نخستین 183 خط.
www . AnimeSubtitle . ir | instagram.com/animesubtitle.ir | t.me/animesubtitle
میلادی2036/06/07
مایو-نهسان، پس این همه مدت اینجا بودی.
سوزو-چان...
بابا و بقیه دارن دنبالت میگردن.
گفتن که میخوان عملیات رو شروع کنن.
مایو-نهسان؟
چی میشد؟
چی میشد اگه اونموقع...
... دستش رو میگرفتم....
...آیا ممکن بود این آینده، طورِ دیگهای رغم بخوره؟
اون روز، اگه هیکوبوکوشیِ من به زندگی بر میگشت، ممکن بود همهچی عوض شه.
چی میشد اونموقع...
... دستهاش رو میگرفتم...
فروش ویژهی عید
شما درحال پایین رفتنی، درحال غرقشدن در گذشتهی خودتون...
عمیق و عمیقتر...
و وقتی بیشتر در عمق فرو رفتید، اونجاست که یه نور میبینید.
اون نوری که میبینید، چه رنگیـه؟
قرمزه...
درونِ اون نور، شخصی که براتون خیلی مهمه، ایستاده.
اون فرد، از خانوادهی شماست؟
نه...
پس شاید یه دوست یا معشوقهتون باشه!
ما حتی دوست هم نیستیم...
من و اون...
هاه! اوکارین!
چی شد؟ مگه نگفتم نمیخواد منتظرم بمونی؟
چطور گذشت؟
آه، اومم...
خب، اونجورها هم که از خوابدرمانی تعریف میکردن نبود.
ولی گفت که حالم بهتر میشه.
واقعا؟
آره، اما باید چند جلسهی دیگه هم پیشش برم.
حق با تو بود مایوری. خوشحالم که اومدم اینجا.
خیالم راحت شد.
آخه این روزا احساس میکنم خیلی تو خودتی و ذهنت مشغولـه.
معذرت که نگرانت کردم.
مشکلی نیست.
بریم یه چیزی بخوریم؟
به حساب من.
اگه اینطوره، بریم یه سر به آکیبا بزنیم؟
چندوقت پیش روکا-کون و فریس-چان من رو اونجا برده بودن.
آکیهابارا گفتی؟
دوست نداری؟
چرا، بریم.
آخیش!
پس به بقیه میگم که داریم میایم.
فریس-چان؟ حدس بزن چی شده!
دیگه وسط زمستونیم...
اما حال و هوای اون تابستون رو داره...
... انگار همین دیروز بود.
اومم، گفته بودن همینجا منتظرمون هستن... اوه!
روکا-کون! فریس-چان!
تو-تو-رووو!
سلام مایوری-چان.
وای! کیوما!
خیلی وقته ندیدمتون، روکاکو، فریس.
اوکابه-سان...
کیوما! دلم واست یه ذره شده بود، میو!
هوی! زشته دختر!
چیچی رو زشته؟ من که میدونم خوشت میاد، میو!
خب، ازت میخوام دختر خوبی باشی و دیگه به من نگی کیوما.
چرا آخه؟
چون یادآور گذشتهی تاریکیـه.
از همون گذشتهی تاریکی که مثلا جادوگرهای قرون وسطایی مخفی میکردن؟
نه بابا.
خیلی خوشحالم که دوباره میبینمت.
من گهگداری مسیرم به آزمایشگاه میخوره اما اصلا تورو اونجا نمیبینم.
سرم شلوغه این روزها.
نگو که عضوِ یه تشکیلاتِ مخفی شدی!
نه، درگیر برگزاری سمینارهای دانشگاه هستم.
میو؟
درضمن، باشگاه و باقیِ چیزها هم هست.
میو میو؟
اوکابه-سان و باشگاه؟
تحقیق درمورد بشقابپرندهها و موجوداتِ افسانهای و از این چیزها؟
نه، باشگاهِ تنیس.
هه؟!
چون استاد راهنمای من توی دانشگاه این باشگاه رو پیشنهاد داد.
پس درحال تنیس بازی کردنی.
سلطانِ مسابقاتِ ویمبلدون اومد، نه؟
پس به خاطرِ تمرینـه که سرت شلوغه، آره؟
خـ خوب، دیگه نه اونقدرها هم تمرین نمیکنم.
پس داری چیکار میکنی، ها؟
خب، چی بهش میگفتن... قرار گـ گروهی.
قرارِ...
...گروهی؟!
چی؟!
اوکابه-سان، داری سر قرار گروهی میری؟
چطور تونستی؟ نگفتی ماهم آدمیم؟ صدمهی روحی میبینیم؟
خیلی چندش شدی جدیدا، آقا! ایش!
دعایی چیزی برات خوندن؟
حالا نمیخواد انقدر سرم جوش بزنید.
به هرحال، از یه دانشجوی معمولی چه انتظاری دارین؟
ای دخترباز! ای دخترباز!
یالله بگو ببینم کیوما!
چطور تونستی، اوکابه-سان؟
--امممم-- -اوه، یوکی-سان پیام داد!
اتفاقی افتاده؟
نه...
گفتش اگه آکیبا باشم میخواد من رو ببینه و یه چیزی نشونم بده.
توی آزمایشگاه.
مشکلی نیست.
بریم.
فروشگاه تلویزیون قدیمی
هوم هوم هوم...
دلت جنگ میخواد آره؟
الآن اون روی ترولیِ خودم رو نشونت میدم!
«معمولیها باید بمیرن» اصلا دوستمون نبود!
تو با پارتنون عروسی کردی، بیشعور!
بابایی...
وو! هرچی کانال و شبکهی مجازیـه رو به آتیش میکشم!
من به نمایش نرسیدم! چطور ممکنه آخه؟
لطفا گوش بده وگرنه.
سـ سوزوها! دستبردار وگرنه بابایی عصبانی میشه ها!
خودم از دستت خیلی کفری ام.
بله، میبخشین...
ای بابا...
هر روزِ خدا یا درحالِ چرتزدنی، یا بازی میکنی یا پروفایل دیگران رو چک میکنی.
اما تحقیق در مورد ماشین زمان هرچی نیرو داشتم رو از من گرفت.
تازه، یکی هم بغل دستمونه ولی تو نمیذاری حتی بهش دست بزنم.
چون این ماشینیـه که تو توی آینده اختراعش کردی.
اگه الآن ببینیش ممکنه باعث ایجادِ پارادوکسِ زمان بشه.
حالا که معولمه من بالاخره میسازمش دیگه غمت چیه؟
به هرحال یه روزی میسازمش!
منظورم اینه که تا جدی نگیری و شروع نکنی به جایی نمیرسی.
بیخود نبود که مامانی تو آینده به خاطر گفتنِ این حرفها، همیشه باهات دعوا داشت.
من که از خدامـه اون روی سگش رو ببینم اگه بدونی منظورم چیـه. اوف اوف اوف...
بابایی!
بله، لطفا فراموش کن چی گفتم!
توی آینده همیشه یه چیز رو میگفتی.
اینکه این خط زمانی بدترین خط زمانیِ قابلِ تصور بود...
...اما داشتنِ من بهترین چیزی بود که برات اتفاق افتاد.
من اومدم تا عمو اوکارین رو راضی کنم تا بتونیم یه جورایی اون آینده رو تغییر بدیم.
اما بعد از اون روز، عمو اوکارین پاش رو یهبار هم توی آزمایشگاه نذاشته.
یکی داره میاد.
هه؟ شاید اوکارین باشه!
نه، صدای چکمهست.
مامانه.
عه؟!
سوزوها، قایم شو!
اطاعت!
بله، بفرمایید.
سلام عرض شد!
آ-آمنه-شی؟ آفتاب از کدوم طرف دراومده؟
ها؟ مایوری-چان نیومده؟
مایوشی؟ نه، هنوز نیومده...
فکر کنم یهخرده زود اومدم، نه؟
گفته بود اینجا همدیگه رو میبینیم.
جدی؟
اشکال نداره بیام داخل؟
نـ نه بابا چه اشکالی...
مرسی.
اوم، آبجی کوچیکهتون هم رفته بیرون؟
هه؟ آبجی؟ کی رو میگی؟
کیرو؟ خوب معلومه...
من؟ همهی آبجیهای بنده توی دنیای ۲ بعدی تشریف دارن
آهان! سوزوها! منظورت اونه!
پس فکر کردین کی رو گفتم؟
آه، خب... هیچی.
تو-تو-رووو!
مایوری-چان!
تو-تو-روو، یوکی-سان!
میو میو!
فریس-سان و روکا-سان هم که هستن!
فریس-تان!
هه؟ آه...
اینجا یه ذره هم عوض نشده.
اوکارین!
میشه بیام تو؟
شیوع بیماری التهاب مغزی هنوز موردی در کشور گزارش نشده
... توهم و مشکلات مربوط به حافظه،
به توصیهی وزارت بهداشت لطفا هنگام سفر، هوشیار باشید.
ا-اینجا آزمایشگاه خودته چرا اجازه میگیری.
فکر کنم همینطوره.
با خبرهای دیگر ادامه میدهیم...
آه! یوکی-سان لباسهات چه جیگره!
به تازگی، زلزلهای به قدرت ۶ ریشتر خاکِروسیه را درنوردیده.
چون میدونستم خوشت میاد امروز پوشیدمش.
آه، منم میخوام ببینم!
دکتر پپر هم داریم اگه دوست داشتی بخوری
هوی اوکارین! کجا میری؟
No comments yet. Be the first to leave one.