Avatar: The Last Airbender

Avatar: The Last Airbender

Laadige alla Farsi Persian subtiiter

Hooaeg 1

Väljalaske info

Avatar The Last Airbender S01E10
Kommenteerib ehsan_202064

Sildid

other
Avaldatud: 2011-09-26
Allalaadimised: 86
Kuulmispuudega: Yes

Farsi Persian subtiitrite eelvaade

Esimesed 151 rida.

آب.

خاک.

آتش.

باد.

خيلي قبل، چهار ملت با هماهنگي و در کنار هم زندگي ميکردند

اما بعد، همه چيز با حمله ملت آتش تغيير کرد

فقط آواتار، کسي که براي تمام چهار عنصر اصلي تسلط داشت ميتونست اونها رو متوقف کنه.

اما درست وقتي که جهان به اون نياز داشت اون ناپديد شد

صد سال گذشت، و من و برادرم يک آواتار جديد پيدا کرديم.

يک کنترل کننده باد به نام آنگ

و با اينکه اون يک کنترل کننده باد با مهارت هست،

ولي قبل از نجات مردم بايد چيزهاي زيادي رو ياد بگيره.

اما من باور دارم که آنگ ميتونه جهان رو نجات بده.

کتاب اول:آب قسمت دهم:جت

مومو کجاست؟

تحمل کن مومو!

خيلي خب... اين هم از شما.

اين کارشو ميسازه.

اون کار...

اينها تله هاي ملت آتشن...اينو از روي ساختمانش ميشه فهميد.

بهتره اردوگاه رو جمع کنيم، و حرکت کنيم.

آه-آه... اينبار پرواز نميکنيم.

چي؟

چرا ما نميتونيم پرواز کنيم؟

دربارش فکر کن. بطريقي پرنسس زوکو و ملت آتش ما رو پيدا ميکنن.

اين بخاطر اينه که اونها آپا رو ميبينن...اون بيش از حد جلب توجه ميکنه..

چي؟! آپا بيش از حد جلب توجه نميکنه!

اون يه هيولاي غول پيکر پشمالو به همراه يه علامت روي سرشه... خيلي سخته که اونو نديد!

سوکا فقط حسودي ميکنه چون اون هيچ علامتي نداره

من ميدونم همتون ميخوايد پرواز کنيد،...

اما غريزه من بهم ميگه ما بايد اينبار محتاط باشيم و راه بريم....

کي گفته تو اربابي؟

من ارباب نيستم...من يه رهبرم.

تو يه رهبري؟اما صدات هنوز ميلرزه!

من بزرگترم و ضمنا يه جنگجو هستم. پس... من رهبرم!

اگه کسي رهبر باشه، اون آنگه. منظورم اينه که اون آواتاره.

شوخي ميکني... اون فقط يه بچه مسخره است!

اون درست ميگه.

چرا پسرها هميشه فکر ميکنن يه نفر بايد رهبر باشه؟

من مطمئنم تو تا وقتي به يه دختر علاقمند نشدي نميتوني يه ارباب باشي ..

من به يه دختر علاقمند شدم...تو...فقط اونو نديدي.

به کي؟مادربزرگ؟ من مادربزرگ رو ديدم.

نه...بعد از مادربزرگ.

ببين،غريزه من ميگه ما با راه رفتن روي پاهامون شانس بهتري داريم....

... و يه ليدر بايد به غريزه اش اعتماد کنه.

خيلي خب، ما راه تو رو امتحان ميکنيم اي رهبر دانا.

کي ميدونه...شايد راه رفتن باحال باشه.

راه رفتن آشغاله! چطور مردم بدون يه گاو پرنده اينور و اونور ميرن؟

نميدونم آنگ.

چرا از غريزه سوکا نميپرسي...بنظر مياد اون همه چيز رو ميدونه.

هاها.خيلي بامزه بود.

من از آوردن اين بسته ها خسته شدم.

ميدوني بايد از کي بخواي که مدتي اينو بياره؟ غريزه سوکا.

ايده خوبيه! هي، غريزه سوکا، تو ميخواي....

خيلي خب، خيلي خب... فهميدم.

ببينيد بچه ها،منم خستم.

اما چيزي که الان مهمه اينه که ما از دست ...ملت...آتش... در امان بمونيم.

بدوييد!

ما گير افتاديم.

سوکا،لباست!

اگه شما بزاريد ما بريم، ما قول ميديم بهتون صدمه نزنيم.

داري چيکار ميکني؟

بلوف ميزنم.

تو؟ قول ميدي به ما صدمه نزني؟

کار خوبي بود،سوکا! چطور اينکارو کردي؟

اه..غريزه؟

نگاه کن.

شما شکست ميخوريد.

اونها روي درختان!

هي، اون مال من بود!

دفعه بعد سريعتر باش.

خدايا!

هي.

سلام.

تو يه کل يه ارتش رو تقريبا تنهايي از بين بردي!

ارتش؟ پففف.اينجا فقط حدود،دوازده نفر بودن!

اسم من جته، و اينها جنگجويان آزاد من هستن.

اسنيرز...لانگشات...اسملربي...دوک و پيسکوييک.

پيپسکوييک...چه اسم بامزه اي.

تو فکر ميکني اسم من خنده داره؟

اون خنده داره.

ام...ممنون که ما رو نجات دادي جت. ما خوش شانس بوديم که تو اينجا بودي.

من بايد ازت تشکر کنم. ما بايد تا صبح در کمين اين سربازها صبر ميکرديم...

...ما فقط به يک حواس پرتي نياز داشتيم. و بعد شما وارد شديد

ما طبق غريزه اينجا بوديم.

شما داشتيد خودتونو با اينکار به کشتن ميداديد.

هي جت... اين بشکه ها پر از مواد منفجره هستن.

اين عاليه.

و اين جعبه ها پر از آبنبات هستن!

بازم خوبه.مواظب باشيد با هم مخلوطشون نکنيد.

ما ميخوايم اين چيزها رو به مخفيگاه برگردونيم.

شماها يه مخفيگاه داريد؟

ميخوايد اونو ببينيد؟

بله ما ميخوايم ببينمش!

ما رسيديم.

کجا... اينجا که چيزي نيست؟!

نگهش دار

چرا... اين چيکار ميکنه؟

آنگ؟

من ميخوام خودم بالا برم.

محکم نگهم دار کاتارا.

جاي قشنگي داريد!

اين بالا خيلي قشنگه!

اينجا قشنگه... و مهمتر ازاون اين که ملت آتش نميتونن ما رو پيدا کنن.

اونها دوست دارن تو رو پيدا کنن. نه جت؟

اين اتفاق هرگز نميفته، اسملربي

چرا ملت آتش ميخوان تو رو پيدا کنن؟

فکر کنم بنظر اون ها من براشون يه مشکل کوچيک ايجاد ميکنم.

ببين، اونها بيش از چند تا شهر امپراطوري خاک رو تحت اختيارشون در آوردن.

ما بايد براي لشگريانشون کمين ميکرديم،خطوط تدارکاتيشونو نابود ميکرديم،...

... و هرمشکلي که ميتونستيم براشون ايجاد ميکرديم.

يه روز، ما ملت آتش رو براي هميشه از اينجا بيرون ميکنيم و اون شهر رو آزاد ميکنيم.

اينکار خيلي شجاعانه است.

بله، هيچکس شجاعتر از يه پسر در خانه درختي نيست.

به حرفهاي برادرم توجه نکن.

مشکلي نيست. احتمالا اون روز سختي رو داشته.

پس، شما همه اينجا زندگي ميکنيد؟

درسته. لانگشات اينجاست؟

شهر اون توسط ملت آتش سوزانده شد.

و ما دوک رو درحال دزديدن غذامون پيدا کرديم. من فکر نميکنم اون هرگز يه خونه واقعي داشته باشه.

تو چطور؟

ملت آتش والدين منو کشتن.

من فقط هشت سالم بود. اون روز منو براي هميشه تغيير داد.

سوکا و من مادرمون رو به خاطر ملت آتش از دست داديم.

من خيلي متأسفم، کاتارا.

امروز ما ضربه ديگه اي برضد ملت حريص آتش زديم.

من يه شادي خاصي بعد از نگاه کردن به صورت يک سرباز پيدا کردم،...

.... وقتي دوک روي کلاهش پريد و مثل يک ميمون حريص وحشي ازش سوارش شد

حالا، ملت آتش فکر ميکنن نبايد درباره يه تعداد بچه که توي درخت ها قايم شدن...

...نگران باشن. شايد اونها راست بگن.

يا شايد... اونها اشتباه مرگباري ميکنن!

هي جت،سخنراني خوبي بود.

ممنون. اتفاقا من واقعا تحت تأثير تو و آنگ قرار گرفتم.

اون فوق العاده ترين کنترلي بود که تا الان ديده بودم.

خب،اون عاليه. اون آواتاره. من بايد يه مقدار بيشتر تمرين کنم.

آواتار هاه؟ خيلي جالبه.

ممنون جت.

خب من شايد راهي رو بدونم که تو و آنگ بتونيد در نبرد به ما کمک کنيد.

متأسفانه ما بايد امشب اينجا رو ترک کنيم.

سوکا، تو با من شوخي ميکني! من فردا به تو براي انجام يک مأموريت مهم نياز دارم.

چه مأموريتي؟

چيکار ميکني؟

ششش~دارم به لرزش ها گوش ميدم.

حيله خوبي بود.

هنوز نه. صبر کن! بله، چيزي داره نزديک ميشه.

چند نفر هستن؟

فکر کنم فقط يه نفر.

کارت خوب بود،سوکا. اسلحه ات رو آماده کن.

صبر کن! اعلام خطر اشتباه بود.. اون فقط يه پير مرده.

تو جنگل هاي ما چيکار ميکني،زالو؟

خواهش ميکنم آقا، من فقط يه مسافرم.

Kommentaarid

No comments yet. Be the first to leave one.

Keep it about this subtitle — sync, quality, typos.500 characters left