Nathan for You

Nathan for You

Laadige alla Farsi Persian subtiiter

Hooaeg 2

Väljalaske info

Nathan For You S02E03 Pet Store Maid Service WEB-DL
Kommenteerib CinemaDreamingChannel

Sildid

Web-DL
web-dl
web
WEB-DL
Avaldatud: 2024-04-25
Allalaadimised: 49
Kuulmispuudega: No

Farsi Persian subtiitrite eelvaade

Esimesed 200 rida.

‫اسمم نیتن فیلدره و...

‫با نمرات درخشانی از یکی از ‫

‫بهترین دانشکده‌های کانادا...

‫تو رشته کسب و کار فارغ‌التحصیل شدم.

‫الان قصد دارم با دانشم...

‫به صاحبان کسب و کارهای ‫کوچیک کمک کنم...

‫تا توی این دنیای رقابتی کم نیارن.

‫در این برنامه... ‫نیتن در خدمته.

‫آخی. وقتی محصولتون به این بامزگی باشه...

‫خیال می‌کنید که خودش به فروش می‌ره.

‫ولی جنیفر براردینی در پت‌مانیا ‫ واقع در بربانک کالیفرنیا...

‫می‌دونه که برای کسب مشتری...

‫چیزی بیشتر از چهره بامزه نیازه.

‫ما آنلاین تبلیغ می‌کنیم...

‫کمی هم تبلیغات چاپی...

‫تبلیغات تابلویی، بروشور.

‫در روزنامه بربانک دائم ‫ تبلیغات ما چاپ می‌شه.

‫ولی تبلیغات موثر ربطی به تعداد نداره.

‫به مکانش بستگی داره.

‫برای همین با روشی مشخص...

‫اومدم پیش جنیفر که مشتریان ‫احتمالی رو کسب کنیم.

‫وقتی یه نفر حیوان خانگی‌ای داره، ‫و اون می‌میره...

‫می‌خوان که یه حیوان جدید بگیرن.

‫کاملا.

‫جوئی.

‫پس به نظرم بهترین جا برای تبلیغ...

‫آرامگاه حیواناته.

‫ممکنه.

‫مشکل اینه که اکثر آرامگاه‌های حیوانات...

‫اجازه تبلیغات نمی‌دن.

‫- درسته. ‫- ولی در مورد متن روی سنگ قبر...

‫هیچ قانونی وجود نداره.

‫معذرت می‌خوام؟

‫با قرار دادن تبلیغ پت مانیا ‫بر سنگ قبر یک حیوان مُرده...

‫جنیفر تبلیغی دائمی در آرامگاه ‫حیوانات به دست میاره...

‫که توسط همه افرادی که...

‫حیوانشون رو از دست دادن دیده می‌شه.

‫نقشه: تبلیغی برای داغ‌داران روی یک سنگ قبر.

‫مطمئن نیستم.

‫ممکنه برداشت یه سری چیزی باشه...

‫و برداشت یه سری چیزی دیگه.

‫و بهشون بر بخوره.

‫مشخصا من به شیوه مناسبی انجامش می‌دم...

‫که در عین حال نیز با اهداف تبلیغاتی...

‫فروشگاه حیوانات جور در بیاد.

‫بسیارخب.

‫برای قرار دادن یک سنگ قبر ‫ در آرامگاه حیوانات...

‫مجبور بودم یک حیوان خانگی واقعی رو دفن کنم.

‫برای همین یک شب ‫ مگسی رو در آشپزخونه گرفتم...

‫و اسمش رو گذاشتم ویز.

‫با این‌که کشتن ویز خیلی راحت بود...

‫ولی احساس می‌کردم که اشتباهه.

‫پس سعی کردم ازش بهترین مراقبت رو بکنم...

‫و بذارم که به دلایل طبیعی بمیره.

‫در همون حین ترتیبات خاکسپاریش رو می‌دادم.

‫برای همین با یکی از بزرگ‌ترین ‫آرامگاه‌های حیوانات تماس گرفتم...

‫تا تاریخ و محل دفن رزرو کنم.

‫حیوان خانگی خودتونه.

‫بدون قید و شرط دوستش دارید.

‫ما هم برای دفن و کفنش تفاوتی قائل نمی‌شیم.

‫فقط برای این‌که سو تفاهمی پیش نیاد...

‫می‌تونم هر چی که می‌خوام ‫روی سنگ قبرش بنویسم دیگه؟

‫کاملا به خودتون بستگی داره.

‫قطعا من تا حالا ندیدم ‫کسی مگسی رو دفن کنه...

‫ولی باهاش مشکلی ندارم.

‫- اصلا مشکلی نداره. ‫- حالا که ترتیباتش رو دادم...

‫رفتم پیش یک سنگ‌تراش تا ‫ متن سنگ‌قبر ویز رو حاضر کنم...

‫که تبلیغ فروشگاه حیوانات هم بود.

‫حالا مسئله این بود که صبر کنم ویز بمیره.

‫در طول هفته آینده...

‫سعی کردم که روزهای ‫ باقی‌مانده‌اش رو لذت‌بخش کنم.

‫بهش غذای پوسیده دادم، ‫و حتی یک کفشدوزک که...

‫بتونه نیازهای جنسیش رو برآورده کنه.

‫خیلی زود توی دفتر هم محبوب شد.

‫سلام ویز.

‫حتی گاهی‌اوقات روی انگشتم می‌نشست...

‫و پرواز نمی‌کرد.

‫برام سوال بود که چرا چنین کاری می‌کرد.

‫بعد یه روز وقتی اومدم سرکار، ‫ویز حرکت نمی‌کرد.

‫فرض کردم که مُرده...

‫ولی بردمش پیش دامپزشک که مطمئن بشم.

‫این مگس فوت کرده.

‫حالا که ویز رسما مُرده بود...

‫می‌تونستم بالاخره نقشه‌ام رو عملی کنم.

‫پس واسه آخرین وداع با ویز...

‫رفتیم آرامگاه حیوانات.

‫برای این‌که حین نصب ‫سنگ قبر مخالفتی پیش نیاد...

‫سعی کردم مراسمش کاملا رسمی و واقعی باشه.

‫و از اونجایی که یهودی هستم، یک خاخام ‫استخدام کردم که مراسم رو اجرا کنه...

‫و قبلش چند کلام در موردش حرف بزنه.

‫یکم در مورد چیزی که... ‫ کسی که فوت کرده برام توضیح بده.

‫ویز.

‫- ویز؟ ‫- که مگس خانگی من بود.

‫بسیارخب.

‫معذرت می‌خوام.

‫- خندیدی. ‫- آره.

‫به نظرتون کار زشتی نیست؟

‫هم...

‫چیزی که مهمه ارتباط بین شماست.

‫بعد مشورت با خاخام...

‫از تنها مهمانم سولومون پذیرایی کردم...

‫که در دفتر تولیدمون کار می‌کنه...

‫و ظاهرا از ویز خوشش می‌اومد.

‫تاحالا خاکسپاری یهودی شرکت کردی؟

‫- نه. ‫- اوه.

‫در مورد یهودیت چی می‌دونی؟

‫خب می‌دونم که همیشه...

‫یه کلاه کوچولویی سر می‌کنن.

‫دیگه چی؟

‫همین.

‫خب امروز قراره خیلی چیزها ‫ در مورد یهودیت یاد بگیری.

‫باشه.

‫با این‌که همه این‌کارها برای کمک ‫ به یک فروشگاه حیوانات بود...

‫اما در واقعیت نیز داشتم...

‫فقدان دوست کوچکم رو احساس می‌کردم.

‫و با نزدیک شدن خاخام با تابوت...

‫واقعا احساس آرامش داشتم.

‫امروز صبح اینجا جمع شدیم ‫که یاد یک عزیز رو گرامی بداریم...

‫ویز، مگس شما.

‫بزرگی از آن توست آدنای... ‫خالق همه‌ی ما.

‫کسی هست که مایل باشه...

‫در مورد ویز برامون حرف بزنه؟

‫می‌خوای بری بالا چیزی بگی؟

‫برم اون جا اون جلو؟

‫آره.

‫هم...

‫خب آشنایی من با ویز...

‫نه نه، به این سمت.

‫بچرخ. رو به من باش.

‫- اینطوری. ‫- آره.

‫- هرجایی دوست داری بایست. ‫- باشه.

‫من با ویز آشنا شدم و...

‫خیلی حیوان مهربانی بود.

‫این موضوع کمی خنده‌داره، ‫چون ویز یه مگس بود.

‫ولی هر جایی که ویز رفت...

‫دیگه ویز ویز نمی‌کنه.

‫چون می‌ره همون‌جا توی خاک.

‫- ممنون. ‫- ممنون.

‫نیتن، مایلی تو هم حرفی بزنی؟

‫خدانگهدار و...

‫بعد از مراسم یکی از کارکنان پت‌هون...

‫کمک کرد که ویز رو دفن کنیم، ‫و وقتش رسیده بود که سنگ قبر رو بیاریم.

‫یک سنگ قبر گرانیتی دو متری که...

‫حدودا سه تن وزن داشت...

‫و هزینه ساختش 7 هزار دلار بود.

‫هزینه‌ای کم برای یک تابلوی تبلیغاتی که...

‫بیش از شش‌صد سال دوام داشت.

‫وقتی که نصب شد بالاخره ازش ‫جلوی مایک رونمایی کردیم.

‫[به یاد ویز، دوست وفادارم که مغازه ‫موردعلاقه‌اش پت‌مانیا واقع در پلاک 352...]

‫[...خیابان پاس بربانک کالیفرنیا بود. در ‫خدمت آنان که به دنبال دوستی جدید هستند.]

‫علاوه بر اسم و آدرس...

‫یک جمله اضافی هم گذاشتیم که ‫ داغ‌داران رو به مغازه دعوت کنیم.

‫[در صورت ذکر این سنگ قبر ‫ 15 درصد تخفیف خواهید گرفت]

‫- ولی مایک در این مورد مشکل داشت. ‫- باید در موردش حرف بزنیم.

‫مشکلی هست یا...

‫می‌بینی که چنین چیزی اینجا نداریم.

‫آره. نگرانی مایک اندازه سنگ بود.

‫نمی‌تونم بذارمش اونجا، اینجا جای دفنه...

‫بحث کلی پول وسطه.

‫یعنی در خیلی از مواقع پول مهم نیست، ‫ولی...

‫خب هزینه نگهداریش چقدره؟ ‫پونصد دلار؟

‫نه، بیشتر.

‫- دو هزار دلار؟ ‫- حداقلش.

‫بعد از مذاکره‌ای کوتاه با ‫دو هزار دلار توافق کردیم که...

‫تا ابد اونجا باشه.

‫و چند دقیقه بیشتر طول نکشید ‫که توجه داغ‌داران رو جلب کرد...

‫و احتمالا به این فکر بودن ‫که جای حیوانات خانگیشون رو...

‫از پت‌مانیا پر کنن.

‫فرداش جنیفر رو به آرامگاه حیوانات بردم...

‫که بهش نشون بدم واسه مغازه‌اش چیکار کردم.

‫به نظرم این دقیقا چیزیه که سرش توافق کردیم.

‫- باشه. ‫- خیلی‌خب، وقتی تا سه شمردم...

‫می‌خوام که چشم‌بند رو در بیاری، خب؟

‫- باشه. ‫- یک، دو، سه.

‫خدای من.

‫خب؟

‫انتظار... انتظار نداشتم انقدر بزرگ باشه.

‫صرفا انتظار یه سنگ طبیعی رو داشتم.

‫درسته.

‫خب قطعا باعث می‌شه مشتری‌ها بیشتر بشن.

‫جنیفر عاشق تبلیغ بود...

‫و فقط مونده بود که جشن بگیریم.

‫شامپاین.

‫- اوه! ‫- اوه.

‫بسیارخب، خب...

‫خیلی خوشحال بودم که توجه‌ای که ‫ لیاقت پت‌مانیا بود رو براش جلب کرده بودم.

‫و با این‌که شاید از نظر بعضی‌ها ‫صرفا تبلیغی روی یک سنگ قبر باشه...

‫از نظر من ادای احترامی ‫ بی‌نقص به یک دوست بود.

‫طی ضبط سریال تلویزیونیم...

‫تعداد بسیاری از افراد رو دیدم که...

‫- ظاهرا از من خوششون نیومده. ‫- پیتزات رو بگیر...

‫و ببر بکنش توی کونت.

‫می‌دونی چی هستی؟

‫تو من رو یاد جادوگر تنهایی می‌اندازی.

‫نمی‌دونم دلیلش چیه، ‫ولی می‌دونم به عنوان یه مجری تلویزیونی...

‫داشتن شخصیتی که ملت نپسندنش ‫برای کسب و کار خوب نیست.

‫برای همین بود که تصمیم به تغییر گرفتم.

‫پس برای ضبط هفته اول سریالم در این فصل...

‫گروهی رو استخدام کردم که...

‫نماینده جامعه آمریکا بودند...

Kommentaarid

No comments yet. Be the first to leave one.

Keep it about this subtitle — sync, quality, typos.500 characters left