Esimesed 145 rida.
Yasin
Yasin
سلام مجدد، کیکو سان.
همین الانشم میدونی این قضیه به زمان مربوطه درسته؟
دوست داری برگردی به عقب، مگه نه؟
بله.
ولی مطمئنی؟
منظورم اینه بیشتر آدما آرزوشونه به اندازه ی تو توی این دنیا خوشبخت باشن.
تو زن و بچه داری، سرکارت همه روت حساب میکنن.
واقعا نمیفهمم برای چی میخوای برگردی به اون گذشته ی سخت.
یعنی جدی میخوای این خوشی الانتو بیخیال شی
و برگردی به گذشته، مرد جوان؟
فکر کنم همین جوابمه.
من...
من به گذشته نرفتم که خوشحال باشم.
اینجوری نبود که بخوام یه دختر خوب واسه خودم پیدا کنم...
یا تقلب کنم که قهرمان جلوه کنم.
من میخواستم کلنجار برم. رنج بکشم
امیدمو از دست بدم....توی تنگنا قرار بگیرم.
و با اونها...
اگه همه ی این مشکلاتو کنار اونها بگذرونم...
همیشه حاضرم که اینکارو انجام بدم.
میخوام برگردم.
میخوام برگردم عقب تا با همشون باشم.
به همون زمانی که هممون پیش هم بودیم.
میخوام برگردم.
بیا.
اشکاتو پاک کن.
خیل خب، بیا انجامش بدیم.
وایسا!
چیشد؟نظرت عوض شد؟
توی چند ماه گذشته آدمای زیادی رو دیدم.
راجع بهشون فکر و خیال میکنم ولی با اینحال...
پشیمونی ندارم.
هرچند...
بازم یکی هست که باید ازش خداحافظی کنم.
گرفتم. برو پس.
من اومدم خونه!
هی، هی، بابایی!
اون چیه؟
میدونی چیه؟ من تازه فهمیدم مامانی خیلی نقاشیش خوبه.
راست میگی؟
!آره! ببین
این...
این کار شینواکیه.
عزیزم، خوش اومدی...
ماکی! هنوز نیومده تو نشونش دادی؟
چطور شد که نقاشی کشیدی؟
خب...
من اون بازی که بهم گفتی رو امتحان کردم.
میسکلو رو میگی؟
مینوری آیاکا سان...
به نظرم نقاشیاش شگفت انگیز بود.
باعث شد که بخوام دوباره نقاشی کشیدنو....امتحان کنم.
یه چیز دیگه...
تو خودتو بخاطر همه ی کسایی که کنار کشیدن سرزنش میکنی...
ولی لااقل به یه نفر تونستی کمک کنی.
کمک کردم؟
مینوری آیاکا رو میگم.
اوه....کیویا کون؟
بابا؟چیشده؟
هی، بابا؟
خیلی عجیبه.
مدتها بود که نقاشی نکشیده بودم...
ولی همین که جرقه تو ذهنم خورد خیلی راحت دیگه نقاشی میکردم.
فقط یه جرقه کوچیک میخواست.
معذرت میخوام.
کار بدی نکردی که عذرخواهی کنی.
قبلا نمیتونستم نقاشی بکشم...
ولی تو و ماکی رو داشتم.
بخاطر همین مشکلی نداشتم.
چون همیشه با خودم فکر میکردم روز بعدی میرسه
و همین برام کافیه.
ولی میدونی وقتی...دوباره شروع به نقاشی کردم...
خاطرات قدیمیم بدجوری زنده شدن.
خیلی خوب بود.
خیلی زیاد...
پس، کیویا کون...
میخوام دوباره چند تا نقاشی بکشم.
و وقتی دارم اینکارو میکنم... باید یجورایی متمرکز باشم
میدونی؟
و اون وقت نمیدونم ماکی رو چیکار....
نگران نباش.
هرجور که بتونم حمایتت میکنم.
پس مشکلی نیست میتونی به نقاشی برسی.
ممنونم، کیویا کون.
اوهوم.
میدونی چیه، میخوام یه چیز بزرگ بکشم.
چون نمیدونم قراره چی از آب دربیاد...
اولش پس زمینه هارو کوچیک میکشم...
ولی بعدش میخوام یه نقاشی خیلی بزرگتر بکشم
یه نقاشی که جای زیادی داره.
میتونه توی طبیعت یا توی شهر باشه
و همچنین دخترا رو هم میکشم
نمیدونم ملت این روزا دخترا رو چجوری میکشن
مشتاقانه منتطر اینم که ببینم مردم چیکار میکنن.
و بعدش میدونی دیگه چیکار میکنم؟
خیل خب من دیگه برم.
باشه.مراقب باش.
!بابا، یه سلامت
!بابا، خیلی محکم گرفتیم
ممنونم.
ممنونم.
من رفتم.
به سلامت!
به سلامت!
مثل اینکه کارت تموم شد.
یه چیزی هست که میخوام بهت بگم.
چی؟
تو راجع به این قدرتی که داشتی همیشه سیاه نمایی میکردی
یه جوری که انگار تقلب یا رکب زدنه.
"آینده رو میدونم برای همین خیلی طبیعیه که بتونم از عهده ی کارها بر بیام."
ولی تو هیچوقت تقلب نکردی.
تو از دانشت برای ضربه زدن به بقیه آدما استفاده نکردی.
و هیچوقت هم سعی نکردی که ازش ناعادلانه استفاده کنی.
تو فقط از توانایی خودت استفاده میکردی
و همیشه هم قبل از هر کاری مراعات حال بقیه رو میکردی.
همینم باعث میشد اعتمادشونو جلب کنی درست میگم؟
تو فکر میکنی مردم به من اعتماد دارن؟
آره پس چی.
برای همینم بود که کاواسگاوا چان و شینواکی چان اونهمه قدردانت بودن.
شرط میبندم راجع به ناناکو و سورایوکی هم همینطور بوده.
امیدوارم حق با تو باشه.
با تمام این اوصاف حالا اینجوری هم نیست که الزاما قهرمان بوده باشی.
تو همچنان یه مهمان ناخوانده هستی که از ناکجاآباد اومدی اینجا
و آینده رو از شکل اصلی خودش تغییر میدی.
اینکه برای اونا کاری رو انجام بدی یا سعی داشته باشی کمکشون کنی
حتما تا الان فهمیدی که اینجوری مشکلاتی هم ممکنه بوجود بیاد درسته؟
بله.
الان که بهش فکر میکنم خیلی غرق در خودم بودم.
فکر کردم میتونم با این قدرتم به بقیه کمک کنم
و منجی اونها باشم.
ولی این فقط خودخواهی خودم بود.
پس دیگه تظاهر نمیکنم که ابرقدرتم.
میخوام به بقیه اعتماد کنم به خودم باور داشته باشم...
و از جون و دل مایه بزارم.
خب پس خوش برگشتی قهرمان.
امیدوارم واسه ی جهنمی که دوباره قراره بری توش آماده باشی.
پس برو که رفتیم.
کیویا!
شینواکی! کیویا بیدار شد!
کیویا خوبی؟
از حال رفته بودی! ما خیلی نگران شدیم!
ناناکو...من خونم.
عا...خوش اومدی.
No comments yet. Be the first to leave one.