A Force of One

A Force of One

دانلود زیرنویس Farsi/persian

هماهنگ با نسخه‌های زیر

A force of one 1979
ناشر Mitic
ترجمه و زیرنویس از مهدی عطایی [email protected]

برچسب‌ها

hdtv
تاریخ انتشار: 2026-07-23
تعداد دانلود: 10
مخصوص ناشنوایان: No

پیش‌نمایش زیرنویس Farsi/persian

نخستین 200 خط.

0.5

‫- هی، هی، من اون بچه رو می‌شناسم.

‫- آره؟ منم همینطور. ‫با برادرش هم‌مدرسه‌ای بودم.

‫- می‌دونستی به خاطر فروش مواد دستگیر شده؟

‫- پس برای چی داریم تعقیبش می‌کنیم؟

‫- فقط چشم ازش برندار و گمش نکن.

‫- اگه با اون پاکتی که تو جیب عقبشه...

‫بره تو فروشگاه ورزشی ملروز...

‫و با یه بسته کادوی کریسمس بیاد بیرون...

‫اون‌وقت تو مسیر اولین دستگیری بزرگت هستی، تازه‌کار.

‫- چرا فقط نمی‌گیریمش و نمی‌بریمش کانون اصلاح و تربیت؟

‫- چون ماهی‌های بزرگ‌تری برای صید کردن داریم...

‫درست زیر گوشمون.

‫- هی، گمش نکن! ‫- تو فقط حواست به جاده باشه، مورف.

‫غیبش که نمی‌زنه.

‫- آره؟

‫- می‌دونستم. می‌دونستم!

‫دارن از اونجا به عنوان انبار استفاده می‌کنن ‫و اون عوضی کوچولو هم یه حماله.

‫بوش رو حس می‌کنم. همیشه بوش رو می‌فهمم.

‫- مورف، اگه واقعاً چیزی داری، بیا حکم بگیریم.

‫- اوه، خیلی عالیه. خیلی عالی.

‫سه هفته‌ست از آکادمی اومدی بیرون، ‫همه چیز رو درباره حکم گرفتن می‌دونی.

‫ببین، نمی‌خوام هیچ هشدار قبلی‌ای بهشون بدم.

‫- هی...

‫برای من مشکلی نیست، مورف...

‫ولی اگه بدون نیروی کمکی بریم اونجا...

‫ستوان دهنمون رو سرویس می‌کنه.

‫- اون‌وقت هر کاری دلش می‌خواد بکنه، آقای جانسون...

‫چون وقتی چیزی رو پیدا کنیم ‫که من می‌دونم اونجاست...

‫اول باید بیاد دست و پامون رو ببوسه.

‫از پاکت خبری نیست و کادوها اونجان.

‫یه کاپشن اسکی؟

‫گوش کن، من و تو...

‫امشب قراره بریم یه شکار کوچیک، تازه‌کار...

‫بدون مجوز.

‫- هی، مورف! ‫این دستکش‌ها رو ببین!

‫حس خیلی خوبی دارن.

‫یادمه یه سال برای کریسمس اونقدر ‫دلم یه دستکش بیسبال می‌خواست...

‫که به بابام قول دادم اگه برام بخرتش، ‫هر روز چمن‌ها رو بزنم.

‫صبح کریسمس دویدم پایین، زیر درخت نبود.

‫فکر کردم نتونسته از پس هزینه‌اش بربیاد.

‫بعد وقتی برگشتم تو اتاقم، ‫اونجا بود، روی تختم افتاده بود.

‫پسر، چقدر اون دستکش رو دوست داشتم.

‫باهاش کلی هم عالی بازی کردم...

‫تا اینکه برادر کوچیکم ‫دو روز تو بارون جا گذاشتش.

‫دیوونه شدم! من... وای، ۵۵ دلار؟!

‫آخه کی می‌تونه ۵۵ دلار بده ‫واسه بچه‌اش یه دستکش چرمی بخره؟

‫دارم بهت میگم، مورف...

‫باید به پلیس‌ها پول بیشتری بدن.

‫یعنی، تو می‌تونی از پس خرید... ‫جانسون.

‫- جانسون! اوه!

‫- مورف؟

‫هی، مورف؟

‫مورف. مورف!

‫مورف! ‫ها!

‫اوه!

‫اوه...

‫- آیا دایره مواد مخدر ماشینش رو پس می‌خواد؟

‫- آره، از اونجا درش بیارین...

‫قبل از اینکه بهمون بگن داریم خلیج رو آلوده می‌کنیم.

‫آخه افراد شما اونجا چه غلطی می‌کردن؟

‫- لعنتی، نمی‌دونم. تو به من بگو.

‫من که قطعاً نمی‌دونم.

‫دو تا مأمور باتجربه با گلوهای له شده میفتن تو خلیج...

‫و هیچ‌کس اینجا حتی بویی نبرده ‫که چه اتفاقی داشته می‌افتاده؟

‫- پرونده‌هاشون رو بررسی کردی؟

‫- اول از همه. هیچی توشون نیست.

‫- خب، لعنت بهش.

‫لعنت، لعنت!

‫- خب، هری، چی گیر آوردی؟

‫- امم، کبودی‌هایی که اونقدر عمیقن...

‫که خونریزی داخلی داشتن.

‫و، اه، جراحات شدید نای...

‫که راه هوایی رو کاملاً مسدود کرده.

‫به عبارت دیگه، اه...

‫یه چیزی خرخره‌شون رو خرد کرده...

‫و تو خون خودشون خفه شدن.

‫- دو تا پلیس مرده! پس چه اتفاقی افتاده؟

‫- ستوان، ما هم به اندازه شما می‌خوایم بدونیم.

‫- سم، تنها چیزی که به ذهنم می‌رسه اینه...

‫که شاید به یه چیزی برخوردن...

‫و وقت نکردن گزارش بدن.

‫- این همیشه اتفاق میفته.

‫- هرگز نباید اتفاق بیفته! خودت می‌دونی.

‫- می‌دونم.

‫- تو می‌دونی. اونا هم می‌دونستن.

‫- هی، فکر کنم اتفاقی افتاده ‫که هیچ ربطی به کارشون نداشته.

‫- از کجا به این نتیجه رسیدی؟ ‫ببین چطور کتک خوردن، پسر.

‫انگار یه شرخر افتاده به جونشون...

‫چون قسطاشون رو ندادن.

‫یه مواد فروش یا قاچاقچی ‫بهت شلیک می‌کنه یا با چاقو می‌زنتت.

‫واینمیسته ببینه می‌تونه تا حد مرگ کتکت بزنه یا نه.

‫- درسته. ‫- بی‌خیال. اینا همش چرته.

‫دو تا مأمور باتجربه همین‌طور وایمیستن ‫تا یه شرخر تا حد مرگ کتک‌شون بزنه؟

‫بی‌خیال. اونا حتی یه گلوله هم شلیک نکردن.

‫- نگفتم همین‌طوری وایستادن.

‫- تو کتم نمیره.

‫اگه تو هر چیزی گیر کرده بودن، ‫هر مشکل مالی‌ای، می‌دونی...

‫تا الان یکی از شماها یه چیزی پیدا کرده بود.

‫- اه، درباره... درباره همسر مورفی چطور؟

‫چیزی بهت گفت؟

‫- این عجیب‌ترین چیزیه که تا حالا دیدم.

‫هیچ‌وقت همچین چیزی ندیدم.

‫انگار با یه موجود فضایی درگیر شدن.

‫دکتر، چیز غیرطبیعی‌ای رو بدنشون پیدا کردی؟

‫- خب، تنها چیزی که رو بدنشون پیدا کردیم...

‫یه مقدار پر غاز بود.

‫- چی گفتی؟ ‫- پر غاز.

‫- پر غاز؟ ‫- اوهوم.

‫- خب، سلاح چی بوده، هری؟

‫- هیچ ایده‌ای ندارم.

‫- خب این یعنی چه غلطی؟

‫- یعنی سلاح نامشخصه، سم. ‫به همین سادگی.

‫- پس داری میگی تو دعوای کافه‌ای ‫یا همچین چیزی لت‌وپار شدن، دکتر؟

‫- آره، و زخم‌هاشون هم خیلی زود خوب شده...

‫و بعد همه مست‌های شنبه شب...

‫کشوندن‌شون و انداختن‌شون تو خلیج؟

‫لعنت بهش. لعنت بهش!

‫مورفی و جانسون، ‫آدمای دست‌وپاداری بودن.

‫یعنی اونا...

‫اگه با یه مبارز حرفه‌ای درگیر می‌شدن، ‫می‌تونستن وایستن...

‫یکی‌شون می‌تونست تو فاصله سه متری وایسته ‫و با یه اسلحه ترتیبش رو بده، مگه نه؟

‫- من می‌تونستم این کار رو بکنم.

‫- مگه اینکه، اه... مگه اینکه قاتل ‫قبل از اینکه ببیننش بهشون ضربه زده باشه.

‫یعنی، یه متخصص هنرهای رزمی، مبارزه تن به تن...

‫کسی که بتونه با دست خالی بکشه...

‫و هیچ ردی هم به جا نذاره، ها؟

‫- یه چیزی دستگیرش شده، ستوان.

‫شاید یکی از این دیوونه‌های کاراته‌کاست، ‫مثل تو فیلما.

‫- به نظرم خیلی چرت میاد.

‫اما...

‫بیاین بررسیش کنیم.

‫- ما این قضیه رو بررسی می‌کنیم.

‫- دلم نمی‌خواد هیچ‌کدوم از بحث‌های اینجا ‫از این اتاق بره بیرون.

‫هیچی. مفهومه؟

‫ترس و وحشت تنها چیزیه که این شهر ‫برای یه کریسمس عالی بهش نیاز داره.

‫- این که اصلاً مبارزه نیست. ‫این یارو حریف مت نمیشه.

‫- نگران نفر بعدی باید باشه.

‫- آره، کی؟

‫- من. ‫- آره، ارواح عمه‌ت.

‫- برام جالبه این یارو می‌دونه ‫اینقدر رو مخه یا نه.

‫- متأسفانه، این حس شوخ‌طبعیشه.

‫۱، ۲،

‫۳، ۴،

‫۵، ۶، ۷،

‫۸، ۹، ۱۰.

‫- کارش تمومه.

‫- یالا! یالا، کریستا! یالا! ‫بیا، بیا!

‫- برو، کریستا! همینه.

‫- محکم‌تر، محکم‌تر! ‫- اوه!

‫- همینه! خودشه! ‫- تبریک میگم!

‫- بفرما.

‫- دست بدین. ‫خیلی خوب بود. ممنون، کریستا.

‫- کارت عالی بود، کریستا. ‫- خواهش می‌کنم.

‫- میشه تو ادامه بدی؟ ‫- حتماً.

‫- تا وقتی ثابت نکنی قاتل یه کاراته‌کاست، ستوان...

‫متاسفم، نمی‌تونم کمکت کنم.

‫- می‌تونی به مأمورای مخفی من آموزش بدی، آقای لوگان.

‫- الان حتی وقت ندارم ‫خودم رو تمرین بدم، ستوان.

‫یه مسابقه بزرگ در پیش دارم.

‫- آره، خب...

‫ببین.

‫حدود سه... ‫سه ماه و نیم پیش،

‫این شهر کوچیک ما تو کالیفرنیا...

‫شروع کرد به تبدیل شدن ‫به بهشت قاچاقچی‌ها...

‫دقیقاً همین‌طوری.

‫یعنی، فکر می‌کردم مشکل مواد مخدر رو...

‫اینجا خیلی خوب جمع‌وجور کردیم،

‫اما یهو گزارش دستگیری ‫از همه جای منطقه به دستمون رسید...

‫و معلوم شد نقطه شروع همه اینا...

‫همین جا تو سانتا مادره‌ست.

‫یعنی، هیچ پایانی براش وجود نداره.

‫نمی‌دونیم چرا، نمی‌دونیم چطور...

‫- یه دقیقه وقت داری؟

‫- خب، خودت منو آوردی اینجا.

‫- خوبه. می‌خوام یه چیزی بهت نشون بدم.

‫- باید از زیر زبونش می‌کشیدیم بیرون. ‫- اوه، نمی‌دونم، پسر.

‫نمی‌تونی بهش فشار بیاری. ‫یارو فقط دنبال ۲۰ دلارشه.

‫- اما یه چیزی رو بهت تضمین میدم.

‫اون خیلی بیشتر از چیزی که میگه می‌دونه. ‫سرش شرط می‌بندم.

‫- هی، اوضاع چطوره، بیشاپ؟ ‫- سلام، ستوان.

‫- چه خبر، اورلاندو؟ ‫- هیچی.

‫- می‌خوام با مت لوگان آشناتون کنم.

‫- سلام، مت. ‫- ایشون کاراته‌کاست.

‫داشتم سعی می‌کردم راضیش کنم ‫یه کم بهمون کمک کنه.

‫- ما به هر کمکی که بتونیم بگیریم نیاز داریم. ‫- آره.

‫- ستوان، ما می‌خوایم اعلام حضور کنیم...

‫و غرب شهر رو برای پیدا کردن ردی ‫از مورفی و جانسون بگردیم.

‫- باشه، آره. می‌بینمتون.

‫- درسته، حتماً.

‫- اونا دو تا از کسایین ‫که قراره بهشون آموزش بدی.

‫ببین، این‌طوری نیست ‫که ما تو خیابون‌ها کار نکنیم.

‫فقط یکی داره سریع‌تر از ما کار می‌کنه.

‫۴۲۲۶۷، جعبه ۱۱. ‫یادداشت کردی، دن؟

‫- آره.

‫- ۴۷ اونس ماری‌جوانا، ‫کالیفرنیا علیه دنیل میکی.

‫- هی، تام؟ ‫- بله.

‫- یه درخواست برای دو تا اسلحه ۳۸ و یه یخ‌شکن دارم ‫که باید بره هیئت منصفه عالی.

‫و لطفاً عجله کن، باشه؟

‫- دیمون، میشه آروم باشی؟

نظرات

No comments yet. Be the first to leave one.

Keep it about this subtitle — sync, quality, typos.500 characters left