نخستین 200 خط.
0.5
- هی، هی، من اون بچه رو میشناسم.
- آره؟ منم همینطور. با برادرش هممدرسهای بودم.
- میدونستی به خاطر فروش مواد دستگیر شده؟
- پس برای چی داریم تعقیبش میکنیم؟
- فقط چشم ازش برندار و گمش نکن.
- اگه با اون پاکتی که تو جیب عقبشه...
بره تو فروشگاه ورزشی ملروز...
و با یه بسته کادوی کریسمس بیاد بیرون...
اونوقت تو مسیر اولین دستگیری بزرگت هستی، تازهکار.
- چرا فقط نمیگیریمش و نمیبریمش کانون اصلاح و تربیت؟
- چون ماهیهای بزرگتری برای صید کردن داریم...
درست زیر گوشمون.
- هی، گمش نکن! - تو فقط حواست به جاده باشه، مورف.
غیبش که نمیزنه.
- آره؟
- میدونستم. میدونستم!
دارن از اونجا به عنوان انبار استفاده میکنن و اون عوضی کوچولو هم یه حماله.
بوش رو حس میکنم. همیشه بوش رو میفهمم.
- مورف، اگه واقعاً چیزی داری، بیا حکم بگیریم.
- اوه، خیلی عالیه. خیلی عالی.
سه هفتهست از آکادمی اومدی بیرون، همه چیز رو درباره حکم گرفتن میدونی.
ببین، نمیخوام هیچ هشدار قبلیای بهشون بدم.
- هی...
برای من مشکلی نیست، مورف...
ولی اگه بدون نیروی کمکی بریم اونجا...
ستوان دهنمون رو سرویس میکنه.
- اونوقت هر کاری دلش میخواد بکنه، آقای جانسون...
چون وقتی چیزی رو پیدا کنیم که من میدونم اونجاست...
اول باید بیاد دست و پامون رو ببوسه.
از پاکت خبری نیست و کادوها اونجان.
یه کاپشن اسکی؟
گوش کن، من و تو...
امشب قراره بریم یه شکار کوچیک، تازهکار...
بدون مجوز.
- هی، مورف! این دستکشها رو ببین!
حس خیلی خوبی دارن.
یادمه یه سال برای کریسمس اونقدر دلم یه دستکش بیسبال میخواست...
که به بابام قول دادم اگه برام بخرتش، هر روز چمنها رو بزنم.
صبح کریسمس دویدم پایین، زیر درخت نبود.
فکر کردم نتونسته از پس هزینهاش بربیاد.
بعد وقتی برگشتم تو اتاقم، اونجا بود، روی تختم افتاده بود.
پسر، چقدر اون دستکش رو دوست داشتم.
باهاش کلی هم عالی بازی کردم...
تا اینکه برادر کوچیکم دو روز تو بارون جا گذاشتش.
دیوونه شدم! من... وای، ۵۵ دلار؟!
آخه کی میتونه ۵۵ دلار بده واسه بچهاش یه دستکش چرمی بخره؟
دارم بهت میگم، مورف...
باید به پلیسها پول بیشتری بدن.
یعنی، تو میتونی از پس خرید... جانسون.
- جانسون! اوه!
- مورف؟
هی، مورف؟
مورف. مورف!
مورف! ها!
اوه!
اوه...
- آیا دایره مواد مخدر ماشینش رو پس میخواد؟
- آره، از اونجا درش بیارین...
قبل از اینکه بهمون بگن داریم خلیج رو آلوده میکنیم.
آخه افراد شما اونجا چه غلطی میکردن؟
- لعنتی، نمیدونم. تو به من بگو.
من که قطعاً نمیدونم.
دو تا مأمور باتجربه با گلوهای له شده میفتن تو خلیج...
و هیچکس اینجا حتی بویی نبرده که چه اتفاقی داشته میافتاده؟
- پروندههاشون رو بررسی کردی؟
- اول از همه. هیچی توشون نیست.
- خب، لعنت بهش.
لعنت، لعنت!
- خب، هری، چی گیر آوردی؟
- امم، کبودیهایی که اونقدر عمیقن...
که خونریزی داخلی داشتن.
و، اه، جراحات شدید نای...
که راه هوایی رو کاملاً مسدود کرده.
به عبارت دیگه، اه...
یه چیزی خرخرهشون رو خرد کرده...
و تو خون خودشون خفه شدن.
- دو تا پلیس مرده! پس چه اتفاقی افتاده؟
- ستوان، ما هم به اندازه شما میخوایم بدونیم.
- سم، تنها چیزی که به ذهنم میرسه اینه...
که شاید به یه چیزی برخوردن...
و وقت نکردن گزارش بدن.
- این همیشه اتفاق میفته.
- هرگز نباید اتفاق بیفته! خودت میدونی.
- میدونم.
- تو میدونی. اونا هم میدونستن.
- هی، فکر کنم اتفاقی افتاده که هیچ ربطی به کارشون نداشته.
- از کجا به این نتیجه رسیدی؟ ببین چطور کتک خوردن، پسر.
انگار یه شرخر افتاده به جونشون...
چون قسطاشون رو ندادن.
یه مواد فروش یا قاچاقچی بهت شلیک میکنه یا با چاقو میزنتت.
واینمیسته ببینه میتونه تا حد مرگ کتکت بزنه یا نه.
- درسته. - بیخیال. اینا همش چرته.
دو تا مأمور باتجربه همینطور وایمیستن تا یه شرخر تا حد مرگ کتکشون بزنه؟
بیخیال. اونا حتی یه گلوله هم شلیک نکردن.
- نگفتم همینطوری وایستادن.
- تو کتم نمیره.
اگه تو هر چیزی گیر کرده بودن، هر مشکل مالیای، میدونی...
تا الان یکی از شماها یه چیزی پیدا کرده بود.
- اه، درباره... درباره همسر مورفی چطور؟
چیزی بهت گفت؟
- این عجیبترین چیزیه که تا حالا دیدم.
هیچوقت همچین چیزی ندیدم.
انگار با یه موجود فضایی درگیر شدن.
دکتر، چیز غیرطبیعیای رو بدنشون پیدا کردی؟
- خب، تنها چیزی که رو بدنشون پیدا کردیم...
یه مقدار پر غاز بود.
- چی گفتی؟ - پر غاز.
- پر غاز؟ - اوهوم.
- خب، سلاح چی بوده، هری؟
- هیچ ایدهای ندارم.
- خب این یعنی چه غلطی؟
- یعنی سلاح نامشخصه، سم. به همین سادگی.
- پس داری میگی تو دعوای کافهای یا همچین چیزی لتوپار شدن، دکتر؟
- آره، و زخمهاشون هم خیلی زود خوب شده...
و بعد همه مستهای شنبه شب...
کشوندنشون و انداختنشون تو خلیج؟
لعنت بهش. لعنت بهش!
مورفی و جانسون، آدمای دستوپاداری بودن.
یعنی اونا...
اگه با یه مبارز حرفهای درگیر میشدن، میتونستن وایستن...
یکیشون میتونست تو فاصله سه متری وایسته و با یه اسلحه ترتیبش رو بده، مگه نه؟
- من میتونستم این کار رو بکنم.
- مگه اینکه، اه... مگه اینکه قاتل قبل از اینکه ببیننش بهشون ضربه زده باشه.
یعنی، یه متخصص هنرهای رزمی، مبارزه تن به تن...
کسی که بتونه با دست خالی بکشه...
و هیچ ردی هم به جا نذاره، ها؟
- یه چیزی دستگیرش شده، ستوان.
شاید یکی از این دیوونههای کاراتهکاست، مثل تو فیلما.
- به نظرم خیلی چرت میاد.
اما...
بیاین بررسیش کنیم.
- ما این قضیه رو بررسی میکنیم.
- دلم نمیخواد هیچکدوم از بحثهای اینجا از این اتاق بره بیرون.
هیچی. مفهومه؟
ترس و وحشت تنها چیزیه که این شهر برای یه کریسمس عالی بهش نیاز داره.
- این که اصلاً مبارزه نیست. این یارو حریف مت نمیشه.
- نگران نفر بعدی باید باشه.
- آره، کی؟
- من. - آره، ارواح عمهت.
- برام جالبه این یارو میدونه اینقدر رو مخه یا نه.
- متأسفانه، این حس شوخطبعیشه.
۱، ۲،
۳، ۴،
۵، ۶، ۷،
۸، ۹، ۱۰.
- کارش تمومه.
- یالا! یالا، کریستا! یالا! بیا، بیا!
- برو، کریستا! همینه.
- محکمتر، محکمتر! - اوه!
- همینه! خودشه! - تبریک میگم!
- بفرما.
- دست بدین. خیلی خوب بود. ممنون، کریستا.
- کارت عالی بود، کریستا. - خواهش میکنم.
- میشه تو ادامه بدی؟ - حتماً.
- تا وقتی ثابت نکنی قاتل یه کاراتهکاست، ستوان...
متاسفم، نمیتونم کمکت کنم.
- میتونی به مأمورای مخفی من آموزش بدی، آقای لوگان.
- الان حتی وقت ندارم خودم رو تمرین بدم، ستوان.
یه مسابقه بزرگ در پیش دارم.
- آره، خب...
ببین.
حدود سه... سه ماه و نیم پیش،
این شهر کوچیک ما تو کالیفرنیا...
شروع کرد به تبدیل شدن به بهشت قاچاقچیها...
دقیقاً همینطوری.
یعنی، فکر میکردم مشکل مواد مخدر رو...
اینجا خیلی خوب جمعوجور کردیم،
اما یهو گزارش دستگیری از همه جای منطقه به دستمون رسید...
و معلوم شد نقطه شروع همه اینا...
همین جا تو سانتا مادرهست.
یعنی، هیچ پایانی براش وجود نداره.
نمیدونیم چرا، نمیدونیم چطور...
- یه دقیقه وقت داری؟
- خب، خودت منو آوردی اینجا.
- خوبه. میخوام یه چیزی بهت نشون بدم.
- باید از زیر زبونش میکشیدیم بیرون. - اوه، نمیدونم، پسر.
نمیتونی بهش فشار بیاری. یارو فقط دنبال ۲۰ دلارشه.
- اما یه چیزی رو بهت تضمین میدم.
اون خیلی بیشتر از چیزی که میگه میدونه. سرش شرط میبندم.
- هی، اوضاع چطوره، بیشاپ؟ - سلام، ستوان.
- چه خبر، اورلاندو؟ - هیچی.
- میخوام با مت لوگان آشناتون کنم.
- سلام، مت. - ایشون کاراتهکاست.
داشتم سعی میکردم راضیش کنم یه کم بهمون کمک کنه.
- ما به هر کمکی که بتونیم بگیریم نیاز داریم. - آره.
- ستوان، ما میخوایم اعلام حضور کنیم...
و غرب شهر رو برای پیدا کردن ردی از مورفی و جانسون بگردیم.
- باشه، آره. میبینمتون.
- درسته، حتماً.
- اونا دو تا از کسایین که قراره بهشون آموزش بدی.
ببین، اینطوری نیست که ما تو خیابونها کار نکنیم.
فقط یکی داره سریعتر از ما کار میکنه.
۴۲۲۶۷، جعبه ۱۱. یادداشت کردی، دن؟
- آره.
- ۴۷ اونس ماریجوانا، کالیفرنیا علیه دنیل میکی.
- هی، تام؟ - بله.
- یه درخواست برای دو تا اسلحه ۳۸ و یه یخشکن دارم که باید بره هیئت منصفه عالی.
و لطفاً عجله کن، باشه؟
- دیمون، میشه آروم باشی؟
No comments yet. Be the first to leave one.