Esimesed 200 rida.
هملت
بر اساس تراژدی هملت، اثر شکسپیر
هنوز تازه است
بصیرت چنان با طبیعت سر جنگ برداشته
که با اندوهی خردمندانه به یاد او هستیم
و در عین حال، خود را نیز در یاد داریم
از این رو او که یکچندی خواهر ما، و اکنون شهبانوی ماست را
گویی که با سُروری ناشاد
با شادمانی و اندوهی همسنگ
به همسری گرفتیم
با سُروری هزیمتشده
با شادمانی و اندوهی همسنگ
آنهم بیآنکه درایت ناب شما را
که سخاوتمندانه در این امر همراه ما بوده است
ضایع کرده باشیم
از همگی، سپاس
اما مهمی دیگر، فورتینبراس جوان
که گمان میبرد با مرگ برادر مرحوم عزیزمان
دولت ما از هم میگُسلد
یا از گردونه به دَر میشود
به خیال آنکه دست بالا را دارد
با پیام و پسغام اسباب رنجش ما شده
و بازپسگیری سرزمینهای ازدسترفته پدرش را خواستار است
ما نیز
به شاه نروژ، عموی فورتینبراس
که اکنون بستری است و از مراد برادرزاده خود بیخبر، نامهای نوشتیم
تا مانع از اقدامات بعدی او شود
و اینک، لایتریس، تو را چه شده؟
سخن از درخواستی به میان آوردی، کدام درخواست؟
سر با قلب تا آن اندازه آشنا
و دست بیش از آن در خدمت دهان نیست
که تاج و تخت دانمارک در پیشگاه پدر تو
بگو چه میخواهی، لایرتیس؟
خداوندگار قهّار من، از لطفتان اجازَتِ بازگشت به فرانسه را خواستارم
از آنجا که در روز تاجگذاری شما با دل و جان از برای ابراز بندگی حاضر شدم
حال که برآمد کار، آمال و اندیشههای من دگربار هوای فرانسه را دارند
و زمینبوسانه از بارگاه لطف و کرمتان طلب پوزش و رخصت رفتن مینمایند
در ساعت دلخواه برو، لایتریس
و اینک شما، هملت، برادرزادهام و فرزندم
هملت جان، رنگ تیره شب را از خود بزُدای
و بگذار چشمت به دیده دوستی بر دانمارک بنگرد
با پلکهای فروافتادهت، پدر والامقامت را دایِم در خاک مجو
خودت میدانی که این بودنی کار است، هر زندهای را میبایست مردن
و از طبع درگذشتن، و راونه ابدیت گشتن
بله، بانو، این تقدیر عام است
پس چگونهست که در نظر تو اینچنین خاص مینماید؟
نمینماید، بانو، بلکه خود چنین است
برای من "مینماید"ی در کار نیست
دعای خیر ما با شماست، تا این اندوه را به خاک افکنید
زیرا جهانیان باید بدانند که شما نزدیکترین کس به تخت مایید
و اما در باب رایِ شما
در باب بازگشتتان به دانشگاه ویتنبرگ، این یکسر خلاف میل ماست
مگذار نیایشهای مادرت یاوه شود
پیش ما باش، به ویتنبرگ مرو
با تمام وجود گوش به فرمان خواهم بود، بانوی من
هان، پاسخی مهرآمیز و بایسته
موافقت بیتکلف و و مهرانگیز هملت چه آقامنشانه بر دلم مینشیند
به پاس آن، امروز هیچ جامی به سلامت باد بلند نکنیم
مگرکه توپها بانگ شادی آن را به ابرها برسانند
و سپس هم آسمان شادنوش شاه را
با پژواک رعد زمینی بازگو کند
زنده باد پادشاه!
برویم
چقدر امور این جهان در نظرم زننده، فرسوده
بیمزه و بیهوده مینماید!
تف
تف بر این جهان باد!
باغیست پر از علف هرز که میروید تا بذر افشاند
که کار به این جا بکشد!
تنها دو ماه پس از مرگ پدرم!
نه، دو ماه هم نیست
و با اینهمه، پس از یک ماه
همان بِهْ که بدان نیندیشم
ای سستی و بلهوسی، نام زن زیبندهات!
تنها یک ماه! و کفشهای مادرم در آن روز که
که همانند نیوبه، غرق در اشک در پی پیکر پدرم میرفت، هنوز از رنگ و رو نیفتاده
آخر چرا، چرا او...
نه کاری نیک است و نه فرجامی نیک در پی دارد
دِلا در هم شکن اکنون، که میباید زبان بردوخت!
درود بر شما، خداونگارم!
هوراشیو!
چاکر ناچیزتان!
دوست خوب من! آقا، نامیست که روی هم مینهیم
دور از ویتنبرگ چه میکنید؟
- مارسلوس؟ - خداوندگار خوب من!
از دیدنتان بسیار خوشوقتم. شب خوش، آقا
اما به هوای چه به السینور آمدید؟ میخوارگی قهارانه را از ما خواهید آموخت
برای مراسم سوگواری پدرتان آمدم
مرا به سخره نگیر، همشاگردی
گمانم برای جشن عروسی مادرم آمدی
به راستی، سرورم، عجیب از پس هم آمدند
بسندهکاری، هوراشیو، بسندهکاری!
خوراکهای بیات مجلس عزا را در جشن عروسی به کار بستند
پدرم...
گویی که پدرم را میبینم
آه، سرورم، کجا؟
در چشمِ سِر، هوراشیو
من یک بار دیدمش. شایسته-شاهی بود
مردی بود، از هر لحاظ کسی بود
که دیگر مانندش را نخواهم دید
سرورم، به گمانم که
همین دیشب او را دیدم
دیدی؟ که را؟
پدر تاجدارِ
شمارا
پدر تاجدار مرا!
دَمی بر خیرگی خود مهار زنید و گوش فرادهید
تا به گواهی این آقایان
از این امر شگفت
نزد شما پرده بردارم
محض رضای خدا، بگویید که به گوش ام
دو شب پیاپی این آقایان
مارسلوس و برناردو
که در خاموشی بیکران نیمهشب، پاس میدادند
چنین رویاروییی داشتند
هیکلی به سان پدرتان
سراپا ساخته و به سلاح آراسته
در برابرشان پدیدار میشود، و با جلال و جبروت
و با گامهای استوار و آهسته از پیش ایشان میگذرد
شب سوم من با آنها به پاسداری رفتم
درست در همان گاه، همان هیکلی که وصف کرده بودند
و با سخنانشان جور درمیآمد پدیدار شد. همانقدر که راست است، که زنده بودن من
البته، آقایان، البته؛ اما واهمهای به من دست داد
- امشب پاس میدهید؟ - بله سرورم
من امشب پاس خواهم داد
- شاید باز پیدایش شود - حتم دارم که میآید
با او سخن خواهم گفت، حتی اگر دوزخ دهن باز کند و مرا به خاموشی فرمان دهد
دعاگوی شما هستم
اگر تا کنون پردهپوشی کردید از این راز، بعد از این هم چنین کنید
بین ساعت یازده تا بامداد به دیدار شما میآیم
مراتب احترام ما را بپذیرید
مهر شما را میپذیرم، چونان که شما مهر من را
بدرود
شبحِ ساختهی* پدرم!ُ (ساخته به معنای سلاحپوشیده)
بوی خوشی از این کار نمیآید
آژیر به دسیسهای هستم!
کاش شب فرا رسیده بود!
تا آن دم، آرام بگیر ای جان من
بدکرداریها
اگرچه در حجابِ سراسر زمین شوند نیز
سرانجام پیش چشم آدمیان سر برمیآورند
بار سفرم بر کشتی است. بدرود
و، خواهر، هر زمان که باد مساعد و کاروان دریا به راه بود
خواب مروید و مرا به حال خود واقف کنید
مگر تردیدی داشتی؟
و اما از بابت هملت، و الطاف خُردَش،
آن را به چیزی جز بازیگوشی و بلهوسی جوانی مگیرید
- همین و همین؟ - جز این هیچش ندانید
بترسید، افیلیا، خواهر عزیزم
از محبت خود گامی عقبتر بمانید تا از تیرِ کامجویی در امان باشید
هنوز اینجایی، لایریتس؟
دعای خیرم همراه تو!
و این چند پند را آویزه گوش کن؛
آنچه را که میاندیشی به زبان میار
و به اندیشههای خام جامه عمل مپوشان
خوشبرخورد باش، اما فرومایه هرگز
به طبع آنچه در کیسه داری رختهای گرانبها بپوش، اما از بلهوسی پرهیز کن
زیرا هیئت ظاهر نشانیست از خود مرد
و در فرانسه مردملان بلندپایه و والامقام از این راه نشان میدهند که اصل و نسبی دارند
بدرود، دعای خیر من این پندها را در تو کارگر سازد
خاکباشانه خواهان اجازت رفتن ام
ساعتش رسید، بروید که خدمتکارانتان چشمبراه اند
بدرود، افیلیا
و آنچه گفتم خوب به یاد بسپارید
قفل حافظه را بر آن زدم، و کلید در دست خودتان است
بدرود
مگر او به شما چه گفت، افیلیا؟
با اجازهتان، نَقلی بود از والاحضرت هملت
آهان، فکر خوبی بود
شنیده ام که از چندی پیش بارها با شما خلوت کردهست
چه بین شماست؟ راستش را بگویید
خداوندگار من، این اواخر چندین بار
محبت خویش را به من ارزانی داشته است
محبت! خَه! چون دخترکی خام سخن میگویید
که با چنین گیر و دار هولناکی پاک بیگانه است
این به قول خودتان پیشنهادها را باور میکنید؟
نمیدانم دربارهش چه بیندیشم
پس من یادتان میدهم:
خودتان را جای دخترکی بگذارید، که چنین پیشنهادهایی را ارزشمند به حساب آورده است
خودتان را ارجمندتر از چنین پیشنهادهایی بشمارید
سرور من، او به شیوهای شرافتمندانه به من اظهار عشق کرد
هان، پس این را شیوهای مینامید، بسیار خوب
و با سوگندهای قدسی سخنان خود را استوار ساخت
هان، دامی برای شکار مرغکهای نادان!
میدانم، دمی که خون میجنبد، روح چه گزافهکارانه سوگندها را به عاریت میدهد
و اما هملت، تنها بدان
که او جوان است، و عرصه آزادی او
پس فراختر از آنچه میتوان به شما اعطا کرد. کوتاه سخن، سوگندهایش را به هیچ مگیرید
- به شما دستور میدهم: به راه خود بروید - فرمانبردارم، سرورم
بنگرید، سرورم، آمد!
!فرشتگان و ملازمین رحمت، یاریمان دهید
شما را اشارت میدهد که بروید با وی
گویی که میخواد تنها به شما پیامی برساند
ببنید، با چه اشارت لطیفی سوی مکان دورافتادهتری میکشاندتان
- اما مروید با او! - نه، به هیچ وجه
اینجا به سخن درنمیآید، پس به دنبالش میروم
- نباید بروید، سرورم - دست از من بدارید!
خویشتنداری کنید، نباید بروید
سرنوشتم مرا میخواند، رهایم کنید، آقایان
به خدا سوگند! از او که باز دارد مرا شبحی خواهم ساخت!
No comments yet. Be the first to leave one.