Esimesed 200 rida.
از دل دوران تاریکی،
کودکی به دنیا آمد.
فرزند خونآشام ولادیسلاس
و سیرسهٔ جاودان.
پیشگویی گفته بود که روزی
راه چاره، مثله کردن او بود
و پراکندن تکههایش
نفرین بر تو باد.
تو نمیتوانی مرا نابود کنی.
جنگجویان صلیبی کودک نفرینشده
و خنجر دیو کش را دزدیدند.
آنها کودک را به
برادران نوک انگشتانش را بریدند،
گوشهایش را چیدند،
و صورتش را با معجونها مالیدند
تا قیافهاش شبیه انسان شود.
او را در
به یک فرقهٔ مخفی پیوست،
شوالیههای اژدها،
کشندگان خدایان باستانی.
آن موجود تا بزرگسالی رشد کرد،
قهرمان جنگهای صلیبی بزرگ.
دههها در قاره تاخت،
دیوها را کشت،
و معابد بتپرستان را ویران کرد.
بدون هیچ خاطرهای از اصل و نسبش
تا روزی که سرنوشتش او را به
قلعهٔ پدرش رساند.
شاهزاده ولادیسلاس.
ما برای سنگ خون آمدهایم.
سنگ خون هدیهای بود به من.
ما برای سنگ خون آمدهایم.
نامت چیست، جنگجوی صلیبی؟
رادو، بیباک.
امروز روز حسابرسی ما نیست.
همین جاست.
بگذار این مخلوقات را بکشیم
و برویم.
دست نگه دار.
به من گوش کن.
پدرت کیست؟
خدا پدر من است.
نام خانوادگیات.
کلیسیا خانوادهٔ من است.
تو کودک ربوده شدهای.
گمشده.
ولادیسلاس پدر توست.
هر آنچه متعلق به اوست، مال تو میشود.
- نه. - به او گوش نده.
او یک اهریمن است.
ساکت!
خونِ خونِ من.
من مادرت هستم.
نه.
تو یک نجاستی.
صلیبیون تو رو از من دزدیدن
تا اون پیشگویی محقق بشه.
چه پیشگوییای؟
اینکه یه روز تو پدرت رو میکشی.
حقیقته، ماریوس؟
رؤسای کلیسا اسرارشون رو با راهبهای
حقیر در میون نمیذارن، قربان.
هشدارم رو جدی بگیر.
اگه بکشیش
تا ابد ملعون خواهی شد.
به مرور زمان درک خواهی کرد.
صبر فضیلته،
برای ما جاودانهها.
شجاع.
به دروغهای شیاطین گوش نده.
اون حقیقت رو گفت، ماریوس.
رؤسای کلیسا باید در مورد مسائلی
در مورد نَسَبت بهت مشاوره بدن.
فعلاً سنگ خون دست ماست.
برادرانمون به ناحق نمردن.
با آب مقدس کار رو تموم کن.
به نام پدر، پسر و روحالقدس،
این خونه رو از شرّ شیطان پاک میکنم.
رادو، منتظرم بمون.
هی رادو، منو اینجا تنها نذار.
توی این قلعه کسی زنده است.
ولادیسلاس و همسرش.
نه، اونها الان حسابی دور شدن.
قربان، التماس میکنم.
به بچهام رحم کن.
خواهش میکنم.
خواهش میکنم، خواهش میکنم قربان، قسم میخورم، التماس میکنم.
همه باید بمیرن، رادو.
وظیفهات رو انجام بده و این خونه رو پاک کن.
اینها بیگناه هستن.
وظیفهی ما نجات دادن اونهاست.
بیا جلوتر.
بهت آسیب نمیزنم.
نه!
نه.
بچهام رو از این جای نفرین شده ببر بیرون، خواهش میکنم.
نه مادر، من پیشت میمونم.
این موجودات ملعون رو بکش، رادو.
ساکت باش، ماریوس.
اسمت چیه؟
هلنا.
ولادیسلاوس من خونه پدرم ربود
اون به خاطر لذت به من تجاوز کرد،
اما قسم میخورم خون منو ننوشید.
استفان حاصل پیوند ننگین ماست.
ولادیسلاوس منتظر رشد استفان
تا به مردی برسه، تا با خون نفرتو
خواهش میکنم.
من تو رو از این جای کفرآمیز خلاص میکنم.
نجات دهنده من.
مگه دیوونه شدی، رادو؟
اون زن شریک خونآشامه.
اون از نسل خونآشاماست.
برید کنار، اگه لازم باشه خودم میکشمشون.
کشتار زیادی توی این خونه شده.
بیا اینجا، برادر.
بیا پیش من.
بیا اینجا.
بذار ببینم.
ما وظیفه داریم بکشیمشون، رادو.
بچه معصومه.
ما پدرمون رو انتخاب نمیکنیم.
دنبال من بیاین.
ما رو کجا میبری؟
به یک شهر فوقالعاده.
شهر خدا و نور.
خدا ما رو تنها گذاشته، رادو.
اسبها رو بردن.
باید از این مکان بریم.
اینجا استراحت کن، برادر کوچولو.
تو راحت بخواب.
من مراقبت خواهم بود.
امشب اینجا پناه میگیریم.
در روشنایی روز سفر کردن امن نیست.
جان ما در دستان توست.
من خادم خدا هستم.
تو سرور و نجات دهنده منی.
اینجا جاییه که میتونی استراحت کنی.
ممنونم.
آه، چشمانم.
چشمام، چشمام.
هی. هی.
تمام عمرت رو در تاریکی زندگی کردی.
طول میکشه تا بدنت با خورشید خو بگیره.
نگران نباش، چیزی برای ترسیدن نیست.
خورشید قدرتمندترین موجود آسمانهاست،
منبع تمام زندگی.
خدا قدرتمندترین موجود
در تمام آفرینش و منبع تمام زندگیه.
پسر رو با عقاید خشک خسته نکن.
کنار سنگها زانو بزن و برای رهایی دعا کن، پسر.
همانطور که او میگوید عمل کن.
این دیوانگیه، رادو.
میفهمم که برای پسر دلت میسوزد،
اما باید مادرش را نابود کنی.
وقتی معاینهاش کردم دیدی،
او گاز گرفته نشده است.
من در این کار شرکت نخواهم کرد.
مرا به خاطر خدمتم آزاد کن.
چی؟ نمیتوانم این کار را بکنم.
تو وجدان منی.
تو تنها دوست منی.
من از کارهای تاریک کلیسا سیر شدم،
اما تو دوست من، با فاجعه بازی میکنی.
میدانی که من هر کاری لازم باشد انجام میدهم.
خودت که میدانی.
متأسفم رادو،
اما باید بروم.
بسیار خب.
به سلامت برو.
ماریوس؟
امیدوارم مسیرهایمان دوباره به هم برسد.
من هم همینطور، برادر.
اما میترسم که نرسد.
خدا یارت باشد.
برادر ماریوس کجا میرود؟
برای دیدن سرنوشتش.
چرا از کشتن مادرم حرف میزند؟
او معتقد است خون او با خون ولادیسلاس آلوده شده است.
هلنا، وقت رفتنه. نه، نمیتونم.
بدون من برو.
مطمئناً میتوانی.
او با غروب آفتاب بیدار شد.
او هم در تاریکی زندگی کرده بود
و برای عادت کردن به نور به زمان نیاز داشت.
میخواستم به انسانیت او اعتقاد داشته باشم.
اما نمیتوانستم ترسم را کنار بگذارم
که خدا ما را رها کرده است.
تو فرشته نگهبان من هستی، رادو.
از من میترسی.
من انسانم.
به تو قسم میخورم.
چطور میتوانم خودم را ثابت کنم؟
تو از نسل ولادیسلاسی.
بر من رحم کن.
نه، او مادر من است.
تو را میکشم.
شمشیرت را زمین بگذار، برادر،
و من هم شمشیرم را زمین میگذارم.
برگرد و بخواب.
No comments yet. Be the first to leave one.