نخستین 200 خط.
،تمامی شخصیت ها، اماکن، سازمان ها ادیان و حوادث این سریال ساختگی می باشند
در هنگام ضبط این سریال ما اطمینان خاطر پیدا کردیم که تمامی بازیگران خردسالی که در این قسمت ایفای نقش می کنند از سلامت و ایمنی کامل برخوردار شوند
قسمت هشتم
اینجاست؟
فکر کنم
جای خوبیه
برای چند روز موندن جای تمیزیه
...ریو جونگ کوان
بیا
سه ماه بعد
سلام
نامه ی خودکشی رو تو جیبش گذاشتم
متوجه شدم
امروز هم، روزی با هوای صافه
میزان ریزگرد های موجود در هوا متوسطه- بیا-
با این حال بعد از ظهر شاهد بارش باران
همراه با رعد و برق در مناطق کوهستانی خواهیم بود
بیا
خبر بعدی
امروز صبح جسد محقق کیم عضو سابق فناوری انسانی
در یک جنگل ساحلی
مُرده پیدا شد
ازونجایی که هیچ اثری از قتل دیده نشده و نامه ی خودکشی درکنار جسد یافت شده
پلیس اعلام کرده که مرگ وِی خودکشی بوده
محقق کیم پس از حادثه ی قتلی که
توسط ستوان ها در فناوری انسانی رخ داده بود
از افسردگی شدید رنج میبرد
آنها اظهار کردند که وِی به دلیل اینکه نتوانسته
از لحاظ روحی با این مسئله کنار بیاید دست به خودکشی زده
تا این لحظه حدود سه ماه از آن حادثه می گذرد
با این حال پلیس موفق نشده هیچ گونه سرنخی ازین پرونده بیابد
هان
فکر کنم باید برم
یهویی چرا؟
اون مُرد
کی؟
نمی دونم
یکی دیگه هم بخاطر من مرد
خیلی وقته اینجاییم قرار بود فقط چند روز بمونیم
می ترسیدم برم پایین کوه ولی
الان بنظرم باید برم مهم نیست چقدر بترسم
نمیشه فقط فراموشش کنی؟
تو میتونی فراموش کنی؟
پدرت یهو سر و کله اش پیدا شد و گفت میکشتت
میتونی فقط فراموشش کنی؟
گوسفندای اینجا
ضعیف و مریضن
اونقدر قوی نیستن که بتونن تو گله زنده بمونن
کارم اینه که اونارو دوباره قوی و سالم کنم و به صاحب مزرعه برگردونم
حقیقتا وقتی مراقب شونم زیاد فکر نمیکنم
نمی تونیم تا ابد اینجوری زندگی کنیم
نمی تونیم بدون امید صرفا ادامه بدیم
و تا روز مرگ مون اینجا زندگی کنیم
من به اون گوسفندا امید میدم
این کافی نیست؟
نمی تونی همیشه توی یه آینده ی نامشخص دنبال امید باشی
بهونه تراشی رو تمومش کن ما از دنیای واقعی فرار کردیم
پنگوئن ها برای رفتن به قطب جنوب فرار نکردن
انتخاب کردن اونجا زندگی کنن
میخوایی به مبارزه ادامه بدی؟
دنیایی که میخوایی توش زندگی کنی اونجوریه؟
چی شده؟- چی بود؟-
خدای من
وقتی همه چیز یادته چطوری طاقت آوردی؟
اینجا زندگی کن، همراه من
بیا با هم زندگی کنیم
من پنگوئن نیستم
اینجا هم قطب جنوب نیست
من فقط باید اینجا زندگی کنم؟
می تونم فقط به زندگیم ادامه بدم؟
باید فقط یه پنگوئن باشم؟
اون به درد اینجا نمی خوره
چیکار میکنی؟
میبینم که هنوز اینجایید
اونجا چیکار میکنی؟
باید یکم دیرتر میومدید
باید با عجله تمومش میکردم
اون چیه؟
این مکان واقعا افسرده کننده اس
متوجه شدم تو کل این آزمایشگاه یدونه گل هم نیست
الان احساسی بودن آخرین کاریه که باید انجام بدیم
ناز و قشنگن؛ مرسی
ممنون
پس دیگه میرم
ببرش بیرون
تو این آزمایشگاه نباید هیچ گلی باشه
صبر کن
بذار تاریخچه ی ورود رو چک کنم
همه چیزو کپی کرده
بگیرش
دیروز این فکر از سرم گذشت
همه چیمو از دست دادم دیگه همه چیز تمومه
من برعکس
دیگه چیزی نیست که آرزو شو داشته باشم این یه شروع تازه اس
شروع تازه کجا بود بابا
ما هیچی نداریم
نه آینده نه امید
ولی من تورو دارم
چرت نگو
و تو هم منو داری
شاید تو بتونی اینجوری زندگی کنی چون تو با بقیه فرق داری
ولی من نمیتونم من فقط یه آدم معمولی ام
ببخشید
اشکالی نداره
من نمیخواستم با بقیه فرق داشته باشم
بخاطر همین کل زندگیم خودمو مخفی کردم
هروقت کسی دید قدرت عجیب غریبم چه کارا میتونه بکنه
التماسشون کردم که لطفا فقط مثل یه آدم معمولی بام رفتار کنن
ولی اینکارم هیچوقت جواب نداد
هیچکی منو نپذیرفت
چون این دنیا پر از زخمه دیگه
زندگی همینه
بهمون هم درد میده؛ هم قدرت
همچین کسی تو زندگیت داشتی؟
یکی که بهت قدرت بده و آرومت کنه
نه، هرچقدرم فکر کنم
کسی یادم نمیاد
نمی دونم چیکار کنم
دیشب فکر کردم
شاید فقط باید همینجا در خفا زندگی کنم
بخاطر بارون بود؟ حس کردم آرومم و خیالم راحته
ولی حالا که صبح شده
و بارون بند اومده
میدونی چه احساسی دارم؟
اعتماد به نفسم از قبل هم کمتر شده
حالا که میتونم همه چیزو واضح در نظر بگیرم بیشتر از قبل ترسیدم
جفت مون میدونیم که اینجا موندن بهترین راه حل نیست
هرشب که قرار نیست بارون بیاد
هر شب
قرار نیست بارون بیاد
میدونم
همش یه فانتزیه اینجا هم یه جای فانتزیه
اینجا دنیای واقعی نیست
واقعیت جاییه که دنیای واقعی وجود داره
باید به واقعیت برگردم حتی اگه قرار باشه آسیب ببینم یا بمیرم
گو روم
دنیا مثل این منظره میمونه
اگه نمیخوایی باش کنار بیایی کافیه روتو برگردونی
زی او
من میرم
یه روز دیگه هم بمون
بیا بریم قدم بزنیم و مغزمونو از فکر آزاد کنیم
شنیدم بعضی آدما جرقه های استاتیک بیشتری نسبت به بقیه تجربه میکنن
ظاهرا منم یکی از اونام
کی گفته؟
پدرم
من تازه به دنیا اومده بودم و اونقدر شوک شدیدی بوده که
منو برد اونجا و درمانم کرد
ولی بیمارستان نبود
فکر کنم چون محقق بود منو برده اونجا
گفت بابای تو هم اونجا کار میکرده
بابای من؟
مطمئنم گفت بابای تو
اسمش هانول گو روم بود؟
همیشه عکسای دخترشو نشونم میداد و با تکبر ازش حرف میزد
ولی بابام اونجا کار نمیکرد
من شنیدم اونجا کار میکرده
ولی چطوری؟
منو درمان کرده
شنیدم از من خیلی خوشش میومد
فکر کنم واسه همین منو آورد خونتون
خوب چه اتفاقی براش افتاد؟
آزمایشگاهو آتیش زد و با تو فرار کرد
تو هم بدون مقاومت دنبالش رفتی
سعی کرد تو رو بفروشه
احتمالا یه تصادفی شده. من همین قدر میدونم
یعنی بابای منم تو همچین پروژه تحقیقاتی دست داشته؟
تمام چیزی که من شنیدم این بود که منو درمان کرد. میخواست که درمانم کنه
گفت که بابای تو آدم خوبی بوده
پس تو هم رهاش کن. مادرت هم
لانهگیری هر سه مادر به خوبی انجام شد
همشون هم سالمن
ده ماه دیگه، سه تا بچه دیگه مثل زی او به دنیا میان
از زی او هم قویتر میشن
...باید تزریق دارو رو ادامه بدیم
تا نذاریم یه دفعه سلولا تغییر شکل بدن
این خبرا رهبر فرقه رو خوشحال میکنه
اگه بگه که این بچهها فرشتههایی هستن که از آسمون نازل شدن
مومنها همه پولشون رو بهش میدن
با این حال به نظر میاد هر روز میرفته به ویلا
بله خوب البته
...هر سه نوزاد فرشته
به دعاهامون جواب دادن
تا روزی که نازل بشن ازتون مراقبت میکنن
ممنون- ممنون-
من باید تشکر کنم
...ده ماه بعد، هر سه شما به عنوان مادران فرشتگان
نامیرا میشین
روحتون آزاد میشه و چشم الهی پیدا میکنین
چشمی که ابتدا و انتهای این جهان رو نشونتون میده
حتما سرش با فروختن جاودانگی و الهیت
و دنیا به اون دیوونهها گرمه
چه آدامس بفروشی چه ایمان اصلا کار آسونی نیست
من برای فروشندهها خیلی احترام قائلم
برو سر اصل مطلب
...قول دادی وقتی لانهگیری تموم شد
بقیه رویانها رو بدی به من
درسته، قول دادم- حالا بدشون به من-
باید با یه پاداش خوب استفعا بدم
...این آزمایشگاه و اون فرقه ای خدا، از همه چی حالم بهم میخوره
No comments yet. Be the first to leave one.