نخستین 200 خط.
...آنچه گذشت
لرزشهایی در اطراف ما هست
یه موسیقی پنهان
بعضی از نتها ممکنه که بهتر از بقیه، بتونن خودشون رو با موسیقی وفق بدن
...این آدما چیکار میکنن
اونایی که انتخاب شدن؟
آمونت، آمون
اگر به هم بپیوندن، آمونت به مادر پلیدیها تبدیل میشه
تو سرمالکوم نیستی
شیطان
افسونگر، فریبنده، پادشاه تاریکی، شیطانِ دخمهها و سیاهیها؟
تو همیشه در نجوایی سیاه و شیطانی
غرق شده بودی
چیزهایی در درون همه ما هست که نمیشه رهاشون کرد
دیشب کجا بودی؟
با آقای گری بیرون بودم
اون یه شیطان کامله
گردنبندم
میشه امشب بهخاطر من بندازیش گردنت؟
... چیزی که مرگ میتواند پیوند دهد را"
"نگذار زندگی جدا کند
تو همیشهی خدا فکر میکنی که میدونی کجا چهخبره
چیزایی هست که نمیشه کنترلشون کرد
در پایان روز تنها چیزی که داریم، آدمایی هستن که بهشون اعتماد داریم
و تو به ونسا اعتماد داری؟
تو هم بهتره شروع کنی به اعتماد کردن
وگرنه جنگهای زیادی پیشرو هست که میبازی
ونسا خیلی چیزا هست که باید بهت بگم
...من درمورد یه چیزایی باهات صادق
زیبا بودن تقریبا به معنیه زندگی نکردنه، درست نمیگم؟
بیتفاوتی یک زن کامل
آرامشی کسلکننده
مورد احترام واقع شدن
تحلیل رفتن
ضعف
رنگی پریده به سفیدی عاج فیل، و ضعیف مثل یه بچه گربه
یک تجارت پررونقی از فروش عکسهای زنان مرده وجود داره.... اینو میدونستی؟
فقط بعضی جاهای خاص اینکارو میکنن جسدها رو با آرایش زیبا میکنن
و بعد اونها رو در ژست حقیرانهای قرار میدن و عکس میگیرن
مردها عکس ها رو میخرن و ازشون لذت میبرن خیلی مطبوع و دلپسنده ونسا؟
صدامو میشنوی؟
البته
...دیروز عصر تو اسیر یک
طلسم شده بودی، یا برخلاف گذشته در وجود فرد دیگهای ظاهر شدی
واقعا؟
چهقدر جالب
خیلی غیرطبیعی بود
یادت نمیاد؟
از اون موقع به خواب رفتی کی لباس تنم کرد؟
اوه، من و سمبنه
بعدش چایی درست کردی؟ چی؟
نه، سمبنه درست کرد و تو لباس تنم کردی؟
آره مثل وقتی که دختربچه بودم؟
اوه، نه... تو وقتی دختربچه بودم که لباس تنم نکردی چهقدر من احمقم
تو که اونجا نبودی تا لباس تنم کنی، بودی؟
تو مدام در سفر و ماجراجویی بودی
کی میتونست بفهمه کجایی؟
ما سعی میکردیم موقعیت تو رو از روی نقشه دنبال کنیم تو اتاق نورگیر با پونزهای قرمز
اما تو در سرزمینهای ناشناخته بودی
خودت میگفتی به این جاها میری
چه داستانهایی که برامون از ماجراجوییهات تعریف نمیکردی
احساس میکنی دوباره اونجا هستی... پدر؟
مینا؟
یه جورایی...... مادر چاقمون گریه میکرد
چیزی خندهدار تر از گریه یه زن چاق هست؟
تقریبا هیچوقت قطع نمیشد تو از اینکه چاق بود متنفر بودی
برعکس اون زنهای دیگه
اما مادر چاقمون گریه میکرد چون دلش برات تنگ میشد و نگرانت بود
اینقدر گریه میکرد و گریه میکرد بعد سرش رو در بالشت فرو میبرد
تا ما نتونیم صداشو بشنویم و بعدش یه کم تریاک میکشید تا خوابش ببره
اون موجود چاق بیچاره
درباره معشوقههای دیگهت بهم بگو نه خانوم آیوز، همه چی رو درباره اون میدونم
باید به مراسم خاکسپاریش میاومدی حداقل برای نشون دادن ادب و نزاکت
دیگه همین حالا تمومش کن اوه، این همون چهرهست درسته؟
همون صورت خشنی که به سیاه پوستای نشون میدادی؟ اینقدر میترسوندشون که تسلیمت بشن
بردهها و خدمتکارها
اما ما داشتیم راجع به زنها صحبت میکردیم
وقتی میرسیدی اونجا هرزههای شهر زنزیبار بیشترشون اهل شمال آفریقا بودن پس سفیدپوست بودن
و بعد هم زنان محلی در طول مسیر اونا از خشمگین بودن تو لذت میبردن
یا اینکه خودت رو قانع میکردی که لذت میبرن تو پیتر رو مجبور کردی باهاشون بخوابه تا ثابت کنه مرد شده
اون خوشش نمیاومد، اما اون هرکاری برای تو میکرد
به جز پرتاب ماهرانه توپ، همونطور که میخواستی
پس همونطور که به راهت ادامه میدادی، از یه قبیله به قبیله دیگه ...پدر و پسر، با زنهاشون میخوابیدین
...با آفریقاییهای ماموهلا، زامبیاییها
بنتوییها، بروندیها
واقعا خیلی متاسفم که اونا مزاحم شما شدن من حالم کاملا خوبه
و شما مدرک پزشکیتون رو از کجا گرفتین، دکتر آیوز؟
ما رو میبخشید؟
برو سرمالکوم فکر کنم از تواضع و فروتنیه من میترسه
میتونم شما رو محض احتیاط معاینه کنم؟ اوه، احتیاط همیشه لازمه
لبت چی شده؟
سمبنه فکر کرد ضروریه که منو آروم کنه
نبضت قوی و منظمه
آره، فکر میکنم هنوز زندهم
لطفا میاین اینجا که نور بیشتره؟
بالا رو نگاه کنین
سمت چپ
سمت راست
میترسم یه اشکالی تو نگاه من باشه
حرفت بیمعنیه
واکنش چشمات کاملا دقیق و بدون مشکله
خدا رو شکر
تعجبی نداره که هنوز ازدواج نکردی
میتونم به صدای قلبت گوش کنم؟
هرجور مایلی
چقدر سرده ببخشید همیشه یادم میره به زندهها گوشزد کنم
نفس عمیق بکشین
طبقه پایین چه اتفاقی افتاد؟
نمیتونم دقیق بگم پس غیر دقیق بگو
یادم نمیاد
حسابی بههم ریخته واقعا؟
خشونتی رخ داده بوده همیشه همینطوره
منظورت چه وقتاییه؟ وقتی از اینجا میرم
کجا میری؟ نمیدونم
که یعنی تو به زودی یه روانپزشک میاری اینجا نه
من ازشون خوشم نمیاد
منم همینطور
باید یه چیزی بخوری میلی به سوپ ندارم
خب مطمئنم یه چیزی برات آماده میکنن که دوست داشته باشی
مرغ شکمپر
که خیلی دقیق توسط یه پسر خوشقیافه در رستوران برش داده بشه
تو دستای خیلی تمیزی داری آره، فکر کنم
به پاکیزگی اهمیت میدی؟ فکر کنم میدم
برای همینه که هنوز باکرهای ....شایدم نیستی
کی میتونه این چیزا رو بفهمه؟ این چیزای پنهانی
رازهایی که هممون داریم، درست نمیگم دکتر؟
شعری از "شِلی" هست که منو محصور خودش میکنه "یه بیت از شعر "آدونیس
نمیتونم از سرم بیرونش کنم
چیزی که مرگ میتواند پیوند دهد را" "نگذار زندگی جدا کند
دستای تمیزت دارن میلرزن... ترسیدی؟
نه از تو
فکر میکنی اهریمن قویتری رو میشناسی؟ راجع بهش برام بگو
یا اینکه من بهت بگم؟
معاینه تموم شد؟ هنوز شروع هم نشده
من به آقای چندلر گفتم تا برای کمک به ما بیان
این اتفاق قبلا هم افتاده بود اما نه به این شدت
اون تا جایی که میتونه مبارزه میکنه چی باعث میشه اون اینجوری بشه؟
نمیدونم ....نوعی احساسات
چی باعث این یکی شد؟ نمیدونم
باید سوال سختی ازتون بپرسم... اون تو زندگیش تجربه آسیب جنسی داشته؟
اطلاعی ندارم
اون باکرهست؟
تابهحال بهش فکر نکردم و هیچ نظری نمیتونم بدم
هیچ علاقهای هم به نظر شما ندارم
خانوم آیوز رفتارها و واکنش های عمیقا روانی-جنسی دارن
من میگم ریشه مشکل ایشون به این برمیگرده .....حس گناه
چیزی یا کسی باعث فعال شدنش شده
خب دیشب با یک مرد جوان بیرون رفته بود
خیله خب
بیاین فرض کنیم اون یه تجربه جنسی با این مرد داشته
شایدم اولین بارش بوده، نمیدونیم و باعث بروز نوعی تمایل شدید جنسی
یا رفتار انحرافی شده که حس گناه یا شرم رو در اون بوجود آورده
این اتفاق ممکنه وقفه روانشناختی رو در ذهن اون از کار انداخته باشه ...یا اونو جدا کرده باشه که
اسلحههات رو با خودت آوردی؟ بله بیا
خدای من
آقای چندلر
منو ببخشید، من خودم نیستم
دوشیزه آیوز عزیز میتونم کمکی بهت بکنم؟
نمیدونی من چهجوری دارم با این میجنگم
... اما این
خیلی سرسخته
چی؟
این چیزی که درون منه
سالهاست کسی دست منو به مهربونی تو دستاش نگرفته
میتونم یه سوال ازتون بپرسم آقای چندلر؟
البته
تا با اون خوابیدی یا اون با تو؟
اون پسر زیبای رویاهامون همونی که نمیشه جلوش مقاومت کرد
خودت میدونی منظورم کیه
اون تورو خوابوند، درست نمیگم؟
لعنتی، لذت بردی؟
فکر کنم باید به برونا بگیم آره
به برونا میگیم ...البته
اون خودش، پسره رو میشناسه ....بهت نگفته؟
اوه، متاسفم وقتی برونا داشت خون سرفه میکرد، کردش
لازم نیست بهت بگم که دختره چقدر لذت برد
ازش بخواه تا عکسا رو نشونت بده آرامبخش بزن، دکتر
جناب بچهکُش بازم تشریف آوردن؟ دیگه اینجا پسری نیست تا بکشی، مالکوم
بهم کمک کن، کمکم کن
دستاتو از من بکش، دکتر باکره جلوشو بگیر
!ولش کن
شما احمقهای خرفت
اونو بسپرید به من
...شما آدما، شما آدما
شیطان
چه بلایی سرش اومده؟ توسط شیطان تسخیر شده
اوه، لعنتی
یا شایدم یه اهریمنه، کی میتونه بگه؟ شایدم ترکیبی از هر دو
خب تو دکتری، یه کاری بکن این چیزی فراتر از طبابت معمولیه
فکر میکنم، اینجا کار بزرگتری باید انجام بشه حتی فراتر چیزهای پلید و شیطانیای که تابهحال دیدیم
من با یک محقق مصرشناس صحبت کردم که گفت موجودی که ما به دنبالش هستیم
ممکنه باور داشته باشه که خانوم آیوز مظهر و صورت جسمانی آمونته
اگر اون موجود اختیار ونسا رو به دست بگیره باعث اتفاقات بسیار وحشتناکی میشه
پناه بر خدا، باید براش یه کشیش خبر کنیم حرفای احمقانه نزن
شایدم باید یه جادوگر خبر کنیم تا یه پیرزن کولی اون دهن کثیفتو ببند
نه کشیش نه... نمیتونیم کس دیگهای رو وارد این ماجرا کنیم پس برنامه چیه؟
زنده نگهش داریم تا بتونه با این موجود بجنگه.... باید بهش نشون بدیم تنها نیست
یادته چی بهم گفتی؟
در پایان روز تنها چیزی که داریم، آدمایی هستن که بهشون اعتماد داریم
اون به ما اعتماد داره
No comments yet. Be the first to leave one.