Esimesed 200 rida.
خب... بذار این رو بگم
بذار این رو بگم
اگه همسرم رو از دست میدادم و، اوم
روز بعدش یه پرندهی کوچیک مینشست پشت لبهی پنجرهم
زل میزد توی چشمهام و به انگلیسیِ روون میگفت
«شان، منم، آنا. برگشتم.»
چی میتونستم بگم؟ فکر کنم باورش میکردم. یا دلم میخواست باور کنم
اون وقت گیرِ یه پرنده میافتادم
اما جز این، نه. من مردِ علم هستم
من این اراجیف رو باور نمیکنم
خب، این دیگه باید سوال آخر باشه
قبل از اینکه برم خونه، باید برم کمی بدوم
باشه
اوه. ببخشید
روبان رو فراموش کردم
بیا دیگه. نمیخوام تنها برم بالا
یه دقیقه دیگه میام
سلام، من
من آنا رو توی یه مهمونی دیدم
و بهش زنگ زدم تا ببینم باهام میاد بیرون یا نه، اما گفت نه
ولی من مدام زنگ میزدم
یک سال طول کشید تا راضی بشه با من شام بخوره
یک سال بعدش ازش خواستگاری کردم
گفت نه
یک سال بعد، دوباره ازش پرسیدم و باز هم گفت نه
دو هفته پیش
گفت «شاید.»
امشب با یک «بله» در برابر شما ایستادم
آخی
سلام
چطوری؟ خوبم
من، اوم، روبان رو توی ماشین جا گذاشتم. یه دقیقه دیگه میام بالا
سلام. سلام
تبریک میگم. اوه، ممنون
میخوای کادوپیچش کنم؟ که خوشگل بشه
آنا
کلیفورد
خیلی وقت گذشته
این اتفاق خوبیه. تبریک میگم
سلام. سلام
من جوزف هستم
ایشون کلیفورد هستن
تبریک میگم. سخنرانی قشنگی بود
خیلی تعریفتون رو شنیدم
کلارا اینجاست. یه روبان رو فراموش کرده
اوه. واسه کادوتون
پس بهتره برم و منتظرش بمونم
از جشن لذت ببرید. حتماً. ما هم همینطور
ممنونم
از حرفهایی که زدی خوشم اومد
شان
بیا دیگه
یه دقیقه
باشه! دارم میام
بیاید این رو بخوریم
باب، تو زحمت بریدنش رو میکشی؟
حتماً
خانوادهی دراموند اینجان؟ دراموندها کجا هستن؟
زنگ زدن. گفتن دیر میرسن
گفتن واسه کیک خودشون رو میرسونن. خوبه
آنا تصمیمش رو گرفته
اوه
تاریخ رو مشخص کردید؟
ماه شادِ مِی. فوقالعادهست
جو، تبریک میگم. ممنون، باب
میخواستم خودم بهش بگم
عروسی منه. نمیتونم هیجانزده باشم؟
مِی ماهِ فوقالعادهایه
مطبوع و گرم
آفرین، جوزف. ممنون
سلام. میای مهمونی النور؟
نه. میخوام آنا رو ببینم
قدیما کلاس میرفتم ولی بعدش ول کردم
کاش... کاش ول نمیکردم
میخوایم کیک رو بیاریم
ببخشید دیر کردیم. توی اتاق ناهارخوری هستن
بده من اینها رو بگیرم. ممنون
بفرمایید، رسیدیم
اوه
میتونی چاقو رو براش بیاری؟
اینو ببین
نه، باورم نمیشه. عالی شده
یه آرزو کن، النور
لورا و آنا هم هر کدوم یه طرفم باشن
تولدت مبارک، مادر
تولدت مبارک، مامان
اومدم آنا رو ببینم
تو کی هستی؟
تو کی هستی؟
بیا بریم توی آشپزخونه. اونجا بهت میگم
میخوای سر به سرم بذاری؟
نه
باشه
میخواد خصوصی باهام حرف بزنه
باورت میشه؟
چی میخوای؟
تو رو
من رو میخوای؟ منظورت اینه؟
تو همسر منی
ما با هم ازدواج کردیم؟
داری بهم میگی که یه زمانی ما با هم ازدواج کردیم؟
بله
خب... من دارم با جوزف ازدواج میکنم
اون یه کم از تو بزرگتره. وجه اشتراک بیشتری هم با هم داریم
اما اگه زمانبندیمون یه ذره متفاوت بود
کسی چه میدونه؟ شاید
تو پسر کوچولوی خوشتیپی هستی. اما من دارم با کس دیگهای ازدواج میکنم
منم
شان
داری بهم میگی که تو شانی؟
بله
بیا بریم
اگه با جوزف ازدواج کنی، اشتباه بزرگی مرتکب میشی
جیمی، میشناسی این کیه؟
شان
توی این ساختمون زندگی میکنه؟ نه
پس سوار یه تاکسی کن و بفرستش خونه. حتماً
بلدی با مترو بری؟ آره
امشب نباید اینجا میبودی
برو خونه
خب؟
میگه شانه
شان
درسته
اسمش شان بود
نه، جدی. جیمی اون پایین گفت
میگه نمیخواد من با جوزف ازدواج کنم
گفت نباید با تو ازدواج کنم
ماشین رو میارم دم در
باشه
صبح بخیر
اوه. این چیه؟
روی میزم افتاده بود
مردِ تو اینجاست
سلام، آنا
سلام، پیتر
این فوقالعادهست
داری سعی میکنی بهم بگی که این پسر کوچولو
الان داره بهت اصرار میکنه که با جوزف ازدواج نکنی؟
کجاش فوقالعادهست؟
خب، منظورم اینه که مگه چند وقت یه بار یه نفر پیدا میشه
که ادعا کنه یه آدمِ مُردهست؟
اون هم یه پسر به این کوچیکی
چرا بهم نگفتی؟
دارم... الان دارم بهت میگم. نمیخواستم ناراحتت کنم
خب، آخه اون دیگه کدوم گوریه؟
ادعا میکنه که شانه... یا فقط اسمش شانه؟
گفت: «منم، شان.» چی باید فکر میکردم؟
لابد معنیش اینه که داره بهم میگه خودِ شانه
که همسرِ مِرحومت هست. که همونه
اوه، که اون چیه؟
ممکنه واقعیت داشته باشه؟
اوه، خواهش میکنم. خدایا کمکم کن. یکی یه کاری کنه
من جیمی هستم
حواست به اوضاع باشه
چرا فکر کردی ناراحتم میکنه؟
ناراحتت کرده؟
خب، وقتی همون اول به دستت رسید نشونم ندادی، پس
تا نرسیدم سرِ کار بازش نکردم
کنجکاو نبودی؟
نمیدونستم از طرف کیه
به هر حال، مسخرهبازی درنیار
لباسم رو ببند
دیرمون میشه
میتونم درک کنم چرا یه پسر کوچولو ممکنه عاشقت بشه
بیا دیگه دربارهی اون پسره حرف نزنیم
میخوام با نامزدم برم بیرون
باشه
دوستت دارم
فکر نمیکنی باید به جیمی زنگ بزنیم و بفهمیم اون کیه؟
خدای من. بیا فقط فراموشش کنیم
کنجکاو نیستی؟
نه
احتمالاً فقط یه شوخی مسخرهست
۱۰۰۱ هی جیمی. جوزف هستم، واحد
گوش کن، یه پسر کوچولو به اسم شان یه نامه برای آنا گذاشته—
جیمی بیرونه
این کیه؟
شان
فکر کنم شوهرت طبقه پایینه
هی
تنهایی؟
بابام طبقه بالاست
هوم. پدرت اینجا زندگی میکنه؟
نه
میتونم با پدرت صحبت کنم؟
پدرم معلم خصوصیه
بله، سلام. من جوزف هستم. طبقه بالا زندگی میکنم
اوه، بله. سلام. سلام، شان. سلام
همه چیز رو به راهه؟
باید با پدرش حرف بزنم. الان برمیگردم
چی شده؟
همه چیز مرتبه. شما کی هستید؟
جوزف هستم، از طبقه بالا
بله، بفرمایید. چی شده؟
خب، چی شده؟ مشکل چیه؟
باید دربارهی پسرتون باهاتون صحبت کنم
الان برمیگردم
ازت میخوام همین الان بهش بگی
که دیگه هیچوقت نمیبینیش و مزاحمش نمیشی
No comments yet. Be the first to leave one.