Esimesed 200 rida.
-بیخیال بابا. یه کمکی بهم بکن لعنتی.
الان دارم میمیرم.
-همونجا رو امضا کن.
نه. داری کلاش رو خونی میکنی.
شانس آوردم یه نسخه دیگه آوردم.
با دست چپت امضا کن...
دقیقاً همونجا.
خب... مطمئنم یه چیزی هست
که بخوای برای دفاع از خودت بگی.
-خب؟
چه خبرا؟
لیل ریپ؟
-هی پسر، دفعه بعد
اول اون وامونده یه "سی" بذار.
-میخوای چیکار کنی؟
بهم نشون بده چیکار میخوای بکنی.
-نه، نه. یه لحظه صبر کن. یه چیزی برات گرفتم.
-چی؟ -یه چیزی برات گرفتم.
-بعداً نشونم بده. -صبر کن. آروم باش. یه لحظه.
بگو که الان قصد نداری خواستگاری کنی.
-نه، خواستگاری چیه. این... این فقط یه کادوه.
منظورم اینه که، خب آره، انگشتره.
این مال مامانمه. از این چیزای سنتی "زولو"ئه.
میدونی چی میگم؟
فکر کردم چیز باحالی باشه.
- من، اوم...
لعنتی. فکر میکردم میدونی جریان چیه.
که ما فقط داریم خوش میگذرونیم یا یه همچین چیزی.
منظورم اینه که... همهاش این نیست،
ولی منِ بدبخت نمیتونم با یه "کریپ" دیده بشم.
و مطمئناً هم نمیتونم جواهراتش رو اینور اونور دستم کنم.
میفهمی چی میگم؟ -میدونم چه کوفتیه.
واسه همینه که باید از اینجا بزنیم به چاک.
یه جایی واسه خودمان پیدا کنیم که از این کثافتکاریهای گنگی خبری نباشه.
این کارا خستهکنندهست. -آره.
باید اون انگشتر زولوت رو برداری...
و از ماشینم بری بیرون، لعنتی.
-جدی میگی؟
-زارینا شنون، از ماشین بیا بیرون.
همین الان بیا بیرون، وگرنه شلیک میکنیم!
-بیا. خیلی آروم.
-حرکت کن!
زود باش!
-ما که حتی سر صحنه نیستیم. دارید چیکار میکنید؟
-بچرخ و پشت به ما بایست.
دستات رو بذار روی کاپوت.
-دوربین لباستون کجاست؟ -داری چیکار میکنی رفیق؟
داری دست میبری سمت اون اسلحه، نه؟
-اسلحه پیزوری.
-داری با این چیکار میکنی؟
اگه این ماشینو بگردم، مخدری توش پیدا نمیکنم؟
- بهنظرت میاد تو این ماشین مواد باشه؟
- اتفاقاً خیلی هم میاد که توش مواد باشه.
- خیلی خب، حالا که اینجایی، بگرد.
- همین الان بیارینش بیرون!
همینجا بمون.
- پُره.
- اگه میخوای عضو «گشت شب» بشی، راهش همینه.
- لعنتی! - ببین چطور میدوئه!
بدو پسر!
- برو بگیرش!
این چه کوفتیه؟!
صبر کن، صبر کن... لازم نیست این کارو بکنی.
مجبور نیستی این کارو بکنی. هی، یه لحظه وایسا.
وایسا، وایسا، وایسا!
وقتی بچه بودم، تنها آرزوم این بود که پلیس بشم.
فکر میکردم خفنترین کار دنیاست.
یا به قول امروزیها، باحال. فکر میکردم خیلی باحاله.
ولی خب... میدونم نگاهی که شما به پلیس دارین...
اون چیزی نیست که واسه من بود.
الان تو رسانهها و فیلما، چهرهی دیگهای از ما نشون میدن.
ما رو تو قالب خاصی میبینن، معمولاً با دید منفی.
البته چند تا مهرهی فاسد هم بینمون هست.
من اینو انکار نمیکنم.
ولی اینجام که بگم اکثر ما آدمهای خوبی هستیم.
خب؟ ما آدمهای درستی هستیم.
حالا، اصلاً چرا ما تو این دنیا حضور داریم؟
واسه چی به ما حقوق میدن؟
خب متأسفانه، آدمهای زیادی اون بیرون هستن که...
چندان آدمهای خوبی نیستن.
- آره! - اوه خدای من.
- آره! خودتون میدونین داستان چیه!
خودتون خوب میدونین!
- خب، انگار یه خبراییه.
چه خبره؟!
- مجبور نیستی این کارو بکنی!
- امیدوارم امروز به درگاه خدا دعا کرده باشین!
امیدوارم اون دعای لعنتی رو خونده باشین!
هی تو، آره خودِ تو.
فکر کنم باید دهنتو سرویس کنم، رفیق.
- چی؟ - گمشو بیا پایین عوضی.
مگه لکنت دارم؟ زود باش بنال!
مگه لکنت دارم؟! زود بنشین رو زمین!
مگه گفتم بلند شی؟!
چرا شستت رو نمیکنی تو دهنت؟
شستِ لعنتیتو بکن تو دهنت، پسر.
و همونطوری که تو زندان «چینو» یادت دادن، انجامش بده.
- آرومتر پسر، آرومتر! - باشه.
- عالی بود. خوش گذشت، مگه نه؟
واقعاً عالی بود!
خب، چطوره که یه... تشویق مرتب براشون بکنیم؟
فقط یه نمایش بود. محض شوخی. طوری نیست.
حالت... حالت خوبه.
تیر مشقیِ لعنتی؟ اونم توی مدرسه؟
کلهگندهها بابت این بازیهایِ کابویی نشانت رو ازت میگیرن.
رؤسا ازم خواستن توی پیشگیری از جرم نوجوانها مداخله کنم.
فکر کنم قشنگ مداخله کردم.
آره، عالیه واقعاً.
چه بدونی چه ندونی،
این الفبچهها دفعه بعد که حتی...
به فکر دزدیدن یه بسته آدامس بیفتن، خودشون رو خیس میکنن.
ماموریت انجام شد.
آره. کدوم ماموریتِ کوفتی؟
این کار رو نکن. نکن.
پیشگیریِ پلیسی، جناب سروان.
بدجوری میسوزه.
فهمیدم. فعلاً!
میدونی، بهت گفتم لازم نیست رسمی باشیم،
پس میتونی... این «جناب» گفتنهای مسخره رو تموم کنی.
داره کلافهکننده میشه.
چی، یعنی تو هم یکی از خودمی؟
قضیه اینه؟ مثلاً...
همهمون با هم توی این لجن دست و پا میزنیم؟
این... این سبکِ توئه؟
یه چیزی تو همین مایهها.
همین الان بزن کنار جدول!
ایست. موتور خاموش!
پس توی عملیاتهای ویژه هم همینطوری کار میکردین؟
پشت به پشت، هی خشاب خالی میکردین و داد میزدین،
و «چارلیها» رو به رگبار میبستین؟
- یه چیزی تو همین مایهها. - یه چیزی تو همین مایهها.
فرار نکن!
متهم داره پیاده فرار میکنه!
تو همونی هستی که بنلادن رو سوراخسوراخ کرد.
میتونی به من بگی. به کسی نمیگم.
تو فازِ «جان رمبو» و «مایکل دودیکوف» برداشتی.
هنوز دقیقاً نفهمیدم نینجاها چه ربطی دارن...
به تکتیراندازِ دیدهبان بودن، اما...
تحت تأثیر قرار گرفتم که یادی از «مایکل دودیکوف» کردی.
حتماً تنها گنگستری هستی که مایکل دودیکوف رو میشناسه.
خب، یه شیفتِ کسلکننده رو باید بگذرونیم،
پس کلی وقت داریم برای یادآوریِ خاطراتِ جنگ ویتنام.
آه، عالیه.
این... اون... آره!
چرا بهجاش درباره گذشتهیِ ننگینِ خودت حرف نزنیم؟
- اه! بیخیال! - آره، همین فکر رو میکردم.
- خیلی رو مخی! - همین فکر رو میکردم.
- هی. - هنوز باورم نمیشه...
که گذاشتنت تویِ بخش نوجوانها.
تو یه پلیس درجه ۲ بودی. واقعاً حیف شدی.
-من از محله "کورتز" زدم بیرون.
کسی که یه بار عضو "کریپ" باشه، همیشه "کریپ" میمونه.
-نه، بیخیالش. تو پلیسی. کارت رو خوب بلدی.
و مثل یه آدم احمق از زیر کار در نمیری.
-ممنونم.
-این حرف از زبون یه تکاور دریایی واقعی مثل تو خیلی ارزش داره.
قربان.
-عجب.
سه ماهه داریم با هم گشت میزنیم،
باید تا حالا ۶۰۰ باری اینجا غذا خورده باشیم، نه؟
هـ... هنوز از این کامیون ساندویچی خسته نشدی؟
بسیار خب.
-اوووو! هووووو!
-پلیس اومد!
-ایول!
-اِم، ببین کار، بذار... بذار یه چیزی رو باهات چک کنم.
-بگو، میشنوم.
-داشتم دنبال یه اسم خیابونی، اسم باند، یا یه همچین چیزی میگشتم،
ولی به هیچ نتیجهای نرسیدم.
تو شغل قبلیت به اسم "کریپبوی" برنخوردی؟
-اِم، آخه چرا پیشنهاد سس میدی
وقتی قراره فقط یه ظرف کوچولو سس بهمون بدی؟
-نمیدونم پسر. کلاً مدلشون همینطوریه.
یه سس میدن دیگه. کی اهمیت میده؟
ولش کن. بیخیال شو.
کریپبوی؟ -کریپبوی؟ کریپ... اِم...
-چی؟ -با حرف "آی"؟
-یه گرافیتی دیدم که این اسم رو داشت. کنجکاوم کرد.
اما خب، گفتم شاید حضور ذهن داشته باشی.
کنسله. خودم... خودم بیشتر میگردم.
-آخه جالبه، چون، اِم،
این اسمِ کاربریِ برادرم تو بازیهای قدیما بود.
-اوه. -بذار یه زنگی بهش بزنم.
ازش... ازش میپرسم.
-باشه. آره. زنگ بزن. من این رو ردیف میکنم.
من کارهای مهم رو هندل میکنم، ردیفه؟
-باشه. -فقط باید بلد باشی
چطوری با زبون آدمهای زحمتکش حرف بزنی.
آمیگو! -خیله خب رفیق.
-من اسپانیایی بلدم، دهنسرویس!
-بله؟ -هی. یه لحظه وقت داری؟
-اِم، نه، واقعاً نه.
خوبی؟ صدات... صدات یه جوریه.
-الان اصلاً وقت این کارها رو ندارم، زِی.
-اوه. روزت خیلی شلوغه که هیچ غلطی نمیکنی؟
فقط تو خونه "آیاندا" نشستى
و داری مگس میپرونی؟
-میشه لطفاً بهش سس اضافه بدی؟
-چه خبره؟ به دردسر افتادی؟
-واقعاً داری زنگ میزنی که ازم بپرسی...
No comments yet. Be the first to leave one.