Nathan for You

Nathan for You

Laadige alla Farsi Persian subtiiter

Hooaeg 2

Väljalaske info

Nathan For You S02E04 Liquor Store Exterminator Car Wash WEB-DL
Kommenteerib CinemaDreamingChannel

Sildid

Web-DL
web-dl
web
WEB-DL
Avaldatud: 2024-04-25
Allalaadimised: 58
Kuulmispuudega: No

Farsi Persian subtiitrite eelvaade

Esimesed 200 rida.

‫اسمم نیتن فیلدره و...

‫با نمرات درخشانی از یکی از ‫بهترین دانشکده‌های کانادا...

‫تو رشته کسب و کار فارغ‌التحصیل شدم.

‫الان قصد دارم با دانشم...

‫به صاحبان کسب و کارهای ‫کوچیک کمک کنم...

‫تا توی این دنیای رقابتی کم نیارن.

‫در این برنامه... ‫نیتن در خدمته.

‫نبیل خلیل مالک مشروب‌فروشی بوکه پلازا...

‫در سانتاکلاریتای کالیفرنیاست...

‫و روزانه با مشکلی دست و پنجه نرم می‌کنه...

‫که همیشه گریبان‌گیر مشروب‌فروشی‌ها بوده.

‫همیشه نوجوان‌هایی هستن که...

‫میان و سعی می‌کنن مشروب بفروشن.

‫ما هم همیشه نمی‌فروشیم.

‫ولی تا جایی که به من مربوطه...

‫هیچ کسب و کاری نباید مشتری رو رد کنه...

‫برای همین به نبیل سر زدم که بهش کمک کنم.

‫هر بار که نوجوانی که سعی می‌کنه...

‫مشروب الکلی بخره رو پس می‌زنی، ‫یه مشتری رو از دست می‌دی.

‫آره، چون قانون می‌گه.

‫اوهوم. پس از الان می‌تونن بخرنش...

‫ولی تا وقتی 21 ساله نشدن نمی‌تونن ببرنش.

‫دلیل اصلی میل نوجوانان به مشروب...

‫اینه که جلوی دوست‌هاشون خفن به نظر بیان...

‫پس اگه نبیل می‌ذاشت که ‫ خردسالان مشروب بخرن...

‫ولی توی کمدی نگه‌داریش می‌کرد...

‫تا 21 ساله بشن، بوکه پلازا کلی...

‫مشتری خردسال پیدا می‌کرد که...

‫می‌تونستن به دوست‌هاشون ‫ پز مشروب دادن رو بدن.

‫نقشه: رونق تجارت با فروش الکل به خردسالان.

‫ممکنه جواب بده، ولی وقتی به سنی می‌رسی...

‫قطعا کوپنی رو نمی‌خوای که نوشته...

‫آره، من یه بطری مشروب دارم.

‫مشروب کجاست؟ می‌خوان که بخورنش.

‫خب بهت برنخوره‌ها، ‫ولی من به سن نوجوانی...

‫خیلی نزدیک‌تر هستم تا تو..

‫پس گمونم بدونم جوان‌های امروز چی می‌خوان.

‫اگه صرفا از مالک بودنش خوشحال باشن...

‫عالی می‌شه.

‫حالا که نبیل موافقت کرده بود، ‫چند برچسب درست کردم...

‫که مثل سیستم تحویل کت ‫ برای مشروب کار می‌کرد.

‫که کودکان وقتی که 21 ساله شدن...

‫می‌تونستن درخواست مشروبشون رو بدن.

‫بعد باید خبرش رو به نوجوان‌ها می‌رسوندم...

‫پس یه جلسه با...

‫نماینده لیگ جوانان گذاشتم...

‫که بتونم قرارداد اسپانسری ببندم.

‫واقعا می‌خواید تبلیغی بزنید که...

‫نوشته «ما به خردسالان الکل می‌فروشیم»؟

‫این خردسالان درواقع تا وقتی که...

‫21 ساله نشدن نمی‌تونن ‫ مشروب رو به خونه ببرن.

‫خب متوجه هستم، ولی موافق نیستم که...

‫این موضوع به لیگ ما ارتباطی داشته باشه.

‫متوجه منظورم هستید؟

‫نمی‌دونم این نظرتون رو عوض می‌کنه یا نه...

‫ولی همچنان مایل هستیم ‫که یک بطری جین...

‫به تمام کودکان لیگ می‌دیم.

‫نه، متاسفم.

‫پس بابت وقتتون ممنونم.

‫بابت پیشنهادتون ممنون.

‫- آره. ‫- مطمئنم جواب می‌ده.

‫- وای نه. ‫- چیه؟

‫- این واسه چیه؟ ‫- این...

‫این واسه چیه؟

‫نه، نه، نه، نه.

‫نه، نه، ولی خیلی ممنون.

‫بیایید تا بیرون همراهیتون کنم.

‫- نه، نه، مطمئنید؟ ‫- آره، آره، کارمون تمومه.

‫حالا که اسپانسری وجود نداشت...

‫باید یه راه دیگه پیدا می‌کردم که ‫ بازار نوجوان‌ها رو به دست بگیرم...

‫برای همین یه بازیگر نوجوان استخدام کردم ‫ که نقش یه دانش‌آموز رو بازی کنه...

‫و خبرش رو توی دبیرستان محلی پخش کنه.

‫خب فورا قبل این‌که صحبتی...

‫راجع به مشروب فروشی بکنی...

‫باید آوازه‌ای واسه خودت بسازی...

‫که بچه‌ها فکر کنن که تو باحالی.

‫- باشه. ‫- پس در مورد این حرف بزن...

‫که مدرسه مزخرفه دیگه... ‫یا مثلا این‌که...

‫اینترنت چقدر باحاله مثلا.

‫اون وسط‌ها چند تا فحش هم بده.

‫امتحانش کن.

‫چه خبرها رفیق؟

‫وای داداش، اینترنت خیلی خفن شده.

‫مدرسه خیلی تخمیه رفیق.

‫بزن بریم توی اینترنت بابا.

‫حالا که کانر تمرین کرده بود ‫بهش یک کلاه برعکس...

‫و عینک آفتابی دادم که باحال‌تر به نظر برسه.

‫و بعد اون رو به مدرسه فرستادم...

‫که خبر رو پخش کنه.

‫از اینترنت چه خبر رفیق؟

‫معلم‌ها خیلی تخمین، ‫ولی اینترنت باحاله دیگه.

‫راستی یه خبر خفن به گوشم رسیده.

‫یه مشروب فروشی پایین خیابون هست.

‫اسمش مشروب فروشی بوکه پلازاست...

‫و به خردسالان مشروب می‌فروشه.

‫خیلی‌خب دیگه، من برم کلاس‌ها رو بپیچونم.

‫حالا که کانر داشت روی مدرسه کار می‌کرد...

‫من برگشتم بوکه پلازا...

‫و آماده دریافت مشتریان خردسال بودم...

‫و بعد چند دقیقه پیداشون شد.

‫تابلوی بیرون رو خوندی؟

‫- تابلو رو... ‫- واقعیه؟

‫- آره.. ‫- آره، آره، می‌تونی...

‫- بری اگه می‌خوای برداری. ‫- دوست داری بری...

‫واسه خودت مشروبی چیزی برداری؟

‫گمونم آره دیگه.

‫- ببین چی آورده. ‫- نگاهش کن.

‫- یک لیتری. ‫- خیلی بزرگه رفیق.

‫- باکلاس هم هست. آفرین. ‫- می‌خوای سنگین شروع کنی...

‫- مگه نه؟ ‫- آره.

‫- پس این مال تو شد دیگه. ‫- آره، خفنه.

‫باحاله دیگه. دست نزن.

‫الان یه کوپن می‌گیری که ‫وقتی بیست و یک سالت شد...

‫می‌تونی بیای درخواستش رو بدی.

‫آره، ولی...

‫من واسه الان می‌خوامش. ‫دو سال دیگه نمی‌خوامش.

‫با توجه به این‌که جنس فروخته شده ‫پس گرفته نمی‌شد، خردسالان راهی نداشتند...

‫جز این‌که رسیدی رو پر کنن ‫که اجازه می‌داد مالک الکل بشن...

‫بدون این که عواقب مصرفش رو تجربه کنن.

‫کاری که می‌کنین خیلی مزخرفه. ‫واقعا مسخرست.

‫خیلی هم باحال و قانونیه.

‫قانون شکنی اصلا هم باحال نیست.

‫به نظر من که پولم هدر رفت.

‫نقشه‌ام داشت جواب می‌داد، ‫و حالا نبیل قادر بود...

‫به گروه جدیدی از مشتریان جنس بفروشه.

‫پس چرا اصلا پولش رو دادم؟

‫چون اجازه داری که مالک مشروب باشی.

‫خیلی‌خب، من نمی‌خوام مالکش باشم.

‫می‌خوام مصرفش کنم.

‫می‌دونستم که یه سری از ‫نوجوان‌ها راضی نمی‌شن که...

‫مغازه رو دست خالی ترک کنن، ‫برای همین گوشه‌ای از مغازه نبیل رو...

‫تغییر دکوراسیون دادم که ‫ شبیه یه زیرزمین باحال بشه...

‫که خردسالان بتونن قبل ‫ نگهداری مشروبشون در انبار...

‫باهاش عکس بگیرن...

‫تا بتونن به دوست‌هاشون پز بدن.

‫خوشحال کردن نوجوان‌ها حس خوبی داشت...

‫در عین حال هم مسئولیت‌های ‫مشروب نوشیدن رو بهشون یاد می‌داد.

‫بعد این‌که تعطیل کردیم...

‫خیلی ناراحت بودن که...

‫خبرهای بدی رو به نبیل برسونم.

‫من بررسی کردم و مشخص شد که...

‫کاری که داشتیم می‌کردیم ‫به شدت غیرقانونیه...

‫و من باید مراقب خودم باشم.

‫شرمنده.

‫عصربخیر قربان.

‫- بله؟ ‫- شما مالک...

‫- اینجا هستید؟ ‫- بله آقا. سلام.

‫متاسفانه من باید شما رو بازداشت کنم.

‫چی شده قربان؟ چرا...

‫چون تجارتتون حرف نداره!

‫اصلا هم مشکلی پیش نیومده، ‫داشتم شوخی می‌کردم.

‫جدا؟ پس جواب می‌ده؟

‫آره، اصلا غیرقانونی نیست.

‫- باشه. ‫- یعنی پلیس واقعی نیست...

‫- رقاصه دیگه. ‫- اشکالی نداره.

‫ولی بردن رقاص پیش یه تاجر...

‫فکر خوبی نیست، نه.

‫اوه، خوشت نیومد؟

‫اصلا. یعنی...

‫خب شوخی بود می‌دونی...

‫که مثلا فکر کنی پلیس بوده دیگه؟

‫حرف من هم همینه، حتی اگه شوخی باشه...

‫کار قشنگی نیست که رقاص بیاری ‫ پیش یه تاجر نیتن...

‫رقاص مرد اصلا شوخی قشنگی نیست.

‫خیلی‌خب.

‫خاویر آرتگا یه دافع حشرات حرفه‌ای...

‫و مدیر حشرات ای‌ تا زد هست...

‫که شرکتی برای کنترل آفات...

‫در وودلند هیلز کالیفرنیاست...

‫و مایله که تجارتش رو از...

‫خانه‌های مسکونی که معمولا ‫بهشون خدمت می‌ده ارتقا بده.

‫عالی می‌شه که اگه بتونیم ‫مثلا مشتری هتلی پیدا کنیم.

‫خاویر می‌خواست که قراردادی ‫ با هتل بزرگی ببنده...

‫و من هم روش عالی‌ای برای ‫به دست آوردن این قرارداد داشتم.

‫به جای این‌که کاری کنیم که انگار...

‫یه دافع حشرات می‌ره هتل، ‫چرا کاری نکنی که انگار...

‫هتل برنده یه جایزه شده؟

‫آهان.

‫بزرگ‌ترین ترس هر هتل اینه که ‫دافع حشرات استخدام کنه...

‫چون رسیدنشون به این منظوره که...

‫این هتل موجودات موذی داره...

‫پس اگه خاویر می‌تونست که پوشش رو عوض کنه...

‫و تظاهر کنه که هتل برنده جایزه شده...

‫نه تنها مهمان‌ها خوشحال می‌شدن...

‫بلکه قراردادی با هتلی هم می‌بست...

‫که می‌خواست مشکل آفت‌هاش ‫به صورت راز باقی بمونه.

‫خب الان یعنی... ‫باید با...

‫یعنی من... ‫تا جایی که، یعنی...

‫اگه مشتری‌ها ببیننت که می‌ری داخل...

‫درواقع می‌گن که...

‫وای، این هتل خیلی خوبه...

‫جای این‌که یه دافع حشرات ‫ رو ببینن که می‌گن...

‫وای این هتل خیلی بده.

‫تو در این زمینه تجربه داری.

‫توی تجارت سررشته داری.

‫حالا مگه چی می‌خواد بشه؟

‫خاویر با ایده موافقت کرد.

‫پس برای پیدا کردن مشتری ‫باید به هتلی نشون می‌دادم...

‫که این فرآیند چطوری عملی می‌شه...

Kommentaarid

No comments yet. Be the first to leave one.

Keep it about this subtitle — sync, quality, typos.500 characters left