Esimesed 200 rida.
Translated By R.O.C.K انجمن فرهنگی و هنری
یه بچه شانپانزه با مادرش رها بشه یه چیزه
و اگه از مادرش گرفته بشه اون نیاز به
آزمایش های روانشناسی داره
که تقریبا باور نکردنی هستن
نیم در یه مرکز در اوکلاهما به دنیا اومد
و من رفتم اونجا که بیارمش
تا حالا نزدیک این همه شامپانزه نبودم
وحشت انگیز و مرعوب کننده بود
و میدونستم که دکتر لمون و همسرش مراقبم بودن
که ببینن من چه مادری خواهم بود
کارولین" مادر "نیم", اونجا نشسته بود و "نیم" رو بغل کرده بود"
شیش تا از بچه هاش رو به همین طریق ازش گرفته بودن
وقتی زمانش رسید که "نیم" رو از مادرش بگیرم
اون فورا تو این حالت قرار گرفت
این احساس که قراره یه اتفاقی رخ بده
و دکتر لمون با یه اسلحه بیهوش کننده بهش شلیک کرد
:و بعد گفت
زود باش ,باید زود بگیریمیش قبله اینکه بیفته روش
میخواست اینجوری از بچش مراقبت کنه
خب واسه همین بسرعت رفت و "نیم" رو گرفت
و دادش دست من
گفت که برگرد برو برو تو اون یکی اتاق
خیلی سست بود
بر عکس یه بچه انسان
اون خیلی سست و منفعل بود
هیچ واکنش یا تقّلایی نکرد که فرار کنه
فقط فریاد زد
و با همین داد و بیدادها داشت اعتراض میکرد
و به زندگیش چسبیده بود
...هیجان انگیز نیست که
با یه شامپانزه ارتباط برقرار کرد
و فهمید که به چی فکر میکنه؟
اگه میتونستی به اونا شمرده سخن گفتن رو یاد داد
در روابط انسانی و به ما یه درکی
.از زبان ما بده در واقع یه تکامل حساب میشه
و اساسا واسه همین بود که من پروژه نیم رو شروع کردم
نمدونستم که چی تو ذهنش بود ولی فقط به من زنگ زد
از من خواست که یه بچه شامپانزه به خونه بیاره
و اونو مثله یه بچه بزرگ کنه
و ببینه که میتونه زبان یاد بگیره
بعنوان عملکردی به نشان بخشی از یه خانواده بودن
استفنی" یکی از دانشجوهای سابق من بود"
اون خانواده بزرگی از بچه های خودش و بچه های شوهرش داشت
و خیلی آدم خوش فکر و گرمی بود
یه شامپانزه بهتری از اون گیرش نمی اومد
من هیچی درباره شامپانزه ها نمیدونم
و هیچوقت نشستم تا اونا رو آموزش بدم
شاید اون جوری که میتونم
ولی ذائقه من و این حس محرکه که یه رابطه داشته باشم
... با یه حیوون چیزی جلودارش نبود
این واقعیت که ما بتونیم با حیوون زبان اشتراکی داشته باشیم
در اون موقع بنظر یه ایده افراطی بود
و مدتی میشد که سَرزبونا افتاده بود
اون شامپانزه نمیتونست از خودش صداهای انسانی دربیاره
این کارو بکن ویکی
خب چرا به اونا زبان ایما و اشاره رو یاد نداد؟
و موفقیت بزرگ اینه که
اگه بشه مثّهِ بچه های انسان یه شامپانزه هم
بتونه جملات گرامری درست کنه
خب بدون هیچ نو آمادگی ای و بدون اجازه ای
از بچه هام و از شوهرم گفتم میتونم این ارو بکنم
من حتی پول اینکارو جور کردم لازم نیست که نگران هزینه هاش باشی
و اینجوری بود که این آزمایش شروع شد
وقتی "نیم" به نیویورک اومد دو هفته هم نداشت
و فکر اصلی این بود که از هر نظر مثّه بچه انسان با اون برخورد بشه
من تازگی ها به برانستون در بخش غربی نقل مکان کرده بودم
با سه تا بچّم
و با شوهرم که اونم 4 تا بچه داشت
ور یه شاعر و نویسنده بود
و جوری خودش رو تعریف کرده بود که اون موقع بهش یه هیپیه پولدار میگفتن
یه شوهر جدید , یه خونه جدید , یه خانواده جدید
ناگهانی اتفاق افتاد و هیچ بحث خانوادگی هم در این مورد پیش نیومد
که باید اینکارو بکنیم یا نباید؟
فقط گفتیم که ما یه شامپانزه خواهیم داشت
میخوایم بهش زبان اشاره یاد بدیم
.... و بعد واقعیت این کار واقعا
میدونین که زندَست و یه عروسک یا اسباب بازی نیست
انسانم نیست , یه شامپانزه شگفت انگیزه
...یه بچه تازه به دنیا اومده که نیازمند کمک هم هست
فکر کنم سریعا عاشقش شدم
نیم" از ور خوشش نمیومد"
و "ور" هم از اون خوشش نمیومد
و فورا متوجه شدم که این کار چقدر سخته
فکر کنم "ور" با این مسئله کنار اومد
موضوع از این قرار بود که استفنی گفت بیا یه شامپانزه بیاریم
دهه هفتاد بود
چند ماه از سینه هام بهش شیر میدادم
کاملا هم طبیعی به نظر میومد
و مسئله این بود که کاملا یه موجود انسانی باهاش برخورد کرد
و اون موقع که "نیم" رو آوردم با بچه ها خیلی راحت بودم
اون اصلا هیچ حرکت وحشیانه ای
از خودش نشون نمیداد
فکر کنم وقتی سه ماهش شد
و دیگه واسه خودش اونجا چرخ میزد
همونجا بود
هرگز هیچ حالت انفعالی ای نداشت
فکر کنم فهمیده بود که میتونست بین "استفنی" و "ور"قرار بگیره
یه جورایی
ور اون رو بغل میکرد و نیم
...نیمه خواب برمیگشت و
دست "ور" رو خیلی محکم گاز میگرفت
نمیخوایت که ور اونجا باشه
استفنی رو کاملا واسه خودش میخواست
ما احساس میکردیم که از یه چیزی محروم شدیم
نیم" بخشی از وجود من شده بود"
و اصلا با نقشی که به عنوان همسر داشتم تطابق نداشت
دارم میام , دارم میام
و این خیلی مهم بود
میرفتم تا ببینم در چه وضعیتیه
و چطور داره سر میکنه
و خیلیم هیجان زده میشد
من هوش و شدت عملش رو تحسین میکردم همه اون چیزا رو
ولی یه چیزی از نظر من با عقل جور در نمی اومد
آدمایی که در زندگیم خیلی بهشون نزدیک بودم
اونایی هستن که باهاشون رابطه جنسی داشتم
فکر نمیکنم که رابطه جنسیه پیشین
بین "هرب" و خودم
از نظر پروژه اصلا تفاوتی نمیکرد
...به جز اینکه اون بخشی از
این اتفاق رو میسر میکرد
هرب" زیاد به اونجا نمی اومد"
اون اصلا از اون ادمایی که احساس مسئولیت میکردن نبود
..شامپانزه های تازه به دنیا اومده
رو همیشه مادراشون بزرگ میکنه نه پدراشون
...و من نمیدونستم که این رو باید تغییر داد
یا اصلا تغییر دادنش فایده ای نداشت
چه بد و چه خوب هیچوقت مثه یه بچه باهاش برخورد نمیکردم
به عنوان یه مرکزیت
هوشمند یه پروژه علمی بهش نگاه میکردم
من اعتقاد داشتم که "نیم" زبان اشاره رو یاد میگیره
باید صبر میکردیم و می دیدیم
چطور زبان اشاره رو به بچه ها یاد میدن؟
.... بچه فقط میشینه و نگاه میکنه هرچی, نمیدونم
این یه مشکل بود , ما سعی میکردیم که با این شامپانزه زبان اشاره یاد بدیم
و کسی تو خونه هم زبان اشاره بلد نبود
ما دستاش رو به نشانه نوشیدن در می آوردیم که اینطوری بود
و بعد یه بطری نوشیدنی بهش میدادیم
اتفاق افتاد
واقعا معرکه بود
و فکر کردم که بسادگیه آب خودرنه
کاملا خرسند و خوشحال بودم
و بعد از اون هم خیلی زود یه نشونه هایی رو یاد گرفت
بخور , من , نیم
جزئی از اولین نشونه هاش بودن
بغا کردن یکی دیگه بود
و بعد انگار که دیگه تموم شد
حالا باید لغتش رو توسعه میدادیم
همون قدر که اون رو شکل میدادیم
دستهاش رو هم به همون شکل در می آوردیم و همه این چیزا
اون هم شروع به همین کار کرد
اون خیلی سریع هر حرکتی رو تو خونه متوجه میشد
میدونست که ناراحت هستی
اگه تو یه زندگی 13 ,14 ساله اتفاق میفتاد
و او نمیوم کنرت میشست و بغلت میکرد
و بعد اشکاتو پاک میکرد
میدونین جالب توجه و بدون قید و شرط بود
اون رفیق زندگیم بود
و یه چیزی رو در وجود من زنده کرد
یه آزادی برای مبارزه کردن برای برآورده کردن انتظارات
و بزگترین سد دفاعیش هم در برابر ور بود
کتاب ها رو از قفسه ها بیرون میکشید
و "ور" خیلی از اون کتابها خوشش میومد
و وقتی میدید که "ور" داره میاد واقعا این کارو میکرد
خیلی متمرکز شده و از روی قصد قبلی بود
لعنت به تو , من به اینا دست میزنم
و این یه مشکل بود
و "ور" در این مورد خیلی ناتوان بود
منظورم اینه که چه کاری از دستش بر میومد دنبالش میکرد و اوضاع بدتر میشد
و هر دفعه نیم برنده میشد
نیم هرب رو بعنوان یه رقیب مذکر میدید
این زندگی ای بود که اون داشت
که نقش مذکر قدرتمند رو بازی کنه
وقتی هرب میومد و میخواست که دست به کار بشه
و کنترل نیم رو به دست بگیره و نمیتونست
ما دوستش داشتیم
من نیم رو یه گوشه گیر انداختم
و خواستم برم از یه گوشه ای
بکشمش بیرون و اون منو گاز گرفت
صادقانه بگم همه تو خانواده از "نیم" یه ضربه ای خورده بودن
و دقیقا همون کاری رو میکرد که "هرب" تنفر داشت
کسی اونو سر جاش نمیشوند
و اون قوی و قوی تر میشد
و این برای من خیلی هیجان انگیز بود
راستش نمیتونستیم به هیچ نوعی اونو کنترل کنیم
دوست داشت که ببینیم چه کارایی انجام میده
استفنی" مادری بود که همیشه حضور داشت"
یا نگران نظم و انظباط نبود
شه جورایی مثه وضع ذهنیه هیپیها
و هر چی میگفتم از یه گوش وارد میشد و از گوش دیگه میزد بیرون
هرب همیشه دنبال برنامه و یه ساختار بود
و نقشه انجام کارارو یاد داشت
ولی من نمیتونستم اینکارو بکنم
و فکر نمیکنم نیم تو این مورد پیشرفتی داشت
من به دانشگاه کلمبیا میرفتم
و یه تابلوی کوچیکی بود که روش نوشته بود
به دستیار در تحقیقات نیازمندیم در طی دوره اعتبار مورد نظر داده خواهد شد
مردی درو باز کرد
و از نفسم افتاده بود
از اون مردهایی بود که قسمت بالای سرش مو نداشت
No comments yet. Be the first to leave one.