Esimesed 200 rida.
ارائهای از وبسایت دیجی موویز .:: DigiMoviez ::.
« هیولای گیونگسئونگ »
مادرم یه بار بهم یاد داد...
چه اشکال متفاوتی رو میشه با...
فقط یه نخ ساده درست کرد.
بهم گفت همۀ احتمالاتی رو تصور کنم...
که ممکن مسیر دو نفر سر راه هم قرار بگیره.
لحظات غیر قابل پیشبینی سرنوشت...
که راههای جدیدی رو باز میکنن که...
هیچوقت به ذهن آدم نمیرسه.
و بهخاطر همون برخورد به ظاهر تصادفی...
سرنوشتمون برای همیشه عوض میشه...
در حالی که روزها، زمان و فضا هم...
با هم همپیمان میشن تا مطابق مسیر جدید حرکت کنن.
جذابیتی که ابتدا مبهم بهنظر میرسید...
اما به زلالی آب رسید.
با اینکه مخالف منطق بود...
تبدیل به نیرویی غیر قابل اندازهگیری شد...
که آدم رو از خود بی خود میکنه.
نیرویی که دو نفر رو انقدر به سمت هم میکشونه...
تا بالاخره به هم برسن.
اون نیروی نامتناهی...
قدرت سرنوشته.
خیلی ببخشید.
بهخاطر تأخیرم منو میبخشی؟
« هیولای گیونگسئونگ » « میان علیت و تقدیر »
« قسمت چهارم: نشان گذاری »
فهمیدی آتیشبازیها رو از کجا روشن کردن؟
فکر میکنیم شرق نامسان باشه، قربان. نزدیک بیمارستان اونگسئونگ.
- بیمارستان اونگسئونگ؟ - بله.
اونا باید همین اطراف باشن.
عوضیهایی که آتیشبازی راه انداختن رو پیدا کنین.
بله، قربان!
اینجا، قربان!
اونطرف!
بریم.
- بگو کجا رفت. کجاست؟ - عذر میخوام، قربان.
من دنبال ارباب جانگ بودم ولی گمش کردم بعد...
کجا ارباب جانگ رو گم کردی؟
سمت بونجئونگ، رئیس ایشیکاوا. ناحیۀ سوم، قربان.
- نه، اون با من. - دیوونه نشو. من حساب میکنم.
ما کجاییم؟
- ببخشید. - هی، حواست کجاست؟
- هی، هی، هی. - بهم دست نزن!
- بریم، بریم. - یعنی چی؟
نباید واسه تنه زدن به بقیه عذرخواهی کنی؟
ولش کن. بریم یه بار دیگه.
لباس به تنتون چطوره، جناب؟
اندازهها دقیقاً طبق خواستۀ شما بوده.
کاملاً اندازمه.
از ظاهرش خوشم میاد. درضمن اندازهش هم خیلی بهم اومده.
آه!
به خودتون صدمه زدین، قربان؟
کالسکه کجاست؟
بیرونه. نشونتون میدم.
حتماً اونقدر بزرگ هست که یه نفر داخل جا بشه. میشه؟
بله. کی بیارمش؟
رأس ساعت 9 شب جلوی خیاطی میبینمت. فهمیدی؟
این کارتون رو راه میاندازه؟
به محض اینکه کارم با کالسکه تموم شه، بهت پسش میدم، خب؟
یه چیز دیگه، قربان.
مراقب خودتون باشین، ارباب جانگ. باشه؟
رئیس پلیس ایشیکاوا...
بهنظرتون ارباب جانگ وارد بیمارستان شده...
و از همۀ نگهبانها رد شده؟
درسته.
من، جانگ تهسانگ، تصمیم گرفتم مخفیانه وارد بیمارستان اونسئونگ بشم...
تا از مغازهم و آدمایی که دوستشون دارم محافظت کنم...
حتی اگه آسیب ببینم.
شنیدم میخوای یکی رو از بیمارستان اونسئونگ خارج کنی.
منم میخوام کمکت کنم.
- ممکنه جونت رو از دست بدی. - میدونم. بذار کمک کنم.
منم باهات میام.
مسافرت تفریحی نمیرم که.
بهم گفتن یکی از دوستانم دستگیر شده.
دیشب بردنش اونجا.
لطفاً، تهسانگ، زیر دست و پات نمیرم. فقط منو ببر داخل.
فقط یه نفر میتونه تو کالسکه قایم بشه، و اونم میونگجائه.
نمیتونم قول بدم میتونم ببرمت بیرون. باید خودت یه راه خروج پیدا کنی.
متوجهام.
اگه احیاناً به مشکلی خوردی...
من ممکنه... نتونم کمکت کنم.
خودم حواسم به خودم هست.
میشه یهکم بیشتر به این قضیه فکر کنین؟
این عملیات به نظر خیلی خطرناک میاد.
گوش کن.
اسم من جانگ تهسانگه.
به اندازۀ کافی اینو شنیدم.
اسمت در مقابل گلوله و شمشیر ازت محافظت نمیکنه.
پس خودم بهشون جاخالی میدم، لازم نیست نگران باشی، خب؟
فقط زنده برگرد، ارباب جانگ.
وقتی برگشتی، نوشیدنی مورد علاقهت رو برات آماده میکنم.
بهتره راه بیفتیم.
جونم رو واسه اومدن به اینجا به خطر انداختم.
برنامهمون این نبود، خب؟
تو گفتی میونگجا رو پیدا کردی.
توی پیامت همینو گفتی. پس الان قضیه چیه؟
گفتم اگه یه راه خروج پیدا کنی اونو میارم پیشت.
قرار بود از بیرون برام علامت بفرستی.
خیلی خب، باشه.
خب، بیا بگیم جفتمون نقشه رو اشتباه متوجه شدیم.
پس الان قضیۀ این بچهها چیه؟
اینا کی هستن؟ میشناسیشون؟
- نمیشناسم. - پس واسه چی این کارو کردی؟
چند تا غریبه رو با خودت آوردی. چرا اونا رو کشوندی اینجا؟
هدفت چی بود؟ چرا همچین کاری کردی؟
یکی باید نجاتشون میداد.
وگرنه اونجا میمردن.
چطوره بحثها رو بذاریم واسه بعد از رفتن؟
از قرار معلوم دوتاشون ت اینجا مردن.
گمونم بقیهشون هم تا یه مدت زیاد دهنشون باز نمیشه.
خب، بچهها. بیاین پیش من.
بیا.
بیاین. بریم.
چیه؟ چه اتفاقی افتاده؟
هیچ اثری از عامل خارجی نیست قربان.
فکر میکنیم بچهها خودشون این کارو کردن.
به نفعتونه پیداشون کنین!
میخوام همه پخش بشین و دنبال بچهها بگردین. فهمیدین؟
بله!
قضیه چیه؟ میونگجا کجاست؟
نمیدونم.
و این بچهها دیگه کی هستن؟
اونم نمیدونم.
تو آزمایشگاه پیداشون کردیم.
آزمایشگاه؟ تو بیمارستان آزمایشگاه دارن؟
شما کی هستی؟
اوه.
بهم میگن جونتیک. از دیدنتون خوشحالم، هر کی که هستین.
تهسانگ یه چیزایی ازتون بهم گفت.
و این آقای ژاپنی کیه؟
اون تو این بیمارستان کار میکنه.
به قیافهش نمیخوره از کارکنای اینجا باشه.
از کجا بدونم قابل اعتماده؟
الان اولویتمون میونگجائه.
بیا فعلاً رو نقشۀ اصلی تمرکز کنیم.
ولی قبلش احتمالاً باید فکر کنیم با این بچهها چیکار کنیم.
اون آزمایشگاه که گفتی واسه چیه؟ کجاست؟
من قبلاً تو یه شرکت اسلحهسازی کار میکردم.
بعدش، سربازها منو آوردن اینجا.
از اون به بعد هر روز بهم یه چیزی تزریق کردن.
میدونی چی بهت تزریق میکردن؟
نمیدونم.
بچههای دیگه رو میدیدم که همه از این تزریقات میمردن.
بعضیها بعد از یه مدت تحمل تب شدید مردن.
بعضیها تو خواب مردن.
هر روز صدای جیغ و گریۀ بچهها رو میشنیدم.
میخواستن نجات پیدا کنن.
همهشون مدام...
جیغ میکشیدن و جیغ میکشیدن.
من تو منچوری هم همچین چیزی دیدم.
اعمالشون شیطانی بود.
آزمایشهایی که روی اون زندانیها انجام میدادن، دیوانهوار بود.
انگار اینجا هم همین اتفاق داره میافته.
خب... منظورت از این حرفا چیه؟
اینکه ممکنه روی میونگجا هم این آزمایشها رو انجام بدن؟
شاید.
باید هرچه سریعتر پیداش کنیم.
اگه بیشتر از این معطل کنیم ممکنه یه اتفاق بدی براش بیفته.
- باید اول این بچهها رو ببریم بیرون... - این مشکل من نیست.
خودت این مشکل رو درست کردی خودت هم حلش کن، خب؟
جداً میخوای این بچهها رو تنها بذاری؟
انتظار ندارم درک کنی ولی منم مشکلات خودمو دارم.
اگه خیلی زود میونگجا رو به ایشیکاوا برنگردونم...
هر کی دوستش دارم و هر چی که ساختم از دست میدم.
درگیر تلۀ احساسی تو واسه بیرون بردن این بچهها از اینجا نمیشم.
واسه این اینجا نیومدم.
کار درستی نیست که میخوای منو توی این موقعیت بذاری.
واسه من خطر خیلی زیادی داره. بهتره برم دنبال میونگجا.
نمیتونیم پیداشون کنیم.
بهنظرم ممکنه یه راه خروج پیدا کرده باشن.
نه، این بیمارستان خیلی نگهبان داره. هنوز داخلن.
دوبارۀ همۀ طبقهها رو بگردین.
حتماً یه جا قایم شدن.
میدونی که بچهها دوست دارن قایمباشک بازی کنن، ها؟
بله، قربان.
گمونم بتونیم دو تا بچه رو این تو جا کنیم.
وقت نداریم. اول کوچیکترها. تو و تو.
و...
چی شده، ها؟ از چی ترسیدی؟
چیزی نیست.
اینا چیه؟
کار اون چیه؟
چرا باید تو بیمارستان همچین چیزهایی بکشه؟
اون کیه؟
اون ساچیموتوئه.
همون مردی که دنبالش بودی.
نقاش ساچیموتو.
اون چیه گردنت؟
یه هدیۀ قدیمی از دخترم.
وقتی 12 سالش بود درستش کرد.
اون موقع داشت چوبتراشی یاد میگرفت.
یه گردنبند به من داد یکی هم به مادرش.
اگه ناراحت نمیشی، چی شد که شما دو تا کارآگاه شدین؟
داشتیم دنبال همسرم میگشتیم، که 10 سال پیش گم شد.
بیا.
این یکی از نقاشیهای توئه؟
آره.
گمونم این خانم رو میشناسی، درسته؟
میخوام بدونم کجا... یعنی...
No comments yet. Be the first to leave one.