نخستین 200 خط.
....آنچه گذشت در اصیل ها
این شهر زمانی مال من بود میخوام پس بگیرمش
با این همه نقشه هایی که کشیدی با این همه دشمن هایی که تراشیدی
در تک تک روزهای زندگی حقیرت
, چه انتظاری داشتی
که بچه ات زندگی خوبی داشته باشی
این امید خانواده ی ما بود
ما باید کنترل شهر رو برگردونیم
تو متحد میخوای درسته ؟
این زمین برای یک جامعه ی جدید خون آماشی
تو فکر میکنی از ما بهتری
ما همه ی چیزی هستیم که گیرت میاد
یک معامله کردیم اون وفاداریش رو به "کسی" ثابت میکنه
و هرچی رو که فهمیده به من گزارش میده
"اسمش "جیا
اولین نفری که تبدیلش کردم
اون به یک مربی نیاز داره
باید مطمئن بشیم مادرمون بمیره
اون کجاست ؟
فین" "کول " ما باید یک دیدار خانوادگی داشته باشیم"
خوب .. کدوم رستوران
آشپزش نفوذ ذهنی نشده ؟
این کارتی بود که قبلا باهاش بازی کردم
اما الان تو دستم چیزی ندارم
اوه , خوب پس فکر کنم باید از "الایژا" تشکر کنیم
این کار من نبود
پس همه ی این از کجا اومده ؟
!اوه
این چیه؟
یک دعوت از مادرمون
تیم ترجمه ایران فیلم علی فاطوری ، Negar9171 : مترجمین
!ها!ها!ها
!حالا. بچه ها این خیلی داغه
ربکا" "کول" مراقب باشید"
نیکلاوس" کجاست ؟"
الایژا" "فین" برادرتون کجاست"
اون توی جنگل قایم شده , مادر
اینجا چیکار میکنی ؟
پدر گفت میخواد من رو به شکار ببره
. اما من خوب نیستم , با اون نه
اون ازم عصبانی میشه
میفهمم
میدونی من وقتی میترسم چیکار میکنم ؟
به صدای "سار " ها گوش میدم
وقتی یک بدختر بچه بودم
..مادرم به یکی از اونا یک "آوا" یاد داد
و وقتی که اونا آهنگ های همدیگر رو تقلید میکنن
بین تمام "سار" ها در جنگل پخش میشه
وقتی ما اینجا رو خونه ی خودمون کردیم
من اون پرنده ها رو به این جنگل آوردم
"هر وقت صدای هر کدوم رو میشنوی "نیکلاوس
... یادت باشه من با تو ام
همیشه و تا ابد
این زمان که واقعا
خوشحالم که مادرم رو نشناختم
ما به اندازه ی کافی دشمن داریم و الان جنگ برای
خونه مون داره به جنگ با خانواده ی خودم تبدیل میشه
مادر وحشتناکت با اون
پیرو هاش روی قلب بچه ی ما چاقو گذاشته بود
خیلی خوشحال میشم کمک کنم
همچین کاری نمیکنی
استر" استاد درست کردن سم هست"
ما الان میدونیم بدن کی رو تسخیر کرده
باید نیتش رو بفهمیم تا وقتی یک بدن جدید پیدا نکرده
اون در تلاش کشتن تمام بچه هاش بود
فکر میکنم میتونیم تقریبا نیتش رو بفهمیم
خوب پس باید برای
بدترین توی این بعدازظهر آماده بشیم
میبینم پژمرده شدی
خفه شو
فکر میکردم کی میای
دانش آموزت منتظره
اینجوری نیست که از مسئولیتهات شانه خالی کنی
میدونی که اون مسئولیت من نیست
تو تبدیلش کردی تو هم بهش آموزش میدی
چرا اومدی؟
دنبال یک جادوگر میگردم
نمیدونم " دوینا" کجاست
و با توجه به این حقیقت که
پدرت باهاشه اون رو تو
لیست جادوگرهای همکاری کننده قرار نمیدم
دوینا" نه"
شاید یک جادوگر
چرا فکر میکنی جادوگر دیگه ای سراغ دارم ؟
شاید بخاطر انگشتر روز که دست کتابدار جدیدت هست
نکته ی خوبی بود
حافظه ام خوب نیست
شانس باهاته , یکی رو میشناسم که میتونه کمک کنه
"جیا"
چرا الایژا رو پیش دوستمون "لنور" نمیبری؟
اگه داری شوخی میکنی باید
بهت بگم من اصلا خوشم نیومد
چیز خنده داری درباره ی اتفاقی داره میفته وجود نداره
. مایکل" برگشته" جادوگرها هرج و مرج کردن
به نظر میاد تو به تمام دوستایی که میتونی داشته باشی احتیاج داری
تو "اولیور" هستی درسته؟
میشناسمت ؟
نه . اما من در حقیقت
شخصی ام که بعدازظهر ملاقات میکنی
ببین . من اینجا که "کسی" رو ببینم
من نمیدونم تو کی هستی
اما مطمئنا یک دختر نوجوان با
قدرت های جادویی نیستی
. چه مشاهده ی خوبی
اسم من "وینسنت " و وقتی تو با من حرف
میزنی در واقع داری با "کسی " صحبت میکنی
من به عنوان مدرک این رو پیشنهاد میکنم
پس اگه من تصمیم بگیرم که نمیخوام
به شماره ی دو جواب بدم چی ؟
میتونم یک مثال بزنم به گله ات نشون بدم اگه
درخواست های "کسی" انکار بشه چه اتفاقی میفته
یا میتونیم دوباره شروع کنیم
اون حلقه یک قیمتی داره
و تو امروز این قیمت رو میپردازی
و سالاد رو بیخیال شو
بزار این بعدازظهر دردناک رو
بیشتر از این طولش ندیم
خب زنده گذاشتن "اولیور" فایده داشت
بهم گفت که مادرت یک
"شریک جرم دیگه هم داره یک "جادوگر
داره برای از بین بردن ما متحد جمع میکنه
چرا اینقدر ازت متنفره "کلاوس"؟
اون شش تا بچه داشت
اینطوری نیست که حس مادری نداشت
در واقع هفت تا و فکر میکنم یک زمانی
ما رو خیلی دوست داشت
یکی قبل از بدنیا اومدن من مُرد
نمیدونستم
چندسال بعد برادرم "هنریک " بوسیله ی
گرگینه های توی دهکده مون کشته شد
از دست دادن یک بچه ی دیگه برای مادرم خیلی سخت بود
پس اون از جادو برای جاودانه کردن ما استفاده کرد
فکر میکنم اون موقع ما
رو خیلی دوست داشت
این باعث شد
که بزرگترین رازش فاش بشه
پدر من یک گرگینه بود
که گله اش برادر کوچک من رو کشت
البته وقتی "مایکل" فهمید
پدر اصلی من رو کشت
و مادرم عشقش هم از دست داد
وای
تعجبی نداره دیونه است
من فقط بخاطره فرستادن "هوپ" عقلم رو از دست دادم
اصلا نمیتونم تصور کنم اگه واقعا مُرده بود چی مشید
میدونی خواهر و برادرها ی من بهم میگفتن
اون ازمون متنفر نیست
اون بخاطر چیزی که ما بهش تبدیل شدیم از خودش متنفره
فکر میکنم اونا این رو حتی
بعد از اینکه سعی کرد ما رو بکشه باور کردن
تو چی رو باور داری؟
نمیدونم
فقط میدونم میخوام بمیره
خوب , هر داستان خوبی به یک جادوگر بدجنس نیاز داره
اگه بکشیمش خیلی رضایت بخش تره
پس تو صحبت نمیکنی ؟
مشکلی نیست
آخرین پسری که باهاش بیرون میرفتم خفه نمیشد
پس فکر کردم تغییر بدم
وظیفه ی تو راهنمایی من پیش یک نفر
بزار فقط اون کار رو انجام بدیم
میخوای تو سکوت قدم بزنی خوبه
اما داری راه اشتباه میری
مارسل" فکر میکنه من میتونم بهت آموزش بدم"
.. اولین درس
تلاش کن وقت من رو تلف نکنی
برو . من مشغولم
داری تمرین میکنی میدونم
مرحم گیاهی برای یک همسایه که امنیتش رو از دست داده
اما فکر کنم یک اصیل
برای صحبت درباره ی شایعات اینجا نیومده
اومدم یک درخواستی ازت کنم
محله پر از جادوگره
برو ازشون درخواست کن
معمولا از دشمنام درخواست نمیکنم
پس اومدی اینور رودخونه من رو اذیت کنی
بدشانسی مگه نه ؟
بوروکراسی برای جامعه ی شما خوب نیست
اون مالیات های تجارت های مالیاتی
ماه هاست پرداخت نشده
البته ی یک فرد قانع کننده
میتونه هر نشانه ای رو پاک کنه
دارم گوش میدم
.. یک شخص خاص .. بزار بگم یک جادوگر
که تمایل به رفتن به بدن های دیگه داره
میخوام وقتی دوباره این کار رو کنه
میخوام بدونم تو بدن کی میره
نشان گذاری روح
یک جادوی فداکارانه
من به شی که توسط اون جادوگر
مورد نظر طلسم شده و یک پیتون نیاز دارم
باید اون شی رو بازیابی کنم
همکارم ترتیب پیتون رو میده
چی ؟
دومین درس امروز
جذب از طریق اجبار ذهنی
چطوری باید اجبار ذهنی انجام بدم ؟
میتونم کمک کنم ؟
مطمئنم میتونی
بزار حدس بزنم تو یک درخواستی داری
No comments yet. Be the first to leave one.