Esimesed 200 rida.
پدر من یه مرد بیگناه بود که بدست یه عده آدم قدرتمند نابود شد
گریسون"ها پشت همه قضایا بودن" و باید تاوان پس بدن
من همه زندگیم رو وقف این کردم که انتقام مرگ پدرم رو بگیرم
بالاخره یه نفر میفهمه که تو کی هستی
دست از تلاش برنخواهم داشت تا زمانی که همه بانیان اون کار تاوان پس بدن
شاید مشاور مالی جدیدت بتونه کمکت کنه
راهی پیدا کنی تا از زیر قرض در بیای
مطمئنا، "آیدن"، مخصوصا تو باید بدونی
گریسون"ها کاملا ورشکستهن"
با همدیگه اون هرزهی کوچولو رو نابود میکنیم
ویکتوریا" تو دام افتاد" - مرسی که اومدی -
،خب، میدونستم اگه با من تماس بگیری
به این معنیه که باید تنها کسی باشم که بتونی باهاش حرف بزنی
مادرم بهم هشدار داد به تو اعتماد نکنم
ولی تو الان اینجایی
خب، من دوست دارم خودم به نتیجه برسم
آماندا کلارک" دوست من بود"
اون میدونه "کانراد" با پدرش چی کار کرده
ازت میخوام متقاعدش کنی اعتراف کنه
دارم خودمو تسلیم مقامات میکنم
،اگه سوار اون ماشین بشی قسم میخورم آخرین کاریه که انجام میدی
!"پدر "پائول
"امیلی"
،"کانراد گریسون" ،تصادف با ماشین
،فشار خون صد و هفتاد روی صد ،ضربان قلب صد و بیست
احتمال ضربه به سر پیشنهاد سیتیاسکن
،"پائول وایتلی" ،فشار خون چهل درجه بالای نرمال
،احتمال آسیب ستون فقرات
مقدار قابل توجهی خون سر صحنهی تصادف از دست داده
خواهش میکنم دووم بیار
شما باید همینجا منتظر بمونید
ویکتوریا"، داری گریه میکنی!؟"
".آدم و حوا از بهشت تبعید شدن"
این اولین "راندولف" منه
،خیلی پیامبریه
همون طور که "کانراد" همیشه ابلیسی بود که
منو با خودش میکشوند تو جهنم
حالا داره کاری میکنه
تا من و تمام این خانواده رو نابود کنه
به نظر میرسه از دست دادن ثروتمون کافی نبوده
حالا اون داره میمیره و منو
با شرم گناهش تنها میذاره خدایا... منو ببخش
یه جوری رفتار میکنی انگار "انگار چسبیدی به "کانراد
و هیچ راهی به بیرون نداری
تو "ویکی هارپر"ی
زنی که یه زندگی حسادت برانگیزو از هیچی ساخت
این چیزیه که زمانی بودم
نه، چیزیه که الآنم هستی
و من اینو میدونم
چون من و تو مثل همیم
الان تو همه ی چیزی رو که برای تغییر زندگیت میخوای
همینجا تو همین اتاق داری
این کلکسیونو بفروش
بعد با هم "هامپتونز" رو ترک میکنیم
اوه
من بارها سعی کردم اونو ترک کنم
اما نمیتونم "شارلوت" و "دنیل" رو رها کنم
تا با گندکاری "کانراد" دست و پنجه نرم کنن
بچههام الان بیشتر از هر زمان دیگهای به من احتیاج دارن
خانم "گریسون"؟
یه تصادف اتفاق افتاده
هی
وقت کردی یه نگاه به ایدههای تغییر دکوراسیونم بندازی، جی. پی.؟
موفقیت همهش بستگی به "برند" داره
خب، "برند" میتونه منو همون "جک" صدا کنه
،اما آره یه بررسی کردمشون و با یه سری تغییرات کوچیک موافقم
اینا چین؟
دعوتنامههای عروسیِ قرن
ساقدوش عروس٬ آماده به خدمت
فکر میکردم کار باب میلت باشه
من و "امیلی" اخیراً یه جر و بحثایی با هم داشتیم
،من دارم سعی میکنم بیخیال گذشته بشم
چون هشت هفتهی دیگه اون با برادرم ازدواج میکنه
،اما بعضی وقتا، قسم میخورم امیلی" واقعی رو نمیشناسم"
خب، به این فکر کردی که از "مارگو" دعوت کنی باهات بیاد عروسی؟
من نمیام عروسی
نمیای؟
باید یه کم از "امیلی ثورن" دور بمونم
داریم از دستش میدیم
هنوز در حالت تندتپشیِ بطنی قرار داره
!دوباره شارژ کن. آماده
زود باش، زود باش
اون هنوز در حالت تندتپشیِ بطنی قرار داره. اتفاقی نیفتاد
لعنتی زمان مرگ بیست و سه و سی و شش دقیقه
"امیلی"
چه خبر؟ من
من بیرون از اینجا چیز زیادی نشنیدم
آم
پدر "پائول" فوت کرد
ایست قلبی کرد
و دکترا نتونستن نجاتش بدن
متاسفم که اینو میشنوم
بله، مرد خوبی بود
خیلی زود از بین ما رفت
میدونی، "ویکتوریا" تو راه اینجا
چیز زیادی دربارهی اون نگفت
"یا حتی دربارهی "کانرد
تو دیدیش؟ - نه -
دنیل" خیلی واضح گفت به من تو اون اتاق احتیاجی نیست"
اون... گفت فقط خونواده تو اتاقن
آه - من میفهمم کِیا خوشایند نیستم -
گریسون"ها متمایل به تجدید نظر" توی شرایط اینچنینی هستن
فقط به مادرم بگو من تو ملک اربابیم
اگه بهم احتیاج داشت
خواهش میکنم، دوباره با "شارلوت" تماس بگیر
،حتماً مِسِجامو نگرفته
وگرنه الآن اینجا بود
بازم، ترجیح میدم خبر تصادفمو
تو "توییتر" نخونه
اوه، و با این حال خیلی در مورد اینکه
تمام دنیا اعترافتو تو اخبار غروب بشنون، مشتاق بودی
به نظر میاد آرزوی دَمِ مرگ پدرت
اینه که با پذیرفتن اینکه برای "دیوید کلارک" پاپوش درست کرده
فاتحهی این خونواده رو بخونه
میخواد به اونجا برسه
چرا اعتراف کردی؟
چون وقتی که با "پائول" بودم، یه تغییر معنوی بهم الهام شد
اگرچه این تجربهی نزدیک به مرگ
ممکنه پایانی باشه بر همه اون تفکرات معقولانهای که شکل گرفتن
،بهتره امیدوار باشی اون زنده بمونه
چونکه دکترا بهت توصیهی اکید کردن که با بیماری هانتیگتون رانندگی نکنی
پدر "پائول" مرده
میدونستم انتخاب بدیه
اون خیلی متقاعدکننده بود
ببین، من اون "فراری" جدیدو سال هشتاد و شش خریدم
"اون یه هدیه بود به خودم، برای رسیدن به صد نفر برتر مجله ی "فوربس
،بگذریم، "پائول" و من با هم امتحانش کردیم
و اون به من نشون داد اون ماشین واقعاً چی کار میتونه بکنه
داری داستانی رو که قراره با هق هق و گریه
تو محاکمهی قتل نفست بگی، تمرین میکنی؟
نه، عزیزم، من فقط میخوام بدونی
چطور شد که پدر "پائول" در زمان تصادف
اومد پشت چرخای من
چی؟
اون میخواست یه خاطره رو دوباره زندگی کنه
انقد قلبمو به درد آورد که بهش اجازه دادم
من تو این دروغ مسخره و آشکار
شریک جرمت نمیشم
و برات آرزو میکنم مقامات
این مزخرفاتتو باور کنن
ام... ام، تو تو اولین کسی بودی که تو صحنه حاضر شدی
چی دیدی؟
ماشین آتیش گرفته بود
بدن پدر "پائول" پونزده فوت جلوتر از ماشین افتاده بود
و من کجا بودم؟
شما از پشت سر من در اومدید
من هیچ جا نزدیک طرف راننده نبودم، درسته؟
بله
اصلا نزدیک نبودید
"تو فرشته ی نجات منی، "امیلی
خدا میدونه من الآن بدون تو کجا بودم
پس، این مرد یه نجات یافتهس
بخاطر اینه که "کانراد" باعث تصادف شده
،من فکر نمیکنم اون اصلاً قصد داشته اعتراف کنه
و مطمئن شده پدر "پائول" هم این کارو نمیکنه
"آره، نمیدونم، "امیلی
،منظورم اینه قتل با تصادف ماشین؟
کانراد" واقعا روانیه"
اما برای چی باید زندگی خودشو به خطر بندازه؟
خب، اون از مرگ نمیترسه
این یکی از عوارض جانبیِ متقاعد کردنِ مردمه
که اونا یه بیماری نهایی میگیرن
میشه الآن راجع به این نکتهی بارز صحبت کنیم
که شاید تصادف در اثر یک
وانمود کردن به داشتن بیماری هانتیگتون بوده باشه؟
دیروز داروهاشو کم کردم
پس به اندازهی کافی سالم خواهد بود که خودشو تسلیم کنه
اگه "کانراد" انقد مریض بوده که نمیتونسته رانندگی کنه - هی... هی -
خودتو سرزنش نکن
،باید اون ماشینو پیدا کنم و ثابت کنم "کانراد" داشته رانندگی میکرده
میتونی منو به پایگاه دادههای پلیس برسونی؟
آم، صبر کن ببینم، آ، با کارت کتابخونهی من؟
امز٬ وقت استراحت تکنولوژیه٬ یادته که؟
به اضافه اینکه٬ ام٬ من کلاس انتقام "گریسون" خودمو دارم این هفته
،آیدن"، حالا که داری تو ملک اربابی زندگی میکنی"
چشم و گوشتو دور و بر "کانراد" باز کن
و در همین حال
داروها رو با اینا عوض کن
شاید اگه فکر کنه هنوز ممکنه بمیره
اعتراف کنه
خدا رو شکر که "کانراد" زندهس
بدون هیچ جراحت جدیای
در واقع، امروز صبح از بیمارستان مرخص میشه
مرد بیچاره چقدر دیگه میتونه تحمل کنه؟
،"باور کن، "شیلا اون مرد همیشه برنده میشه
اوه، ببین چیکار کردی
"تبدیل اینجا به گالری هنری "هامپتونز
اینکه "ویکتوریا گریسون" رو به عنوان مشتری وفادارت داشته باشی
کمک میکنه شهرت این گالری همیشه حفظ بشه
اوه
باعث افتخاره که کمک کنم کلکسیونتو بسازی
و من به دوستیای که این سال ها
با هم ساختیم هم، اعتماد دارم - البته که همین طوره -
خب، فقط میتونم امیدوار باشم تو هم در عوض به من کمک میکنی
من سال ها قبل مشاور هنری بودم
و حالا که بچههام بزرگ شدن و رفتن سر زندگیشون
،و شوهرمم دیگه توانایی کار کردن نداره
داشتم فکر میکردم دوباره آتش اشتیاقمو شعله ور کنم
عزیزم، در مورد مشکلات مالیت شنیدم
خب، داری کمکتو بهم پیشنهاد میکنی
No comments yet. Be the first to leave one.