نخستین 187 خط.
امروز آخرین روز ترم اوله.
مثل برق و باد گذشت.
بیخیال این حرف ها. شایعه اتاق علوم رو شنیدی؟
منظورت...
میگن جن زدهست.
نگو! نمیخوام بشنوم.
خیلی ترسویی.
بیا زود تمومش کنیم و برگردیم.
لازم نیست انقدر بترسی.
اینطور نیست که روح ها واقعاً...
چـ... چیه؟ چی شده؟
هیچی. روح ها واقعاً...
اون چی بود؟
آره، خب تعطیلات تابستونی از راه رسید.
حواستون باشه زیادی زیاده روی نکنید.
همونطور که توی برگه اومده، فقط چون تعطیلاته، تا لنگ ظهر نخوابید.
ای...
ایول! بالاخره تموم شد!
آره!
هی، یادتون نره تکالیفتون رو انجام بدید.
باشه.
تعطیلات تابستونی، مگه نه؟
جشنواره ها، ساحل، آتیش بازی.
درسته، تابستون پر از برنامه های دوستانهست.
میشه با من دوست باشی؟
فکر میکردم همین الانش هم با هم دوستیم.
چی؟
هیروسه واقعاً بهم گفت «دوست»، مگه نه؟
هنوز نمیتونم باورش کنم.
که این یعنی...
میتونیم اون کار رو بکنیم.
هی، زود باش.
یا اون کار رو.
توی گرفتن ماهی گلی مهارتم خوبه.
یـ... یـ... یا حتی اون کار رو با هم انجام بدیم؟
دوستی واقعاً شگفت انگیزه!
باید اول به یه کافه دعوتش کنم تا بتونیم برنامه بچینیم.
خیلی خب! هیروسه...
ببخشید، میدونم یهویی شد.
اشکالی نداره، در هر صورت وقتم آزاده.
واقعاً نجاتم دادی.
اوموری!
لعنتی.
همیشه بد موقع میرسم.
فکر کنم امروز یه سری به کتاب فروشی بزنم.
جلد جدید ناهارهای دوست داشتنی امروز منتشر میشه.
کتاب فروشی، کتاب فروشی. آخ جون کتاب فروشی.
قضیه امروز صبح رو شنیدی؟
آره. منظورت همون روح توی اتاق علومه، مگه نه؟
مثل اینکه سالن ورزش هم جن زده شده.
چه ترسناک.
یکی رو توی دستشویی دیدن.
منظورت مثل هاناکو-سانه؟
داستان های عجیبی از ارواح سر زبون ها افتاده؟
خب، فکر کنم این هم یکی از اون قصه های تابستونی باشه.
نه اینکه برام مهم باشه.
ناهارهای دوست داشتنی! ناهارهای دوست داشتنی!
گرفتمت!
چی؟
چه خبره؟
خیلی خب! ببرینش!
شماها کی هستید؟ هی!
ولم کنید!
نمیتونید قسر در برید...
ایـ... اینجا دیگه کجاست؟
به قلعه من خوش اومدی.
تو همون دختری.
دوباره همدیگه رو دیدیم، زامبی یونیفرم پوش.
همون عضوگیر فرقه.
نه!
من رئیس قانونی انجمن وحشت و ماوراءالطبیعه، آئوکیاما ریکو هستم.
ممنون که قبلاً کمکم کردی.
اوه، خواهش میکنم.
میدونم یهویی شد، ولی برای یه آزمایش به کمکت احتیاج دارم.
چی؟ وایسا، منظورت از...
نگران نباش. زیاد طول نمیکشه.
فقط داریم یه کوچولو احضار شیطان انجام میدیم.
چی؟ واقعاً نمیتونم. دارم به کتاب فروشی میرم.
این ورد جادوی سیاه به کسی مثل تو نیاز داره.
برای یه قربانی مختصر بهت نیاز داریم.
گفتم که نمیتونم.
بهم بی محلی نکنید!
اومنیس نومنیس آمبلان دندلن.
سربروس، سگ نگهبان جهنم، راه رو برامون باز کن.
هی، بس کنید.
ای شیطانی از اعماق جهنم، خواسته ما رو بشنو.
خواهش میکنم بذارید به کتاب فروشی برم!
هی!
اینجا انجمن وحشت و ماوراءالطبیعهست؟
چی؟ تو کی هستی؟ خودت رو معرفی کن.
من تامورا، رئیس انجمن هنرهای نمایشی و صوتی تصویری هستم.
انجمن هنرهای نمایشی و صوتی تصویری؟
دارم دنبال یه موضوع برای مسابقه فیلم دبیرستانی تابستون امسال میگردم.
توی فکرم که «عجایب هفت گانه» فعلی این مدرسه رو پوشش بدم.
دنبال سرنخ میگردم، برای همین اومدم از «انجمن وحشت و ماوراءالطبیعه» فیلم بگیرم.
گفتی انجمن هنرهای نمایشی و صوتی تصویری؟
مگه شما در آستانه انحلال نیستید؟
خفه شو! خودتون هم همینطور!
حالا ساکت شو و بذار فیلم بگیرم!
هی، وایسا!
شمع ها که واقعی هستن. طناب هم کیفیتش بالاست.
برای وسایل صحنه و لباس هاتون حسابی مایه گذاشتید.
اجازه ندادم ازمون فیلم بگیری.
برو بیرون. داری توی مراسممون اخلال ایجاد میکنی.
این چیه؟ نوار ال ای دی فروشگاه های ۱۰۰ ینی؟
خفه شو! چاره ای نداریم.
بودجهمون خیلی کمه.
اینجور کیفیت های افتضاح توی...
هی تو! دلت میخواد توی یه فیلم بازی کنی؟
چی؟
هاله شوم تو برای شخصیتی که توی ذهنمه حرف نداره!
لطفاً توی فیلم من بازی کن.
نه، من...
که اینطور. ممنون.
داشتم میگفتم...
هی!
انجمن وحشت و ماوراءالطبیعه به این پسر نیاز داره.
نمیتونی همینطوری ببریش.
هوی! حواست باشه، ازت فیلم گرفتم.
اصلاً میدونی پیدا کردن بازیگر مناسب چقدر سخته؟
هیچکس دیگه ای توی این محیط نمیتونه همچین هاله منفی ای داشته باشه.
اون بازیگریه که هر هزار سال یه بار پیدا میشه.
من میبرمش.
من اول پیداش کردم.
نمیذارم ببریش.
فقط بذارید به کتاب فروشی برم.
اوم، میشه اول من رو باز کنید؟
ببخشید. تامورا-سنپای اینجاست؟
آه، اوموری. توی یارگیری موفق بودی؟
آره. خوشبختانه همه قبول کردن.
وای.
یه جورایی هیجان انگیزه.
هیروسه.
فکر میکنی این واقعیه؟
چی؟
ناکامورا، تو هم توی فیلم هستی؟
اِ، فیلم؟
آره، اوموری از ما خواست توی فیلم باشیم.
اون عضو انجمن هنرهای نمایشی و صوتی تصویریه.
برای سکانس بعدی بازیگر کم داشتیم، به خاطر همین از همه خواستم بیان.
ولی هنوز کسی رو نداریم که نقش روح رو بازی کنه.
نگران نباشید، یه نفر رو پیدا کردم.
خودشه.
ناکامورا؟
اوم، راستش، من...
اسمت ناکاموراست؟ عالیه!
فقط نگاه کردن بهت بهم الهام میده!
اگه توی فیلم ما بازی کنی، حتماً برنده میشیم.
همونطور که گفتم، زامبی یونیفرم پوش مدرسه مال ماست.
اون مال ماست.
وای، ناکامورا.
تو ستاره ای؟ باورم نمیشه.
اوم، من...
توی فیلم بازی میکنم.
ببخشید، «ناهارهای دوست داشتنی».
قول میدم فردا دنبالت بیام!
همه اینجان؟
اینجا شب ها حال و هوای دیگه ای داره.
آره.
بگذریم، قبل از اون...
تو اینجا چیکار میکنی؟
با خودم گفتم بیام و از نزدیک ببینم فیلم ترسناکت چطور از آب در میاد.
فکر کنم یه احضارگر آماتور آخرش به خاطر مسخره کردن روح، نفرین بشه.
خفه شو! اون چنگال هات رو حسابی میچینم!
خیلی خب، خیلی خب. سعی کنید با هم کنار بیاید.
خب، این فیلم درباره چیه؟
آه، درسته.
یه گروه از دانش آموزها شبونه به مدرسه میان تا شجاعتشون رو امتحان کنن...
و یه جایی، یه روح واقعی به جمعشون اضافه میشه.
دارم فکر میکنم که در قالب یه «مستندنما» بسازمش.
مستندنما؟
یه اثر داستانی که مثل مستند نمایش داده میشه.
از اونجایی که شما بازیگر حرفه ای نیستید...
ثبت واکنش های طبیعیتون به جای مجبور کردنتون به بازی...
واقع گرایی خاصی به کار میده که به دل تماشاچی میشینه.
طبیعی؟
شروع که کنیم میفهمید.
از اینجا میریم تو.
چی؟ بازه؟
امروز بعد از ظهر بازش کردم.
اوم، به نظرت باید این کار رو بکنیم؟
دنبالم بیاید.
اوم، سنپای.
براش اجازه گرفتی؟
نه.
No comments yet. Be the first to leave one.