نخستین 200 خط.
انتظار اومدنت رو نداشتم
نمی دونستم قراره بیای
ما خیلی دوستت داریم
خیلی دوستت داریم
دُگمه های پیرهنتو ببند آندره
! آندره
! آندره
! آندره
توی اون بعد از ظهرهای ... حوصله سَربَر و کُند گذر مزرعه
... من خودمو دور از چشمهای نگران ِ خانواده
توی جنگل پنهان می کردم
تا پاهای تب آلودمو با لمس ِ زمین تسکین بدم
و خودمو با برگ ها بپوشونم
مثل گیاه پژمُرده ای ... که از تحمّل وزن ِ
یه غنچه سرخ سَر خم کرده باشه ... آروم می خوابیدم
یعنی ممکنه که اون ریشه هایی که دور و بَرم .... بودند ، همه شون پَری هایی بوده ن که
صبورانه منو در سنّ نوجوانی و در حال چُرت زدن تماشا می کردند ؟
... یا شایدم اون گلدون های قدیمی
روی ایوُون خونه بودن که منو صدا می زدن ؟
! آندره
! آندره
شایدم تنها فایده ی اون صدا زدن ها
مخصوصاً وقتی که پیام رسان شون
چابک سرانه سوار بر باد حرکت می کرد فقط تباه کردن اون فضا بوده ؟
... وقتی که چُرت من جا افتاده می شد
عین یه میوه ی رسیده می چیدمش با نگاهی شهوانی و روحانی
موعظه های پدرمو به خاطر می آوُردم
که می گفت : " چشم های ما چراغ بدن های ماست
اگه نگاه ما درست باشه جسم مون حامل نور خواهد بود
... ولی اگه نگاه تیره و تاری داشته باشیم
نتیجه ش جسمی افسرده حال و پَکَره "
... پنجره ها
چرا پنجره ها بسته ست؟
"LAVOURA ARCAICA" "TO THE LEFT OF THE FATHER" .:: سمت چپ پدر ::.
«ترجمه و تطبیق متن زیرنویس با اثر » .:: ::.
"BASED ON THE NOVEL "LAVOURA ARCAICA" " .:: بر اساس رُمان مزرعه کُهن اثر رضوان نصار ::.
".:: A FILM BY : LUIZ FERNANDO CARVALHO ::. " .:: فیلمی از لوئیز فرناندو کاروالهو ::.
نگران چیزی نباش برادر
با اون لحن صدای جدّی که دنبالشی
ازم بپرس چه خبرا ؟
... با من مخالفت کن
بزن ظروف چینی خونواده رو جلوی چشم های من بشکن
وقتی که برای صرف غذا ... یا شنیدن موعظه ها دور میز می نشستیم
: ترتیب نشستن مون اینطوری بود ... پدرمون ؛ سر میز
و از سمتِ راستش به ترتیب ِسن و سال
اوّل پدرو می نشست و بعدش رُزا زُلیخا و هُدی
... و در سمتِ چَپِش ، مادرم ، خودم
آنا و لولا که از همه کوچیکتر بود
... شاخه ی سمتِ راست
خود به خود از روی تَنه رُشد کرده بود
ولی شاخه سمت چپ آسیب دیده بود
انگار سمتِ مادرم ، جایی که شاخه ی سمت چپ شروع می شد ، یه جور ناهنجاری وجود داشت
جوانه ای نو رَسته اما بیمار و خم شده زیر بار سنگین مُحبّت
فکرش هم نمی تونی بُکنی از وقتی که رفتی، ما چی کشیدیم
اگه چهره ی تِکیده ی خانواده رو ببینی بُهت زده می شی
... برام سخته که اینو بگم برادر
ولی مادرمون دیگه نمی تونه اشک و غصه هاشو پنهان کنه
اون به هیچ کس نگفته بود که تو گذاشتی رفتی
اون روز وقت ناهار
تک تک ِ ما جای خالی تو رو
روی صندلیت حس می کردیم
در همون حالی که همراه پدر مشغول ...کار بودیم ، روز به درازا کشید
... به خواهرامون توی خونه فکر می کردیم
که یا توی آشپزخونه مشغول بودن ... یا درحال قلابدوزی توی اِیوُون
یا در حال دوختن یا تمیز کردن انبار
... مهم نیست که دخترها کجا بودند
چون بعد از اون روز دیگه قرار نبود هرگز مثل قبل باشن
خونه دیگه هیچ وقت از شادی اونا لبریز نشد
باید خودت اونجا بودی آندره
باید می دیدی که پدر چه جوری تو سکوت خودش اسیر شده
درست بعد از شام از سر میز بلند شد و رفت بیرون
هیچ کس متوجه کنار کشیدنش نشد
... بیرون خونه وایستاده بود
و با نگاهی پوچ زل زده بود به تاریکی شب
آخرش هم ، وقت خواب که شد ... من رفتم اتاق تو
در کُمُدتو باز کردم و کِشوهای خالی کُمد رو کشیدم بیرون
... تازه اون موقع بود که
به عنوان برادر بزرگتر فهمیدم واقعاً چه اتفاقی افتاده
زَوال خانواده مون شروع شده بود
مدّت ها قبل از اونی که فکرشو بُکنی شروع شده بود
اون موقعی شروع شد که ایمان به شکل بدخیمی ... درون من شروع به رُشد کرد
اون موقعی که اشتیاق من بیشتر از هر کس دیگه ای توی خونه بود
... اونم من
... بچه ای پرهیزکار
که هر شب مدال مریم مقدّس خودمو ... کنار تختم می ذاشتم
و فکر می کردم که خدا هر روز صبح سر ساعت 5 برای عبادت صبحگاهی
بیدارم می کنه
بلند شو عزیزم
بیدار شو
برادرتو بیدار می کنی عزیزم
- قلب من -دِلَک ِ من
- چشمای من - چشمای من
- بَرّه ی من - بَرّه ی من
... قلب من ، چِشم های من
... به محض اینکه بلند می شدم
خدا همونجا پیش روی من بود روی میز کناریم
و اون خدایی بود ... که می تونستم توی دستام بگیرمش
خدایی که سینه ی معصوم من ازش لبریز بود
و عین بادکنی به کلیسا می رفتم..
نوری که در دوران بچه گی مون توی اون خونه داشتیم ، عالی بود
نونِ پخت خونگی ، شیر گرم ... و قهوه ، ظرف کَرِه
به نظرم می اومد که روشنایی خونه مون
وقتایی که از دهکده برمی گشتیم ... حتّی روشن تر هم می شه
... اون شفّافیت
کمی بعدتر پریشونم می کرد
باعث می شد در برابر دنیا گُنگُ و غریب باشم
هر چقدر که پیوند خانوادگی عمیق تر باشه اون ضربه شدید تره
تمام شادی و استحکام یه خانواده می تونه با یک ضربه نابود بشه
تو جنگل های ... پشت خونه
زیر درختان بلند وقتی که شُعاع آفتاب
بازی ملایم و لذت بخشی از سایه ها راه می نداخت
... بعد از اینکه بوی گوشت بریان
دیگه به مشام نمی رسید ، از خلال درختانی که پُر بَرگ تر بودند
لباس هایی که بعد از پهن شدن روی چمن بی حرکت تا خورده بودند
و من کنار کُنده ی درختی تماشا می کردم
مقدّمات دیوانه وار مراسم رقص
مردها و زن های جوانی که با عجله اینور و اونور می رفتن
خواهران من هم به اونها ملحق می شدند ... با رفتاری به سبک و سیاق روستایی
... با جامه های سبک و رنگ ِ روشن به تن
همراه با وعده های عشق عُشاق
که به شکل دلپذیری می دویدند ... و جنگل مملوّ از صدای خنده هاشون بود
اونها ، سبدهای میوه رو می بردن تا بذارن روی سفره های رومیزی
خربزه ها و هندوانه ها با شادی و سرور قاچ می خوردند
و من تصور می کردم به محض اینکه اثر ِشراب ... هیبت پدرم رو کمرنگ کنه
و اون حس شادی درون چشم هاش ...
دوباره مطمئن می شد که ... هیچ چیز در انبار این کشتی نخواهد پوسید
و من همونطور اونجا می نشستم ... با ظاهری آرام
و از دور طراوت پوست صورت ... خواهرم رو تصوّر می کردم
رایحه ی اسطوخودوسش رو ... لبانِ تو پُر و لطیفش رو
لبریز از شیرینی ، رمز و راز و و بدجنسی نهفته در اون چشمان خرمایی رنگ
... دلم می خواست ناخن هامو توی خاک فرو کنم
و پوشیده با خاک اون زمین نمناک توی اون چاله دراز بکشم
بیا عزیز دلم
بیا با خواهر و برادرات بازی کن
ولم کن مامان
داره بهم خوش می گذره
... این غبار درخشان ...وقتی که دوباره به گذشته ی دور نگاه می کنم
روزی رو می بینم که پاهام اسیر زنجیر شده بود
... و برای اینکه نگاهم به صورتش نیفته سر به زیر انداخته بودم
و وقتی که خونه رو ترک می کردم ... کوله پُشتیم که پشتم بسته شده بود
روی شونه هام سنگینی می کرد و هر دو مثل دوقلو گام برمی داشتیم
... مثل دو زرده از یک تخم مرغ
... با نگاهی رو به جلو
و چشمانی رو به عقب
همونطور که اونجا نشسته بودم چیزهای زیادی از گذشته دیدم
در اون بعد از ظهر ... از روی نا امیدی تصمیم گرفتم
تا ساکن زُهدان نرم زمان بشم
کی می دونه، می تونستم با ملایمت به برادرم بگم
" ! برو و سلام منو به اهالی خونه برسون"
... بعدش می تونستم درو ببندم
... ودر ظلمت خودم تنها باشم
می تونستم خودمو لای پارچه ی نرمی که روی دیوار پهن بود بپیچم
و در لایه ای از محافظت خودمو تسلیم شراب و بخت و اقبالم کنم
مهمانسرای اسکاتنا صبحانه ، غذا و اتاق
از وقتی که از خونه فرار کردم طغیان درونمو خفه کردم
و قدم به قدم از مزرعه دورتر شدم
و اگه از خودم می پرسیدم که " کجا داریم می ریم ؟ "
: " همیشه در مسیر برگشت به خونه ایم "
وقتی به مامان گفتم که دارم میام تو رو ببینم
... یه قدم عقب رفت
و چشم هاش از اشک پُر شد
توی چشمهاش حس ترس بود
ای بابا مامان ، خوشحال باش دیگه ... به جای گریه باید بخندی
اونجوری نکن نگران هم نباش
قول می دم با اون فراری جر و بحث نکنم
حالا می بینی چقدر خوشحال می شه خودت بعداً می بینی
مامان ! حالا خودت می بینی که چطور همه چیز
برمی گرده مثل قبل درست ، همونجوری که قبلاً بود !؟
! بَرِش گردون خونه پدرو
به برادر و خواهرات هم نگو که داری می ری
ولی بَرش گردون
حالا می خوام از اون نون شیرینی هایی ... که اون دوست داشت بپزم
و وقتی که داشت این حرفو می زد ، اونقدر با ملایمت بغلم کرد که انگار من جای تو بودم آندره
اینجوری به یه برّه غذا می دن
مامان خیلی پیر شده
مادرم رو دیدم که روی صندلی غلطانش نشسته بود
کاملاً تنها و غرق در رؤیاهای خاکستری خودش
داشت توری رو که به درازنای یک عُمر حول محور عشق و پیوندهای خانوادگی
بافته شده بود از هم باز می کرد
دیدمش که نان کُماجش رو با سادگی شاهانه ای ورز می داد
یک لحظه حس کردم که این تصویر هم ارزش ِ کتابی تاریخی بود
ولی هیچ کس توی خونه به اندازه ی آنا عوض نشده
به محض اینکه تو رفتی ، اون خودشو تو نمازخونه حبس کرد که عبادت کنه
به جز وقتهایی که همینطور بی هدف ... مشغول پرسه زدن توی جنگل نباشه
به طرز عجیبی می ره کنار خونه قدیمی مخفی می شه
هیچ کدوم ما نتونسته اون سکوت زاهدانه ش رو بشکنه
هیچ کس بیشتر از این باعث نگرانی مون نمی شه
من دیگه لب به مشروب نمی زنم تو هم دیگه نباید لب به مشروب بزنی
! فضیلت پدرمون هم ناشی از این شراب نیست
روح این شراب قادر نیست صدماتی که به خونواده ی ما رسیده رو ترمیم کنه
اون بطری رو بذار کنار. جدّی باش ! مساُله ی خانواده ست
مشروب خوردن هیچ مشکلی نداره
! من صرع دارم ! یه آدم غشی اَم
برادرت یه آدم غشیه حالا دیگه تو هم خبر داری
! برو خونه به همه بگو
همین الان برگرد خونه ، اونوقت می بینی که ... چطور در و پنجره های خونه
با این خبر طوفانی محکم بسته می شن
... و شما مردهای خونواده هم
... با جعبه ابزار پدر دوره میفتین تو خونه
تمام پنجره ها رو با ضرب و زور تخته کوب می کنین
No comments yet. Be the first to leave one.