Esimesed 200 rida.
"متن اعلامیه فوت "الن تیپر لی مادرِ آنی، و مادبزرگ چارلی گراهام، به تاریخ سوم آپریل 2018
.زود باش پیتر
.بیدارشو پیتر، بیدار شو
.بیا اینم لباست
میدونی خواهرت دیشب تو اتاقش خوابیده یا نه؟
.نمیدونم
.یالا پیتر، بلند شو
.چارلی .!محض رضای خدا، بیخیال
! دیشب خیلی سرد بود
.آدم اینطوری سینهپهلو میگیره
.چیزی نیست
.خیلیخب، زودباش .بریم، دیرمون شده
.مامانت الان توی ماشینه
دیدن آدمای جدید اینجا .به آدم حس اعتماد میده
و میدونم اگه مامانم بود خیلی حساس میشد
...واحتمالا هم یکم بدگمان میشه
...که این اجتماع رو ببینه ، پس
.مامانم یه زن خیلی درونگرا بود
, اعتقادات مذهبی مختص خودش رو داشت
، دوستای مختص به خودش ، نگرانی های مختص به خودش
راستش یه احساسی مثل خیانت داره
.همین که اینجا وایسادم، درموردش حرف میزنم
.اون زنی بود که سخت میشد بشناسی و فکرش رو بخونی
، اگه تا حالا فکر کردید که میدونید چی تو سرشه
.و خدایی نکرده سعی کنید که بهش بگید
،ولی وقتی که مشغله ذهنی نداشت
، میتونست مهربونترین، خونگرمترین
.و دوست داشتنیترین فرد دنیا باشه
, و به طور شگفت انگیزی سمج بود
.که شاید واسه همین منم اینجوریم
.میشد همیشه واسه داشتن راه حل روش حساب کرد
، واگه اشتباهی میکرد
، وخب، ...از نظر شما اشتباه بوده
.و شما در اشتباه بودید
فندق توش نیست؟
.نه - .خوبه -
فندق داره؟ .جون آدرنالین نداریم
.میدونم
.سلام، رکسی، سگ خوب
.همگی کفشاتونو دربیارید
.چارلی، کفشاتو درار.
.یه جوریه
.آره
باید بیشتر ناراحت باشم؟
.باید هرجوری که هستی باشی .خودش درست میشه
هی، اوضاع چطوره ؟
.هیچی ، فقط کار
و بعد از کلی نقش بازی کردن، دارم استراحت میکنم
هنوز توی اون آسایشگاه سگ دو میزنی ؟
آره، اونجا و پیش دبستانی
خب الان قرارمون چقدره ؟ هفت ماه؟
.شش و نیم - .ای بابا!، یکم بیا بالاتر -
واسه عنوان نظری داری؟
.بیا داخل
...هی
.شب بخیر بچه ها - .شب بخیر -
تو...مشکلی چیزی با این قضایا نداری ؟
.نه، مشکلی نیست
یه ذره هم ناراحت نیستی؟
.باشه، گرفتم، میدونم
.شب بخیر - .شب خوش -
.دوست دارم
کیه؟
اون مامانبزرگه؟
میدونی، تو رو بیشتر دوس داشت، مگه نه؟
، حتی وقتی که یه بچه کوچولو بودی
نمیذاشت من بهت غذا بدم
.چون خودش باید بهت غذا میداد
.دیوونه م کرد
.میخواست که پسر باشم
.میدونی وقتی داشتم بزرگ میشدم، شبیه پسرا بودم
.از دامن و عروسک و رنگ صورتی متنفر بودم
کی قراره ازم مراقبت کنه؟
.ببخشید
فکر نمیکنی ازت مراقبت میکنم؟
.ولی وقتی که مردی چی
...خب، اونموقع
.بابا ازت مراقبت میکنه
.یا پیتر
.هیچ وقت مثل بقیه بچه ها گریه نکردی
میدونی؟
.حتی وقتی که دنیا اومدی
امروز حس کردی که دلت میخواد گریه کنی؟
فکر میکنی که آدم احساس سبکی میکنه؟
.شب بخیر، عزیزدلم
مامان؟
فقط توی کارگاه خودمو زخمی کردم
با...با چی؟
.نه
تموم شد؟
.تقریبا
.پس، شاید اسباب بازی رو بعد از امتحان تموم کنیم
نظرت چیه؟
.باشه - .خیلیخب -
وای خدا، اون دیگه چی بود؟
خب، اگه طبق این قانون که
قهرمان ،به علت نقطه ضعف مخفیش همه چی تموم نیست
ضعف هرکول چیه؟
.غرور
خیلیخب، چرا؟
چون تقریبا به هیچ کدوم از
که دائما توی بازی بهش داده میشه .توجهی نمیکنه
خیلی خب، جالبه
.خب، اون فکر میکنه که کنترلش رو داره
، ولی بذارید همگی یادمون بیاد
، سوفکلس" نمایش نامه رو ریخته بود، پس بی قید و شرط بود"
پس هرکول هیچ انتخابی نداشته، درسته؟
خب این تراژدی قضیه رو بیشتر میکنه، یا کمتر
اینکه انتخابی داشته؟
.کمتر - .خیلی خب -
چرا ؟- .زیرا برای اینکه -
نمیخوای نظر بدی ، پیتر ؟
درمورد کدوم بخش ؟
فکر کنم تراژدیش بیشتره،
چون اگه کلا اجتناب ناپذیر بوده
.پس یعنی شخصیت هیچ امیدی نداره
هیچ وقت امید نداشتن
.چونکه همشون درست شبیه ناامیدا هستن
همشون مثل پیاده نظام های
نا امید ِ شطرنج میمونن
! سلام - .سلام -
تو رفتی اتاق مامانم؟
.نه
.در باز بود
سلام؟
ببخشید، میدونم با عقل جور در نمیاد
.مشکلی نیست - ممنونم -
.هی، بابا، از قبرستون اومدن
در چه مورد؟
.بذار ببینم
.الو؟ بله
یعنی چی؟
نبش قبر ؟
.ولی همش یه هفته گذشته
.بله، باشه حتما، باشه
.خیلیخب، فهمیدم ...بله
، بعدا بهت زنگ میزنم .آره، خدافظ
چی شد ؟
.فقط یه کم حساب کتاب
...باشه، خب من .میرم به فیلم ببینم
.باشه
اون میگه
" من زیادیم، من بار روی دوشم، من وصله ناجورم "
و منم بهش میگم .نه، نه
ولی ، آره ، زیادی بود
حالا میشینیم یه گوشه، منتظر میشیم شاید
.کسایی باشن که بخوان صحبت کنن
.خب، کسی هست؟
, اگه این اولین یا دومین باریه که باما هستید
.عرصه براتون مهیاست
...بله، شما میخوای
.شاید نه
.خیلیخب، اجباری نیست
.اسم من آنی هستش
.سلام، آنی
.مادرم یه هفته پیش مرد
.پس فقط اومدم اینجا که یه امتحانی بکنم
.من واسه این جور چیزا تحمل زیادی دارم
ولی چند سال پیش به این جور مراسمات اومدم
...خب، به زور اومدم، و به گمونم
...موثر بود، پس
مامانم پیر بود، و آخر مراسم .خیلی روبه راه نبود
, و قبلا تقریبا به هم نزدیک نبودیم
.پس واقعا یه ضربه خیلی بزرگ بهم نزد
.ولی دوسش داشتم
.و اصلا یه زندگی راحتی نداشت
،اختلال شخصیتی داشت .که اواخر عمرش به اوجش رسیده بود
.و جنون
, و وقتی که بچه بودم بابام از گرسنگی مرد
چون افسردگی روانی داشت
، و به خودش ریاضت میداد
.و مطمئنم به همون اندازه که به نظر میاد بد بوده
.و بعدم برادرم
برادر بزرگترم اسکیزوفرنی داشت
و وقتی 16سالش بود
توی اتاق خواب مادرم خودشو دار زد
و البته یادداشت خودکشی اونو مقصر میدونست
متهمش میکرد که مردم رو واسه نزدیک شدن بهش ترقیب کرده
.این زندگی مامانم بود
و بعدش تو خونه مون زندگی میکرد
.قبل از این اواخر که رفت بیمارستان
.قبلش حتی با هم حرف هم نمیزدیم
.يعنی یه مدت حرف میزدیم بعد دیگه نمیزدیم
.وبعد دوباره حرف میزدیم
.همیشه کاراش واسه منفعت خودش بود
.تا اینکه شوهرم بالاخره یه قانون بدون قرارداد رو به اجرا درآورد
.که تا وقتی که دخترم میخواست به دنیا بیاد پابرجا بود
وقتی اولین بچهم، پسرم به دنیا اومد
اصلا نمیذاشتم نزدیکش بشه
.واسه همین دخترم رو بهش دادم
که بلافاصله وابسته ش شد
...و منم .دوباره احساس گناه میکردم
.دوباره احساس گناه میکردم
، وقتی مریض شد
،نه اینکه واقعا برام مثل مامان باشه
و نه اینکه اصلا درباره چیزی احساس گناه کنه
.وفقط نمیخوام دیگه هیچ استرسی روی خونوادم بذارم
...حتی مطمئن نیستم که بتونن
.که بتونن اون حمایت لازم رو ازم بکنن
...و فقط ...حس میکنم
No comments yet. Be the first to leave one.