Esimesed 200 rida.
اسمم نیتن فیلدره و...
با نمرات درخشانی از یکی از بهترین دانشکدههای کانادا...
تو رشته کسب و کار فارغالتحصیل شدم.
الان قصد دارم با دانشم...
به صاحبان کسب و کارهای کوچیک کمک کنم...
تا توی این دنیای رقابتی کم نیارن.
در این برنامه... نیتن در خدمته.
نبیل خلیل مالک مشروبفروشی بوکه پلازا...
در سانتاکلاریتای کالیفرنیاست...
و روزانه با مشکلی دست و پنجه نرم میکنه...
که همیشه گریبانگیر مشروبفروشیها بوده.
همیشه نوجوانهایی هستن که...
میان و سعی میکنن مشروب بفروشن.
ما هم همیشه نمیفروشیم.
ولی تا جایی که به من مربوطه...
هیچ کسب و کاری نباید مشتری رو رد کنه...
برای همین به نبیل سر زدم که بهش کمک کنم.
هر بار که نوجوانی که سعی میکنه...
مشروب الکلی بخره رو پس میزنی، یه مشتری رو از دست میدی.
آره، چون قانون میگه.
اوهوم. پس از الان میتونن بخرنش...
ولی تا وقتی 21 ساله نشدن نمیتونن ببرنش.
دلیل اصلی میل نوجوانان به مشروب...
اینه که جلوی دوستهاشون خفن به نظر بیان...
پس اگه نبیل میذاشت که خردسالان مشروب بخرن...
ولی توی کمدی نگهداریش میکرد...
تا 21 ساله بشن، بوکه پلازا کلی...
مشتری خردسال پیدا میکرد که...
میتونستن به دوستهاشون پز مشروب دادن رو بدن.
نقشه: رونق تجارت با فروش الکل به خردسالان.
ممکنه جواب بده، ولی وقتی به سنی میرسی...
قطعا کوپنی رو نمیخوای که نوشته...
آره، من یه بطری مشروب دارم.
مشروب کجاست؟ میخوان که بخورنش.
خب بهت برنخورهها، ولی من به سن نوجوانی...
خیلی نزدیکتر هستم تا تو..
پس گمونم بدونم جوانهای امروز چی میخوان.
اگه صرفا از مالک بودنش خوشحال باشن...
عالی میشه.
حالا که نبیل موافقت کرده بود، چند برچسب درست کردم...
که مثل سیستم تحویل کت برای مشروب کار میکرد.
که کودکان وقتی که 21 ساله شدن...
میتونستن درخواست مشروبشون رو بدن.
بعد باید خبرش رو به نوجوانها میرسوندم...
پس یه جلسه با...
نماینده لیگ جوانان گذاشتم...
که بتونم قرارداد اسپانسری ببندم.
واقعا میخواید تبلیغی بزنید که...
نوشته «ما به خردسالان الکل میفروشیم»؟
این خردسالان درواقع تا وقتی که...
21 ساله نشدن نمیتونن مشروب رو به خونه ببرن.
خب متوجه هستم، ولی موافق نیستم که...
این موضوع به لیگ ما ارتباطی داشته باشه.
متوجه منظورم هستید؟
نمیدونم این نظرتون رو عوض میکنه یا نه...
ولی همچنان مایل هستیم که یک بطری جین...
به تمام کودکان لیگ میدیم.
نه، متاسفم.
پس بابت وقتتون ممنونم.
بابت پیشنهادتون ممنون.
- آره. - مطمئنم جواب میده.
- وای نه. - چیه؟
- این واسه چیه؟ - این...
این واسه چیه؟
نه، نه، نه، نه.
نه، نه، ولی خیلی ممنون.
بیایید تا بیرون همراهیتون کنم.
- نه، نه، مطمئنید؟ - آره، آره، کارمون تمومه.
حالا که اسپانسری وجود نداشت...
باید یه راه دیگه پیدا میکردم که بازار نوجوانها رو به دست بگیرم...
برای همین یه بازیگر نوجوان استخدام کردم که نقش یه دانشآموز رو بازی کنه...
و خبرش رو توی دبیرستان محلی پخش کنه.
خب فورا قبل اینکه صحبتی...
راجع به مشروب فروشی بکنی...
باید آوازهای واسه خودت بسازی...
که بچهها فکر کنن که تو باحالی.
- باشه. - پس در مورد این حرف بزن...
که مدرسه مزخرفه دیگه... یا مثلا اینکه...
اینترنت چقدر باحاله مثلا.
اون وسطها چند تا فحش هم بده.
امتحانش کن.
چه خبرها رفیق؟
وای داداش، اینترنت خیلی خفن شده.
مدرسه خیلی تخمیه رفیق.
بزن بریم توی اینترنت بابا.
حالا که کانر تمرین کرده بود بهش یک کلاه برعکس...
و عینک آفتابی دادم که باحالتر به نظر برسه.
و بعد اون رو به مدرسه فرستادم...
که خبر رو پخش کنه.
از اینترنت چه خبر رفیق؟
معلمها خیلی تخمین، ولی اینترنت باحاله دیگه.
راستی یه خبر خفن به گوشم رسیده.
یه مشروب فروشی پایین خیابون هست.
اسمش مشروب فروشی بوکه پلازاست...
و به خردسالان مشروب میفروشه.
خیلیخب دیگه، من برم کلاسها رو بپیچونم.
حالا که کانر داشت روی مدرسه کار میکرد...
من برگشتم بوکه پلازا...
و آماده دریافت مشتریان خردسال بودم...
و بعد چند دقیقه پیداشون شد.
تابلوی بیرون رو خوندی؟
- تابلو رو... - واقعیه؟
- آره.. - آره، آره، میتونی...
- بری اگه میخوای برداری. - دوست داری بری...
واسه خودت مشروبی چیزی برداری؟
گمونم آره دیگه.
- ببین چی آورده. - نگاهش کن.
- یک لیتری. - خیلی بزرگه رفیق.
- باکلاس هم هست. آفرین. - میخوای سنگین شروع کنی...
- مگه نه؟ - آره.
- پس این مال تو شد دیگه. - آره، خفنه.
باحاله دیگه. دست نزن.
الان یه کوپن میگیری که وقتی بیست و یک سالت شد...
میتونی بیای درخواستش رو بدی.
آره، ولی...
من واسه الان میخوامش. دو سال دیگه نمیخوامش.
با توجه به اینکه جنس فروخته شده پس گرفته نمیشد، خردسالان راهی نداشتند...
جز اینکه رسیدی رو پر کنن که اجازه میداد مالک الکل بشن...
بدون این که عواقب مصرفش رو تجربه کنن.
کاری که میکنین خیلی مزخرفه. واقعا مسخرست.
خیلی هم باحال و قانونیه.
قانون شکنی اصلا هم باحال نیست.
به نظر من که پولم هدر رفت.
نقشهام داشت جواب میداد، و حالا نبیل قادر بود...
به گروه جدیدی از مشتریان جنس بفروشه.
پس چرا اصلا پولش رو دادم؟
چون اجازه داری که مالک مشروب باشی.
خیلیخب، من نمیخوام مالکش باشم.
میخوام مصرفش کنم.
میدونستم که یه سری از نوجوانها راضی نمیشن که...
مغازه رو دست خالی ترک کنن، برای همین گوشهای از مغازه نبیل رو...
تغییر دکوراسیون دادم که شبیه یه زیرزمین باحال بشه...
که خردسالان بتونن قبل نگهداری مشروبشون در انبار...
باهاش عکس بگیرن...
تا بتونن به دوستهاشون پز بدن.
خوشحال کردن نوجوانها حس خوبی داشت...
در عین حال هم مسئولیتهای مشروب نوشیدن رو بهشون یاد میداد.
بعد اینکه تعطیل کردیم...
خیلی ناراحت بودن که...
خبرهای بدی رو به نبیل برسونم.
من بررسی کردم و مشخص شد که...
کاری که داشتیم میکردیم به شدت غیرقانونیه...
و من باید مراقب خودم باشم.
شرمنده.
عصربخیر قربان.
- بله؟ - شما مالک...
- اینجا هستید؟ - بله آقا. سلام.
متاسفانه من باید شما رو بازداشت کنم.
چی شده قربان؟ چرا...
چون تجارتتون حرف نداره!
اصلا هم مشکلی پیش نیومده، داشتم شوخی میکردم.
جدا؟ پس جواب میده؟
آره، اصلا غیرقانونی نیست.
- باشه. - یعنی پلیس واقعی نیست...
- رقاصه دیگه. - اشکالی نداره.
ولی بردن رقاص پیش یه تاجر...
فکر خوبی نیست، نه.
اوه، خوشت نیومد؟
اصلا. یعنی...
خب شوخی بود میدونی...
که مثلا فکر کنی پلیس بوده دیگه؟
حرف من هم همینه، حتی اگه شوخی باشه...
کار قشنگی نیست که رقاص بیاری پیش یه تاجر نیتن...
رقاص مرد اصلا شوخی قشنگی نیست.
خیلیخب.
خاویر آرتگا یه دافع حشرات حرفهای...
و مدیر حشرات ای تا زد هست...
که شرکتی برای کنترل آفات...
در وودلند هیلز کالیفرنیاست...
و مایله که تجارتش رو از...
خانههای مسکونی که معمولا بهشون خدمت میده ارتقا بده.
عالی میشه که اگه بتونیم مثلا مشتری هتلی پیدا کنیم.
خاویر میخواست که قراردادی با هتل بزرگی ببنده...
و من هم روش عالیای برای به دست آوردن این قرارداد داشتم.
به جای اینکه کاری کنیم که انگار...
یه دافع حشرات میره هتل، چرا کاری نکنی که انگار...
هتل برنده یه جایزه شده؟
آهان.
بزرگترین ترس هر هتل اینه که دافع حشرات استخدام کنه...
چون رسیدنشون به این منظوره که...
این هتل موجودات موذی داره...
پس اگه خاویر میتونست که پوشش رو عوض کنه...
و تظاهر کنه که هتل برنده جایزه شده...
نه تنها مهمانها خوشحال میشدن...
بلکه قراردادی با هتلی هم میبست...
که میخواست مشکل آفتهاش به صورت راز باقی بمونه.
خب الان یعنی... باید با...
یعنی من... تا جایی که، یعنی...
اگه مشتریها ببیننت که میری داخل...
درواقع میگن که...
وای، این هتل خیلی خوبه...
جای اینکه یه دافع حشرات رو ببینن که میگن...
وای این هتل خیلی بده.
تو در این زمینه تجربه داری.
توی تجارت سررشته داری.
حالا مگه چی میخواد بشه؟
خاویر با ایده موافقت کرد.
پس برای پیدا کردن مشتری باید به هتلی نشون میدادم...
که این فرآیند چطوری عملی میشه...
No comments yet. Be the first to leave one.