نخستین 200 خط.
قویتر از همیشه باشید به امید ایرانی آزاد
خب ویلیام، تو برو اونجا بشین.
سلام بیل.
حالت چطوره؟
میگذره دیگه.
خدایا، بدجور منتظرم فصل جدید مسابقات فوتبال آرکانزاس شروع بشه.
در سال ۲۰۱۵ که نسخه دیویدی برنامه «نیتن در خدمته» منتشر شد،
کمدی سنترال ازم خواست،
تا صدای ضبطشدهای براشون بفرستم،
و در مورد چند قسمتی که دوستشون دارم صحبت کنم.
توی یکی از قسمتها که داشتم به مدیر یه سوغاتیفروشی کمک میکردم،
در طول روندش،
با بیل هیث آشنا شدم که به طور حرفهای بلد بود ادای بیل گیتس رو در بیاره.
در دهه هشتاد که اون زمان...
تولید کامپیوترهامون رو شروع کردیم...
تغییر بزرگی بود.
یعنی دستگاههای بزرگی در بازار محسوب میشدن.
خیلی شیفته شخصیتش شده بودم.
واسه همین موقع ضبط صحبتهام،
ازش خواستم تا واسه این قسمت کنارمون باشه،
و خاطر مورد علاقهاش در طول ساخت این سریال رو بگه.
آره، صاحب فروشگاه...
وقتی وارد شدم، براش در مورد اینکه چطور...
بازار کامپیوتر ایجاد شد توضیح میدادم،
یا اینکه چی شد که اصلا ما وارد این بازار شدیم.
ولی حین ضبط برنامه،
به نظر میاومد حواس بیل مدام پرت میشد.
نهتنها که وسط برنامه هفت دقیقه با شرکت تلفنیش صحبت کرد.
آره، ملت توی توئیتر کلی در موردش مطلب میذاشتن.
آره، میخوام نرخش کم بشه.
به نظرتون چقدر طول میکشه؟
ویلیام، کیه؟ کی زنگ زده؟
- ایتیاندتی. - خب، شمارهاش چنده؟
بعدش خودم باهاتون تماس میگیرم.
ولی همچنین جزئیات...
عشق پرشور جوانیش رو برامون شرح داد...
و میگفت که عاشق خانمی به نام فرانسیس گدی بوده.
باید باهاش ازدواج میکردم. همه هم دخالت میکردن.
کی دخالت میکرد؟
مثلا مادرم و دوستهام...
راستش، مادر آدم، که شامل خیلی از مادرها میشه،
میخوان عروسشون رو خودشون انتخاب کنن.
ولی چندان سیستم کارآمدی نیست.
یعنی الان داری حسرت میخوری؟
آره، به زندگیم که نگاه میکنم، یکی از حسرتهام همینه.
باید باهاش ازدواج میکردم.
الان هم نمیدونم کجاست.
کلی سعی کردم پیداش کنم.
اون لحظه زیاد ذهنم درگیرش نشده بود،
ولی چندین ماه که گذشت،
بیل بدون اینکه دعوت بشه، بلند میشد تا دفتر میاومد،
تا کادوهاش رو تحویل بده...
عه، ست قاشق و چنگاله.
آره.
یا خوراکی برداره بخوره،
یا همینطور اونجا وقت بگذرونه.
همیشه هم این وسط به فرانسیس گدی اشاره میکرد.
میخوام پیداش کنم.
آدم وقتی یکی تو مخش میره...
نمیتونه بیخیالش بشه.
انگار فکر این شکست عشقی که پنجاه سال پیش رخ داده،
داره زندگیش رو احاطه میکنه.
هنوز دارم دنبالش میگردم. ولی نمیدونم کجاست.
فرانسیس؟ نمیدونم واقعا.
حالا میشه یه سر مستراح برم؟
وقتی اومدم صحبت میکنیم.
- باشه. - خیلیخب.
بعدش که بیشتر باهاش آشنا شدم، علت این مسئله رو فهمیدم.
تو سن هفتاد و هشت سالگی،
بیل تنها زندگی میکرد و هیچوقت با کسی ازدواج نکرده بود.
تنها علاقهای که تو زندگیش داشت، به تیم آرکانزاس ریزربکس بود،
که تیم فوتبال دبیرستانشون بود.
هر سال مجموعا سه هزار دلار...
واسه برنامههای ورزشی آرکانزاس ریزربکس پرداخت میکنم.
یوهو! خوکها به پیش!
ریزربکس شماره یکه!
سبک زندگی متواضعانه و مرتبی داشت.
این نامهها همهشون پیشنهادهای وام هستن.
رایز پیشنهاد ۲،۶۰۰ دلار وام داده.
این هم دوباره از طرف رایزه که ۵،۰۰۰ دلار پیشنهاد داده.
حساب شما تا هزار دلار وام، واجد شرایط محسوب میشود.
با وجود اینکه یادگاریهای زیادی تو زندگیش نگه داشته،
عجیب بود که به جز اسم فرانسیس،
هیچ چیز دیگهای ازش نداره.
دنبالش گشتی؟ یعنی...
آره، یکی دو باری تلاش کردم. پیشنهاد خودت چیه؟
بعد از کلی تحقیق تو اینترنت، هیچی دستگیرم نشد.
اگه با کسی ازدواج کرده بود،
احتمالا باید دنبال فامیلی دیگهای میگشتم.
یعنی با ششصد هزار خانمی که در حال حاضر...
به نام فرانسیس تو آمریکا زندگی میکنن،
پیدا کردن کسی که بیل دنبالشه،
مستلزم تلاش و وقت بسیار زیادیه.
ولی موانع این ماجراجویی پرچالش،
نظرم رو جلب کرده بود.
در کنارش زندگی پرحسرت این پیرمرد،
به قدری تحت تاثیرم قرار داده بود که نمیتونستم نادیده بگیرمش.
بعدش با خودم گفتم اگه من نباشم که بهش کمک کنم،
هیچکس نمیکنه.
ارائهشده توسط سینما دریمینگ @CinemDreaming
مترجم: «حامی مغیثی» در تلگرام: Timelordsubs@
برام مثل روز روشن بود که برای پیدا کردن این خانم،
صرفا نمیشه به جستجو توی گوگل بسنده کرد.
ولی قبل از اینکه وقتم رو صرف این ماموریت کنم،
میخواستم ببینم انگیزه بیل از پیدا کردنش چیه.
باید کلی حرف که تو دلم مونده رو بهش بزنم.
در مورد... اون زمانی که ما...
در مورد این مدت طولانی که ندیدمش،
تا این حفره زمانی رو واسه خودش و خودم پر کنم.
که این پازل تکمیل بشه.
یعنی در بهترین حالت ممکن، انتظار داری چه اتفاقی بیفته؟
خب، اول که امیدوارم پیداش کنم.
بعدش چی؟ وقتی که پیداش کردی چی؟
به همین منوال ادامه میدم.
یعنی چی؟
مثلا اگه شوهر داشته باشه،
باید با این واقعیت کنار بیام.
اگه نکرده باشه چی؟
اگه نکرده باشه، شاید بتونیم با هم ازدواج کنیم.
بالاخره به هم برسیم.
هنوز دوستش داری؟
آره. دارم.
تحت تاثیر عاشقانه بودن داستان زندگیشون قرار گرفتم.
راستش تو این دنیا عشق واقعی چیز نایابیه.
احتمال اینکه بتونم بیل رو...
به عشق دوران جوانیش برسونم، خیلی برام باحال بود.
واسه همین بهش گفتم که براش خبرهای خوبی دارم.
میخوام به کمک یکی از منابعی که تو سریال...
کمکم میکرد، فرانسیس رو برات پیدا کنم.
خب، واقعا...
به نظرم فقط یه دوست واقعی حاضره برای آدم چنین کاری بکنه.
ولی بیل بالغ بر پنجاه سال بود که نه فرانسیس رو دیده بود،
نه باهاش صحبتی کرده بود.
از این جهت کمترین اطلاعات ممکن رو داشتیم.
اگه اشتباه نکنم ازدواج کرده بود،
ولی از زندگیش راضی نبود. از طرف طلاق گرفت.
فکر کنم یه بار دیگه هم طلاق گرفته بود. نمیدونم.
خب، وایستا. با کی ازدواج کرده بود؟
اسمش که چارلز بود. فامیلیش رو یادم نمیاد.
با چارلز ازدواج کرده بود.
آره.
ولی ممکنه دوباره ازدواج کرده باشه؟
- ممکنه. - ولی تو که نمیدونی.
اصلا نمیدونم.
تنها اطلاعات قاطعی که از این خانم داشت...
فامیلی قبل از ازدواجش...
و خصوصیات ظاهریش تو سال ۱۹۶۱ بود.
موهاش و چشمهاش قهوهای بود.
هیچ عکسی نداشتیم. فقط طراحیای از فرانسیس داشتیم...
که بیل از حفظ کشیده بود.
پس، دنبال این خانم میگردیم؟
آره.
خیلی زود برام روشن شد...
که قراره مسیر سختی رو طی کنیم.
ولی بیل یه نکته یادش اومد که ممکن بود به کارمون بیاد.
آخرین بار که دیدمش توی لیدل راکِ آرکانزاس بود.
اون زمان اگه درست یادم باشه...
تو فروشگاه موسیقی موسی کار میکردم.
حس کردم اگه بتونیم بیل رو به شهری برگردونیم،
که اولین بار توش فرانسیس رو دیده بود، باعث بشه خاطراتی یادش بیاد.
واسه همین پروازی به مقصد لیدل راکِ آرکانزاس رزرو کردم...
تا جستجوی فرانسیس رو شروع کنیم.
مدت زیادی بود که بیل...
به زادگاهش برنگشته بود.
کلی هم از بازگشتش هیجانزده بود.
- کیف میکنی بیل؟ - آره.
ناسلامتی زادگاهمه بابا. اینجا بزرگ شدم.
همونطور که امیدوار بودم، طولی نکشید...
تا اینکه خاطرات قدیمیش دوباره زنده شدن.
وای خدا، یادمه مامانم همیشه سمت اون ایستگاه...
میاومد دنبالم.
اینجا قبلا کارخونه بود.
کارخونه دکتر پپر بود پسر.
وای، این هم دبیرستان قدیمی وستسایده.
عموم اینجا تدریس میکرد.
بعد از اینکه خاطرات بیل توی ذهنش زنده شد،
عازم فروشگاه موسیقی موسی شدیم.
جایی که بیل بیش از پنجاه سال پیش،
آخرین بار فرانسیس رو توش دیده بود.
قدیم که اونجا میشد. دومین ساختمون.
فکر نکنم دیگه اونجا باشه.
همهچی عوض شده.
واقعا همهچیز عوض شده بود.
فروشگاه موسیقی موسی تبدیل به کلاهگیس فروشی شده بود،
ولی به محض اینکه واردش شدیم،
خاطرات آخرین دیدارش با فرانسیس،
به آرومی یادش اومد.
مثلا اینجا یه پیشخوان بود.
من هم اینجا بودم، فرانسیس از اون طرف اومد.
اینجا پشت پیشخوان بودم.
خیلیخب.
دستگاه ضبط صوتش رو آورده بود.
اونجا بود که آخرین بار دیدمش.
همینطور که تعریف میکرد، کم کم متوجه شدم...
که چه حسرت بزرگی روی دلشه.
با گریه گفت: تا آخر عمرم دوستت دارم.
هیچوقت اون لحظه رو یادم نمیره.
چنین حرفی بهت زد؟
اوهوم. اینطوری بهم گفت.
No comments yet. Be the first to leave one.