نخستین 200 خط.
>
نمیخوام من باشم.
عجیبه اینو بگم؟
درسته.
از اینکه حس کنم هیچکدوم از اینا مهم نیست خستهام.
خیلی تلاش میکنم.
سرم رو به در لعنتی میکوبم.
هر دقیقه.
هر ثانیه.
ولی چیزی عوض نمیشه.
بهتر نمیشه.
من هنوز اینجام.
و همه چیز همونجوری میمونه.
چی میخوای؟
که این تموم شه.
هدیهی لعنتی
سلام پالی، رایان هستم.
تو رو تو کلاس سفالگری این چند هفته ندیدیم.
هنوز شش جلسه پیشپرداخت داری.
میخوای ثبتنامت رو متوقف کنیم؟
به من ایمیل بزن. خداحافظ.
لاینیم. فقط برای یادآوری که پنجشنبه کیک رو برداری.
گفتی میتونی، پس خراب نکن.
به هر حال، فردا بهم بگو چطور بود.
سلام دختر، بابی هستم.
ببخشید، ولی فردا مجبوری دو شیفت کار کنی.
همه برنامه دیگهای دارن.
مامانتم. به پیامم جواب ندادی.
خب، فرمهایی که باید بیاوری رو پرینت گرفتی؟
اگه خواستی تمرین کنی، بهم زنگ بزن.
من چیزهای زیادی برای عرضه دارم.
من شاگرد خوبی بودم.
مردم منو باهوش میدونن.
چرا کسی باید اینو بگه؟
کی باید بگه؟ من آدم باهوشی نیستم.
من خیلی پرتلاشم.
فقط یه کم حواسم پرت میشه.
فکر کنم من...
فکر کنم سالهای اخیر خوب بودن.
و فکر کنم فقط نیاز داشتم...
«خانم گیبونز، چه چیزی باعث شد بخواهید دوباره درس بخونید؟»
چون کاریه که باید بکنم.
میتونم کمکی کنم؟
خب، من نمیدونم...
نمیدونم کجا...
خانم؟
فکر کردم کسی اینجا زندگی میکنه.
من کسی رو میشناختم که اینجا زندگی میکرد.
یادم اومد.
یا فکر کردم یادم اومده.
خانم تروت هستین؟ اون اون طرف خونه زندگی میکنه.
من با تاکسی اومدم.
میتونم با یه شماره تماس بگیرم. روی یخچاله.
پسرم یه کارت گذاشته بود اگه احتیاج پیدا کردم.
وقتی اسباب کشی کردن، دفترش اون رو به نیوجرسی منتقل کرد.
خانم میخواین یه کم بیاین تو؟
نه. بیاین از سرما در بیاین؟
بیاین تو. ممنونم.
میتونیم بریم توی اتاق نشیمن بشینیم.
میشه یه لیوان آب بهم بدین؟
حتماً. میتونم براتون چای درست کنم.
نه، نمیخوام زحمت بدم.
خواهش میکنم. تعارف نکنین.
بفرمایید. میتونین بشینین.
ببخشید.
شما خیلی مهربونین. دیگه داره دیر میشه.
اشکالی نداره.
بفرمایید.
تلفن همراه دارین؟ میتونم به شما زنگ بزنم.
نه، من هیچوقت نتونستم از موبایل استفاده کنم. حتی اون مدلهای دکمهدار. دکمههاشون کوچیکه.
اما شماره رو دارم.
پسرم بهم داده بود.
گفته بود اگه یه روزی توی دردسر افتادم، میتونم زنگ بزنم.
بله، قبلاً هم گفتین. نگران نباشین، یه راهی پیدا میکنیم.
بیرون خیلی سرده. آتیش خوبه.
شما متأهلین؟
نه.
اما خوشگلی. ممنونم.
بچه دارین؟
یه نوزاد؟
نه.
این خونه
برای یه جوون بزرگه.
من دیگه اونقدر جوون نیستم. برای من که جوونین.
ولی اینطور نیست؟
مال خواهر شوهرمه. اون و شوهرش برای من اجارهش میکنن.
اونا اون طرف شهر زندگی میکنن.
اونا یه دختر دارن و یه حیاط بزرگتر میخواستن و اینا.
جای خوبیه برای زندگی.
بله، خوششانسم. من هیچوقت نمیتونستم اینجا رو بخرم.
باید بهتر از اینجا مراقبت کنم، اما...
خواهرزادهتون چند سالشه؟
آلی پنج سالشه. به زودی شش ساله میشه.
هفته دیگه یه جشن بزرگ میگیرن.
چه عالی. سن خوبیه.
حتماً. چقدر آینده پیش رو داره.
همین الان شروع میکنم.
چی رو؟
حال شما خوبه؟
اگه کارتونو به من بدین، میتونم بهتون زنگ بزنم.
میتونم تلفن رو بردارم و...
این حالا مال تو میشه.
شاید بهتر باشه همون بیرون منتظر بمونیم.
تو خواهی مُرد.
متأسفم. ولی واقعیت داره.
داری در مورد چی حرف میزنی؟
میتونی ناراحت باشی، بترسی. میتونی حسهای زیادی داشته باشی.
مهم نیست. این حقیقت رو عوض نمیکنه.
تو خواهی مُرد.
امشب.
مگر اینکه...
- مگر اینکه من نه... - نفهمیدم.
تو متوجه نخواهی شد.
فکر کنم کمی گیج شدی و باید بری.
کسی رو یادم اومد که اینجا زندگی میکرد.
خیلی وقت پیش بود. ولی مهم نیست.
- چی میخوای؟ - باید چند تا کار انجام بدی.
تو با من خیلی مهربون بودی.
ممنون بابت آب.
- من میرم پلیس رو خبر میکنم، باشه؟ - نمیتونی این کارو بکنی.
- من خبر میکنم. - این کارو نکن.
به هیچکس نگو.
من به کسی نمیگم.
جرئت نکنی.
پاشو.
باید بری. من اینو قبول نمیکنم.
- اینا حالا مال تو هستن. - نمیخوامشون.
- بهشون احتیاج داری. - میخوام از خونهم بری بیرون.
نمیدونم مشکلت چیه، ولی سه دقیقه وقت داری.
بعدش پلیس رو خبر میکنم، باشه؟
حق داری که ناراحت باشی. این بدترین کاریه که تا حالا کردم.
کاری که داری میکنی درست نیست. اینو میفهمی؟
لطفاً باید بری. برو خونه.
پالی؟
اسمم رو از کجا میدونی؟
فکر کردم یه کابوسه.
ولی بیدار نشدم.
تو بیدار نمیشی.
من متأسفم.
- مامان؟ - سلام
- فرمها رو گرفتی؟ - صبر کن.
یه چیز خیلی عجیب اتفاق افتاد.
- چی؟ - یه خانم بود.
اومد اینجا. من راهش دادم تو.
دنبال یه نفر بود.
- چی؟ - حدوداً هشتاد سالش بود.
ببین، به کسی اجازه دادی بیاد تو خونهت؟
- مامان، داری گوش میدی؟ - دارم گوش میدم
اون اینجا ظاهر شد، و من راهش دادم تو،
چون نیاز داشت کسی بیاد دنبالش.
و بعدش اون شروع کرد... حرفشون عجیب شد.
- چی شد؟ - گفت من قراره بمیرم.
- پالی. - من فقط میخواستم مهربون باشم.
- عزیزم، این منطقی نیست. - مامان، نمیدونم چی بگم.
- خیلی عجیب بود. یه جعبه داشت. - جعبه؟
- چه جور جعبهای؟ - میخوای بدونی؟
- بمب بود؟
نه مامان، بمب نبود.
اگه بود، همون اول میگفتم.
اولین چیزی که آدم میگه اینه: «بمبه!» نه.
فقط یه جعبه چوبی قدیمی بود.
توی خیابون گذاشتش. همینجا افتاده بود.
- حتماً آلزایمر داشته. - شاید.
- گفتی پیره. حتماً گیج بوده، بیدارو.
نمیدونم چی بوده.
- خب، رفت؟ - آره.
رفت.
حالت خوبه، عروسکم.
اگه خوب نبودی، به خانم تروت زنگ بزن.
اون هنوز مسافرت نرفته.
انگار این زن از وقتی شوهرش مُرده یه جا بند نمیشه.
فکر کنم باید به پلیس زنگ بزنم، نه؟
فکر کنم باید تمرکز کنی. مطمئنم همهچی خوبه.
گفت من قراره بمیرم.
حتماً عضو یه فرقه عجیبه.
باشه. مامان، این کمکی نمیکنه.
تو با این حرفات اصلاً کمکی نمیکنی.
خب، برای فردا آمادهای؟
میدونی چی میخوای بپوشی؟
- نه. - پالی، باید تمرکز کنی.
عزیزم، مهمه.
- و لاینی زنگ زد... - میدونم.
واسه همینه که زودتر از سر کار اومدم.
داشتم برنامهریزی میکردم.
- و میدونم لاینی چی کار کرده. - باشه.
- عزیزم، همه چی درست میشه. - من ۳۲ سالمه.
مصاحبه کاری رفتم و دارم فکر میکنم دوباره درس بخونم.
- اصلاً نمیدونم این چیزیه که میخوام. - میدونم.
ولی باید از یه جایی شروع کنیم.
- دارم براش دعا میکنم، میدونی؟ - آره، من عوضی بودم. ببخشید.
نه، فقط نمیخوام حواست پرت بشه.
باشه. یکم دیگه بهت زنگ میزنم.
میرم چند تا لباس رو امتحان کنم، چند تا عکس برات میفرستم.
- تا یه کم دیگه بیدار میمونی؟ - آره، عروسکم.
باشه، دوستت دارم. خداحافظ.
- مامان؟ - جانم عزیزم؟
- دارم دیوونه میشم. - حالا چی شده؟
- با اون لحن نیا سراغم. - چی شده؟
- دارم دیوونه میشم. - بهم میگی چی شده؟
قسم میخورم که اینجا، بالا پیشم بودی.
No comments yet. Be the first to leave one.