نخستین 200 خط.
...آنچه در تسلسل گذشت
بايد باهم كار كنيم
چون اوني هستم كه وسيلهي حياتيـت دستمه
تو چي ميشي؟
انتخابت رو كردي
خودت رو انتخاب كردي
دارم برنامهنويسي مجددش ميكنم
كار ميكنه؟
اين سواليـه كه خودم ميترسم بپرسم
جايي در زمان مسافر چيزي رو تغيير داد
آيندهـش متوقف شده
لحظهاي در راهه
فرصتي تا همه چيز درست بشه
،برد اينجاست فكر كنم بخاطرِ اون كليد اينجاست
،قضيه شخصي نيست ولي يه ضربالعجل دارم
!كلاگ رو بهم بده
بخاطرت ميام
برنامه به جلو ميره
قول ميدم
وقت تمومه
نورا موافقت كرد تا ضربهي مهلكي بهشون بزنيم
ساختمون رو زير نظر داريم
ولي كاري انجام ندادن
نميدن
نميتونن
كي تيمت وارد ميشه؟
خب، الان داريم آماده ميشيم
ميدونم نميتونم جلوت رو بگيرم
اين رو هم نميخوام
ولي بايد آخرين خواهش رو ازت بكنم
لطفاً، قبل از اينكه اقدام به حمله كني زمانش رو بهم بگو
داري چيكار ميكني؟
يه سونامي ميسازم
نگرانش نباش
خيليخب، نگران نميشم
وقت رفتنه
اين درحال حاضر چندين معني داره
،اون پليسها
تراويس، در تلاشِ جلوگيري از چيزي كه
ارتش كلاگ قراره انجام بده مُردن
حداقل كاري كه ميتونيم بكنيم تموم كردن كارـه
ميدوني، حتي اگه راهي براي فرستادنت
،به زمان آينده پيدا كنم بازم كاملاً مطمئن نيستم
كه تو رو به چه آيندهاي دارم ميفرستم
احتمالات ميگن به آيندهي تاريک كلاگ پيوند خورده
،كه اگه الان جلوش رو نگيريم
توي 60 سال ديگه جايـه خيلي ناجوري ميشه
ولي اگه شانس كمي هم وجود داشته باشه
،كه بتونم دوباره پيش سم باشم
حاضرم هر خطري رو به جون بخرم
خيليخب
بيا بريم هر خطري رو به جون بخريم
فقط اميدوارم خيلي دير نباشه
اين به بهاي دوتا سرباز خوب برامون تموم شد
بيشتر از اينا هزينه داشت
زماني كه سيگنال پالسي رو براي ،آيندهمون و محدوده بفرستيم
قفل ميشيم
وقتي اين اتفاق افتاد فقط 90 دقيقه وقت داري تا
قبل از اينكه محدوده بكلي تنزل كنه همه عبور كنن
اين زمان كافيـه؟
فقط يه راه براي فهميدن هست
انجامش بده
محدوده قفل شده، زمانسنج داره كار ميكنه
دروازه رو باز كن
!خاموشش كن
چه اتفاقي افتاد، زورين؟
،نميدونم...من
چي شده؟
كليد مدارش قطع شده
درستش كن، حالا
،محدوده در حال نگهداشتنـه زمانسنج هنوز داره كار ميكنه
گرايمز"، شرمندهـم"
شرمندهاي؟
الان افراد خوبي رو از دست دادم
افرادي كه از دستشون ميدي مگراينكه اين دروازه رو دوباره راه بندازيم
مارسلوس كجاست؟
زنده نموند
داري شوخي ميكني؟
بايد سريعاً اين دروازه رو دوباره باز كنيم
وگرنه تنها چيزي كه وارد ميشه دشمنـه
اينجوري بهتره
زيرنويس از عرفان
گمونم امشب تو خونه غذا ميخوريم
،ميدوني، اولش كه به اين خط زماني اومدم
فكر كردم داشتن همه چيز توي چنگم ـه
،ولي وقتي واقعاً دربارهش فكر كردم
...نداشتن چيزي كه براش بجنگي
...يه نفر كه براش بجنگي
خب، بنظر ميرسه يه خورده... راضيكننده نيست
حدس ميزنم اون يكي من، منه آينده
يه چيزي يا يه كسي رو پيدا كرده كه ارزش جنگيدن داره
خب، بر اساس لرزيدن كف اتاقها و ديوارها
حدس ميزنم دستگاهت رو روشن كردي
بله، روشن كرديم
خب آه... همينه، گمونم كارمون اينجا تمومه
هنوز نه
يه مشكل كوچيك با يكي از اجزاي كليديمون داريم
...از اين خبر نداشتي كه آه
كمرون يا سدلر خرابش كردن؟
ممكنه اينكارو كرده باشن
حالتون خوبه، قربان؟
خب، ميدوني، در حالي كه قطعاً سپاسگزار
درجهاي از تلاش كه براي بيرون آوردنم ،از ادارهي پليس كردي هستم
جلوي اين حس رو نميتونم بگيرم كه از يه زندان به زندان ديگه رفتم
اين براي امنيت شماست
منظورت منه، يا اون يكي من؟
الان، اتفاقي كه براي تو بيافته براي اون هم ميافته
،زمانهامون الان محدود شده
كه يعني هر تغييري در اين لحظه
روي آيندهمون تأثير ميذاره
امنيت شما مهمتر از هر چيزيـه
هي، خب الان حالم بهتر شد
،خب وقتي منه پير سَر رسيد
چه اتفاقي براي منه من ميافته؟
بخاطر كل وضعيت ناتواني كليه
و همهي اين چيزا
خيلي مشخص بودي
قبل از اينكه تو رو ترک كنيم پروتكلهاي اكيد
راجع به طرز برخورد با تو صادر شده بود
فراخور اهميت تو
باهات برخورد بشه
ولي اين يه مقياس متغيرـه، مگه نه؟
الان مهم، بعد بيفايده
اينجوري نيست
بيا بگيم تصميم ميگيره تا بياد اينجا
زمانهاي ما به بواسطهي اون دستگاه به هم پيوند خورده
اين يعني خط زمانيـه جديد در كار نيست
كه يعني يه تناقض
،خودم يه تجربهي كوچيک با تناقضها دارم
مادربزرگم رو بخاطر يه تناقض سال 2012 از دست دادم
اصلاً نميدونم داري دربارهي چي حرف ميزني
تا حالا كسي بهت گفته دروغگوي بدي هستي؟
بهت زمان حمله رو ميگم
من 30 دقيقه بعد از تو حمله ميكنم
مرسي
ميدوني، به همون اندازه كه زندگي و كار من رو خراب كردي
و خب، درک من از همه چيز
دلم نميخواد اعتراف كنم ولي هيچي ازشُ عوض نميكنم
بهم ياد آوري كردي كه چي مهمه
يه پشتيبان بودن واقعاً چه معنياي ميده
خيلي چيزها توي اين زمان براي درست كردن هست، ميدوني
ميتونستي بموني و ميتونستيم باهم كار كنيم
تضمين كنيم آيندهي تو هيچوقت اتفاق نميافته
اين چيزيـه كه روش حساب ميكنم
،با من يا بدون من
اين دقيقاً كاريـه كه تو و الک انجام ميدين
،ميخوام بهت كمک كنم
ولي همينطور نميخوام از دستت بدم
هميشه براي حمايت من بودي
هميشه خواهم بود
ميدونم
خيليخب
پشيمونم نكن كه احساساتي شدم
برو ديگه
مرد خوبي هستي
آمادهاي؟
آره
چه اتفاقي اون تو افتاد؟
ميدونم تو و كارلوس دارين براي تراويس لاپوشوني ميكنين
بايد بدونم چرا
ميخواستم بهت بگم
قبل از اين
ولي فكر ميكنم اگه نشونت بدم بهتره
متوجه نميشم
...من، تراويس، ليبريت، كلاگ و ارتش اون
ما از آينده هستيم
من دارم سعي ميكنم تا به سال 2077 برگردم
به اينجا اومديم تا تاريخ رو تغيير بديم
،تا دنياي بهتري بسازيم
و امروز همهي اينا در خطرـه
شوخي كه نميكني؟
مرد خوبي مثلِ تو بدردمون ميخوره
ميتونم يه ليوان برات بيارم؟
نه، ممنون
هيچي نگو
بنظر بدشگون مياد
ميدونم سعي داري چيكار كني
سعي دارم چيكار كنم؟
داري سعي ميكني با حرفات ترغيبـم كني تا بذارم از اينجا بري
يا اطلاعاتي كه ميخواي رو بهت بدم
نه
آره
حالا هر چي
اما مهمتر از اينـه
و مسلم توي اون نقش داري
داري وقتت رو تلف ميكني
در اين مورد، فكر ميكنم دارم از چيزي كه ازش مونده عاقلانه استفاده ميكنم
:اين رو در نظر بگير
چرا تو رو يه كلاگ پير و مريض رهبري كنه
وقتي ميتوني يه كلاگ جوون و سرزنده داشته باشي؟
،حتماً، اون مرد بايد كاملاً آگاهي پيدا كنه
ولي باهمديگه اونا ميتونن اين رو به انجام برسونن
اون زن هميشه بعنوان ملكهـش در كنارش ميمونه
و باهم به امپراتوري جديدشون حكمراني ميكنن
عشق رو توي چشمهات ميبينم
بهم علاقهمندي
ولي هرگز نميتونيم باهم باشيم
هرگز
،اگه فقط بهم گوش ميدادي باورم ميكردي
يه رابطهاي ميتونستيم باهم داشته باشيم
No comments yet. Be the first to leave one.