نخستین 166 خط.
قسمت هفتم: ارباب فراست دراگون
m 0 0 l 222 0 l 222 56 l 0 56
m 0 0 l 220 0 l 220 54 l 0 54
پایتخت پادشاهی سابق دورفها: فئو برکانا
پس.... داری میگی که عقب نشینی کردی.
تعقیبت کردن؟
نمیدونم.
ازونجا که پلـه رو خراب کرده بودیم دنبال کردن ما باید خیلی سخت شده باشه.
اون گولمها زره سیاه پوشیده بودن آره؟
تعجب نمیکنم اون دورفهای مارمولک دو سه تا دیگه از اونها قایم کرده باشن.
خب؟ کی میتونه حریفشون بشه؟
رییس قبیله میتونه از پسشون بر بیاد!
میخوری؟
نه ممنونم.
خیلی خب
جناب رییس، یه چیزی داره به شهر نزدیک میشه!
پس انگار واقعا دنبالت کرده بودن.
مطمئنم اون گولمهایی که میگی رو هم همراهشون آوردن.
میرم با دراگونها صحبت کنم.
یوهزو، برای اطمینان هم که شده باقیِ کوآگوآها رو به منطقه متروکه منتقل کن.
یعنی دارین میگین...
دراگونها و دورفها رو به جون هم میاندازم و هر دو طرف رو ضعیف میکنم.
خوش آمدی
خب، برای چی اومدین؟
Yes. I see the great white dragon lord, Lord Olasird'arc, is in good—
چاپلوسی رو بذار برای یه وقت دیگه.
البته
راستش، امروز خدمتتون رسیدیم تا از شما ارباب اژدهای سفید بزرگ طلب کمک کنیم.
دشمنان ما که فکر میکنیم دورفها باشن اومدن تا خانهی ما رو غصب کنن.
اگه اژدهای سفید بزرگ لطف کنه و اونها رو شکست بده،
امیدواریم بتونیم هدیهای شایسته تقدیمتون کنیم.
نظرتون چیه؟
چرا کمکشون نمیکنید؟
دورفها در مقابل قدرت شما عددی نیستن.
من هم موافقم.
شما باید تخم ترس رو در قلب هر کس که در مقابلتون بایسته بکارید.
من هم مخالف و هم موافقم.
اگر بدونن که اینجاییم و باز هم اومدن که بجنگن،
باید یه خرده هم که شده حواسمون جمع باشه.
ولی نشستن و کاری نکردن هم احمقانهس.
خیلی خوب
پس به درخواست این کوآگوآهای حقیر پاسخ مثبت میدم.
بله! سپاسگزاریم!
شما هم ده برابر پیشکش فعلی باید برام بیارید.
ده- ده برابر؟
اگر نمیتونید برید خودتون شکستشون بدید و زنده بمونید.
خـ خواهش میکنم صبر کنید! به روی چشم! فقط فرصت بدید تا آمادهش کنیم!
خودتون شخصا میرید؟
البته که نه. خب، کدوم یکی از بچههام رو بفرستم؟
نظرتون در مورد بچهی بزرگم چیه؟
هجینمارو؟
اون بچه میتونه به درستی قدرتشون رو بسنجه
و طوری باهاشون مذاکره کنه که بیشترین سود رو به شما برسونه.
بسیار خب. هجینمارو رو صدا بزن بیاد.
امکان نداره.
بیرون نمیاد.
در رو خراب کن و بکشش بیرون!
وای عزیزم. مگه خودت نگفتی قلعهت رو خراب نکنیم؟
اشکال نداره واقعا؟
ای بابا. خودم میرم اصلا.
منم. باز کن ببینم.
یه بار دیگه بیشتر نمیگم. بازش کن.
پـ پدر جان! چی شد افتخار دادید؟
هجینمارو...
یه کار برات دارم.
دورفها به زودی به کوآگوآها حمله میکنن.
برو ترتیبشون رو بده.
هی!
هی؟
هـ هیچی قربان!
من اصلا جنگیدن بلد نیستم...
امیدوارم تا من رو دیدن پا به فرار بذارن.
هوم؟ یه دورف و....
اون هم دارک الفه؟
چقدر کوچیکه... بچهس یعنی؟
یه الدر لیچ؟!
اونها کاملا به سرما مقاومن و فایربالهای دردسرساز پرت میکنن...
تازه چه ردای گرونقیمتی هم تنش داره!
ای وای. استرس گرفتم.
جلوتر از این نقطه، لانهی ما اژدهایان است.
چرا...
میشه لطفا دلیل اومدنتون به اینجا رو بگید؟
تو همون فراست دراگونی که پایتخت پادشاهی رو لونهش ساخته؟
آخه یه خرده کوچولو میزنی.
مـ من پسر اون دراگونی هستم که میگی.
وای اونجا رو باش! چقدر خطری شده!
اون آدمها اصلا از اژدها نمیترسن!
هوم، بذار ببینم این اژدها چند مرده حلاجه.
گرسپ هارت
وایسا تورو خدا
اسم من هجینماروـه. لطفا اسم خودتون رو بگید!
من آیینز اول گون هستم.
حالا چرا اون شکلی شدی؟
بله. دارم با این رفتارم به شما میگم که خاک پای شما هستم!
فقط با نگاه کردن به شما گون ساما میشه فهمید چه فرد با کمالاتی هستید!
پس تسلیمم میشی.
دراگونها خیلی با برکتن. از گوشت و پوست و دندون و فلستون میشه کلی استفاده کرد...
هوم؟ یه لحظه پاشو ببینم.
عجب
پس دارگونها سرمای زیاد رو با اندوختن چربی زیر پوست به سر میکنن ها؟
نـ نه اینطوریها هم نیست. فقط من تو خانوادهمون تپل افتادم...
عجب. پس داری میگی که یه گونهی نادری؟
همینطور چیزها گون ساما.
پس واقعا حیفه بکشمت.
دراگونهای دیگهای هم هستن؟
بله.
چهار دراگون بالغ و پانزده دراگون کوچکتر مثل خودم.
عجب!
آئورا! این اژدها رو به تو میسپرم.
خیلی ممنونم!
پس میذارم من رو به عنوان اربابش بشناسه!
خـ خیلی شرمندهم!
انقدر خوشحال بودم که به خودم شاشیدم.
خب کاریش نمیشه کرد.
همچین چیزی رو قبلا از آنکورو موچی موچی سان شنیده بودم.
گفته بود سگش وقتی خوشحال میشه همیشه به خودش میشاشه.
آنکورو موچی موچی ساما گفته بود؟
وقتی احساسات بهشون غلبه میکنه اینطوری میشن.
پس آیینز ساما، ما هم اشکال نداره ازین کارها بکنیم؟
شالتیر، زشته یه دختر ازین حرفها بزنه...
اوهوم. ببین آئورا چی داره میگه.
اگه هر کدوم از شماها ازین کارها بکنید از تعجب شاخ هم در میارم.
آیینز ساما معذرت میخوام!
نگران نباش آیینز ساما! هیچوقت ازین غلطها نمیکنم.
میگم، الان میخواهیم کجا بریم؟
خب، ترتیب کوآگوآها رو که شالتیر و آئورا میدن.
من هم همراه این کوچولو میرم تا دمار از روزگار باقیِ فراست دراگونها در بیارم.
سرور والا مقامم.
در این اتاق، قویترین فراست دراگون و پدرم
اولاساردآرک به همراه سه همسرش قرار داره.
پس مادرت یکی از اون همسرهاست؟
بله
میگم سرورم، میشه از جون مادر این جوانک بگذری؟
هوم، سعیم رو میکنم.
خیلی ممنونم سرور والا مقامم!
نمیخواد من رو با اون القاب عجیب و غریب صدا کنی.
بهم پادشاه جادوگر یا آیینز بگی کفایت میکنه.
اطاعت! پس سرورم پادشاه جادوگر!
در پشت من، سرورم پادشاه جادوگر آیینز اول گون ایستاده است!
سرورم میخواد این جا رو به تصرف خودش در بیاره و دراگونها رو مطیع خودش کنه.
پسر، دیوانه شدی؟
ارباب اژدها
اگر مطیع من بشی، از جونت میگذرم.
چی داری چرت و پرت میگی؟ اسکلتونی؟
حرف زدن با چنین موجود نفهمی واقعا دردآوره.
ای نادون! وقتی کشتمت میفهمی!
گرسپ هارت!
هجینمارو!
کدومشون مادرته؟
بقیه رو میکشم و از اعضای بدن با ارزششون استفاده میکنم.
من هستم!
چی شد؟
تو مادری داشتی که به دنیات آورده؟ مادری که بزرگت کرده و مادری که روی تخم نشسته؟
بـ بله همینطوره سرورم. من سه مادر دارم!
عجب. بسیار حیف شد. ولی قولم قوله.
با شمام. باقی دراگونها رو تو این قلعه جمع کنین و خبر فرمانروای جدیدشون رو به اطلاعشون برسونید.
اطاعت!
هجینمارو.
همهی اسناد و مدارکی که از دورفها جمع کردی رو برام بیار.
به روی چشم.
خب. دیگه رفتن.
میگم سرورم. حالا که همه رفتن چرا در خزانه رو باز نکنیم؟
چه پدرسوختهای هستی تو.
این آیتم با ارزشیـه که فقط هفت بار قابل استفادهست ولی خب، چارهی دیگری نیست.
شگفتا!
خیلی خب. وقت کاره.
No comments yet. Be the first to leave one.