Hamlet

Hamlet (Гамлет)

Laadige alla Farsi Persian subtiiter

Väljalaske info

Hamlet 1964 DVDRip AVC AC3
Kommenteerib PhilAsefi
ارائه‌ای از کانال تلگرامی سینما نگاه - برگردان از فیل‌آسفی

Sildid

DVD
DVDRip
dvdrip
dvdr
AC3
Avaldatud: 2023-03-22
Allalaadimised: 109
Kuulmispuudega: No

Farsi Persian subtiitrite eelvaade

Esimesed 200 rida.

‫هملت

‫بر اساس تراژدی هملت، اثر شکسپیر

‫هنوز تازه است

‫بصیرت چنان با ‫طبیعت سر جنگ برداشته

‫که با اندوهی خردمندانه به یاد او هستیم

‫و در عین حال، خود را نیز در یاد داریم

‫از این رو او که یک‌چندی خواهر ما، ‫و اکنون شه‌بانوی ماست را

‫گویی که با سُروری ناشاد

‫با شادمانی و اندوهی همسنگ

‫به همسری گرفتیم

‫با سُروری هزیمت‌شده

‫با شادمانی و اندوهی همسنگ

‫آن‌هم بی‌آنکه درایت ناب شما را

‫که سخاوتمندانه در این ‫امر همراه ما بوده است

‫ضایع کرده باشیم

‫از همگی، سپاس

‫اما مهمی دیگر، فورتینبراس جوان

‫که گمان می‌برد با مرگ ‫برادر مرحوم عزیزمان

‫دولت ما از هم می‌گُسلد

‫یا از گردونه به دَر می‌شود

‫به خیال آنکه دست بالا را دارد

‫با پیام و پسغام‌ اسباب رنجش ما شده

‫و بازپسگیری ‫سرزمین‌های ازدست‌رفته پدرش را خواستار است

‫ما نیز

‫به شاه نروژ، عموی فورتینبراس

‫که اکنون بستری است و از مراد ‫برادرزاده خود بی‌خبر، نامه‌ای نوشتیم

‫تا مانع از اقدامات بعدی او شود

‫و اینک، لایتریس، تو را چه شده؟

‫سخن از درخواستی به میان آوردی، ‫کدام درخواست؟

‫سر با قلب تا آن اندازه آشنا

‫و دست بیش از آن ‫در خدمت دهان نیست

‫که تاج و تخت دانمارک ‫در پیشگاه پدر تو

‫بگو چه می‌خواهی، لایرتیس؟

‫خداوندگار قهّار من، از لطف‌تان ‫اجازَتِ بازگشت به فرانسه را خواستارم

‫از آنجا که در روز تاجگذاری ‫شما با دل و جان از برای ابراز بندگی حاضر شدم

‫حال که برآمد کار، آمال و ‫اندیشه‌های من دگربار هوای فرانسه را دارند

‫و زمین‌بوسانه از بارگاه لطف و کرم‌تان ‫طلب پوزش و رخصت رفتن می‌نمایند

‫در ساعت دلخواه برو، لایتریس

‫و اینک شما، هملت، برادرزاده‌ام و فرزندم

‫هملت جان، ‫رنگ تیره شب را از خود بزُدای

‫و بگذار چشمت به دیده ‫دوستی بر دانمارک بنگرد

‫با پلک‌های فروافتاده‌ت، ‫پدر والامقامت را دایِم در خاک مجو

‫خودت می‌دانی که این بودنی کار است، ‫هر زنده‌ای را می‌بایست مردن

‫و از طبع درگذشتن، و راونه ابدیت گشتن

‫بله، بانو، این تقدیر عام است

‫پس چگونه‌ست که در نظر ‫تو این‌چنین خاص می‌نماید؟

‫نمی‌نماید، بانو، بلکه خود چنین است

‫برای من "می‌نماید"ی در کار نیست

‫دعای خیر ما با شماست، ‫تا این اندوه را به خاک افکنید

‫زیرا جهانیان باید بدانند که ‫شما نزدیک‌ترین کس به تخت مایید

‫و اما در باب رایِ شما

‫در باب بازگشت‌تان به دانشگاه ویتنبرگ، ‫این یکسر خلاف میل ماست

‫مگذار نیایش‌های مادرت یاوه شود

‫پیش ما باش، به ویتنبرگ مرو

‫با تمام وجود گوش به فرمان خواهم بود، ‫بانوی من

‫هان، پاسخی مهرآمیز و بایسته

‫موافقت بی‌تکلف و و مهرانگیز ‫هملت چه آقامنشانه بر دلم می‌نشیند

‫به پاس آن، امروز هیچ جامی ‫به سلامت باد بلند نکنیم

‫مگرکه توپ‌ها بانگ شادی ‫آن‌ را به ابرها برسانند

‫و سپس هم آسمان شادنوش شاه را

‫با پژواک رعد زمینی بازگو کند

‫زنده باد پادشاه!

‫برویم

‫چقدر امور این جهان در نظرم زننده، ‫فرسوده

‫بی‌مزه و بیهوده می‌نماید!

‫تف

‫تف بر این جهان باد!

‫باغی‌ست پر از علف هرز ‫که می‌روید تا بذر افشاند

‫که کار به این جا بکشد!

‫تنها دو ماه پس از مرگ پدرم!

‫نه، دو ماه هم نیست

‫و با این‌همه، پس از یک ماه

‫همان بِهْ که بدان نیندیشم

‫ای سستی و بلهوسی، نام زن زیبنده‌ات!

‫تنها یک ماه! و کفش‌های مادرم در آن روز که

‫که همانند نیوبه، غرق در اشک در پی ‫پیکر پدرم می‌رفت، هنوز از رنگ و رو نیفتاده

‫آخر چرا، چرا او...

‫نه کاری نیک است و نه فرجامی نیک در پی دارد

‫دِلا در هم شکن اکنون، ‫که می‌باید زبان بردوخت!

‫درود بر شما، خداونگارم!

‫هوراشیو!

‫چاکر ناچیزتان!

‫دوست خوب من! آقا، ‫نامی‌ست که روی هم می‌نهیم

‫دور از ویتنبرگ چه می‌کنید؟

‫- مارسلوس؟ ‫- خداوندگار خوب من!

‫از دیدنتان بسیار خوش‌وقتم. شب خوش، ‫آقا

‫اما به هوای چه به السینور آمدید؟ ‫می‌خوارگی قهارانه را از ما خواهید آموخت

‫برای مراسم سوگواری پدرتان آمدم

‫مرا به سخره نگیر، همشاگردی

‫گمانم برای جشن عروسی مادرم آمدی

‫به راستی، سرورم، ‫ عجیب از پس هم آمدند

‫بسنده‌کاری، هوراشیو، بسنده‌کاری!

‫خوراک‌های بیات مجلس عزا ‫را در جشن عروسی به کار بستند

‫پدرم...

‫گویی که پدرم را می‌بینم

‫آه، سرورم، کجا؟

‫در چشمِ سِر، هوراشیو

‫من یک بار دیدمش. شایسته-شاهی بود

‫مردی بود، از هر لحاظ کسی بود

‫که دیگر مانندش را نخواهم دید

‫سرورم، به گمانم که

‫همین دیشب او را دیدم

‫دیدی؟ که را؟

‫پدر تاجدارِ

‫شمارا

‫پدر تاجدار مرا!

‫دَمی بر خیرگی خود ‫مهار زنید و گوش فرادهید

‫تا به گواهی این آقایان

‫از این امر شگفت

‫نزد شما پرده بردارم

‫محض رضای خدا، بگویید که به گوش ام

‫دو شب پیاپی این آقایان

‫مارسلوس و برناردو

‫که در خاموشی بیکران نیمه‌شب، پاس می‌دادند

‫چنین رویاروییی داشتند

‫هیکلی به سان پدرتان

‫سراپا ساخته و به سلاح آراسته

‫در برابرشان پدیدار می‌شود، ‫و با جلال و جبروت

‫و با گام‌های استوار و ‫آهسته از پیش ایشان می‌گذرد

‫شب سوم من با آن‌ها به پاسداری رفتم

‫ درست در همان گاه، همان هیکلی که وصف کرده بودند

‫‫و با سخنان‌شان جور درمی‌آمد پدیدار شد. ‫همان‌قدر که راست است، که زنده بودن من

‫البته، آقایان، ‫البته؛ اما واهمه‌ای به من دست داد

‫- امشب پاس می‌دهید؟ ‫- بله سرورم

‫من امشب پاس خواهم داد

‫- شاید باز پیدایش شود ‫- حتم دارم که می‌آید

‫با او سخن خواهم گفت، حتی اگر دوزخ ‫دهن باز کند و مرا به خاموشی فرمان دهد

‫دعاگوی شما هستم

‫اگر تا کنون پرده‌پوشی کردید از این راز، ‫بعد از این هم چنین کنید

‫بین ساعت یازده تا ‫بامداد به دیدار شما می‌آیم

‫مراتب احترام ما را بپذیرید

‫مهر شما را می‌پذیرم، ‫چونان که شما مهر من را

‫بدرود

‫شبحِ ساخته‌ی* پدرم!ُ ‫(ساخته به معنای سلاح‌پوشیده)

‫بوی خوشی از این کار نمی‌آید

‫آژیر به دسیسه‌ای هستم!

‫کاش شب فرا رسیده بود!

‫تا آن دم، آرام بگیر ای جان من

بدکرداری‌ها

‫اگرچه در حجابِ سراسر زمین شوند نیز

‫سرانجام پیش چشم آدمیان سر برمی‌آورند

‫بار سفرم بر کشتی است. بدرود

‫و، خواهر، هر زمان که باد ‫مساعد و کاروان دریا به راه بود

‫خواب مروید و مرا به حال خود واقف کنید

‫مگر تردیدی داشتی؟

‫و اما از بابت هملت، و الطاف خُردَش،

‫آن را به چیزی جز ‫بازیگوشی و بلهوسی جوانی مگیرید

‫- همین و همین؟ ‫- جز این هیچش ندانید

‫بترسید، افیلیا، خواهر عزیزم

‫از محبت خود گامی عقب‌تر بمانید ‫تا از تیرِ کامجویی در امان باشید

‫هنوز اینجایی، لایریتس؟

‫دعای خیرم همراه تو!

‫و این چند پند را آویزه گوش کن؛

‫آنچه را که می‌اندیشی به زبان میار

‫و به اندیشه‌های خام جامه عمل مپوشان

‫خوش‌برخورد باش، اما فرومایه هرگز

‫به طبع آنچه در کیسه داری رخت‌های ‫گران‌بها بپوش، اما از بلهوسی پرهیز کن

‫زیرا هیئت ظاهر نشانی‌ست از خود مرد

‫و در فرانسه مردملان بلندپایه و والامقام از ‫این راه نشان می‌دهند که اصل و نسبی دارند

‫بدرود، ‫دعای خیر من این پندها را در تو کارگر سازد

‫خاک‌باشانه خواهان اجازت رفتن ام

‫ساعتش رسید، ‫بروید که خدمتکاران‌تان چشم‌براه اند

‫بدرود، افیلیا

‫و آنچه گفتم خوب به یاد بسپارید

‫قفل حافظه‌ را بر آن زدم، ‫و کلید در دست خودتان است

‫بدرود

‫مگر او به شما چه گفت، افیلیا؟

‫با اجازه‌تان، نَقلی بود از والاحضرت هملت

‫آهان، فکر خوبی بود

‫شنیده ام که از چندی ‫پیش بارها با شما خلوت کرده‌ست

‫چه‌ بین شماست؟ راستش را بگویید

‫خداوندگار من، ‫ این اواخر چندین بار

‫محبت خویش را به من ارزانی داشته است

‫محبت! خَه! ‫چون دخترکی خام سخن می‌گویید

‫که با چنین گیر و دار ‫هولناکی پاک بیگانه ا‌ست

‫این به قول خودتان ‫پیشنهادها را باور می‌کنید؟

‫نمی‌دانم درباره‌ش چه بیندیشم

‫پس من یادتان می‌دهم:

‫خودتان را جای دخترکی بگذارید، که چنین ‫پیشنهادهایی را ارزشمند به حساب آورده است

‫خودتان را ارجمندتر از ‫چنین پیشنهادهایی بشمارید

‫سرور من، او به شیوه‌ای ‫شرافت‌مندانه به من اظهار عشق کرد

‫هان، پس این را شیوه‌ای می‌نامید، ‫بسیار خوب

‫و با سوگندهای قدسی سخنان خود را استوار ساخت

‫هان، ‫دامی برای شکار مرغک‌های نادان!

‫می‌دانم، دمی که خون می‌جنبد، ‫روح چه گزافه‌کارانه سوگندها را به عاریت می‌دهد

‫و اما هملت، تنها بدان

‫که او جوان است، و عرصه آزادی او

‫پس فراخ‌تر از آنچه می‌توان به شما اعطا کرد. ‫کوتاه سخن، سوگندهایش را به هیچ مگیرید

‫- به شما دستور می‌دهم: به راه خود بروید ‫- فرمان‌بردارم، سرورم

‫ ‫بنگرید، سرورم، آمد!

‫!فرشتگان و ملازمین رحمت، یاری‌مان دهید

‫شما را اشارت می‌دهد که بروید با وی

‫گویی که می‌خواد تنها ‫به شما پیامی برساند

‫ببنید، با چه اشارت لطیفی سوی ‫مکان‌ دورافتاده‌تری می‌کشاندتان

‫- اما مروید با او! ‫- نه، به هیچ وجه

‫این‌جا به سخن درنمی‌آید، ‫پس به دنبالش می‌روم

‫- نباید بروید، سرورم ‫- دست از من بدارید!

‫خویشتن‌داری کنید، نباید بروید

‫سرنوشتم مرا می‌خواند، ‫رهایم کنید، آقایان

‫به خدا سوگند! از او که باز ‫دارد مرا شبحی خواهم ساخت!

Kommentaarid

No comments yet. Be the first to leave one.

Keep it about this subtitle — sync, quality, typos.500 characters left