Glorious Day (A Good Day / Kiboon Joheun Nal / 기분 좋은날)

Glorious Day (A Good Day / Kiboon Joheun Nal / 기분 좋은날)

دانلود زیرنویس Farsi Persian

هماهنگ با نسخه‌های زیر

Glorious Day E44 End 540p
ناشر shahlaz
ترجــمه و زيرنــويس :شـهلاز

برچسب‌ها

other
تاریخ انتشار: 2015-06-15
تعداد دانلود: 7
مخصوص ناشنوایان: No

پیش‌نمایش زیرنویس Farsi Persian

نخستین 200 خط.

مـتـــــــــرجـم شـــــــهلاز

-= قسمت 44 =- -= قسمت پایانی =-

بقیه وقتت رو به من بده

بچه ها دارن نگاه می کنن

ما زودتر می ریم

!مامان

!عمو - مامان -

مامان ، کجا داری میری؟

!مامان

ازتون می خوام که سرعت کم کنید یه زن حامله روی اونها سواره

حالا هر کاری که بخوام می کنم

بیا اگه خواستی منو می تونی سیلی بزنی

وا این چیه

کی اینو خریدی؟ مگه تو بچه ای

نمی بینی مادر ها همیشه اینکارو می کنن؟

همه می گن وقتی یکی پیر میشه بر می گرده به بچگی

درست مثل بچه ها به نظرات دیگران اهمیتی نمی ده

بیا از حالا صادقانه زندگی کن

کجا داری می شینی بایا اینجا

منظورت چیه بیا اینجا؟

داری به چی فکر می کنی؟

نکنه

نویسنده هان

اینطوری نمی شه

چقدر اینجا راحته

دراز کشیدم وقتی کار می کنه پشتم خیلی خسته میشه و درد می گیره

خسته ام

استراحت کن من دیگه میرم

بشین

این سن سنیه که نه می تونیم بگیم جوونیم نه می شه گفت پیریم

وقتی نمی تونیم بگیم جوونیم پس یعنی پیریم

چی؟

وقتی که دراز می کشی و دستت رو اینطوری کنارت می ذاری

تا حالا شده آرزو کنی کسی کنارت باشه؟

من بچه هارو داشتم

من هیچ وقت تنها نبودم

پس

وقتی دوتا زوج مهربون می دیدی حسودیت نمی شد

نمی دونم باور می کنی یا نه

اما من حتی به زن و شوهر هایی که با هم دعواشون می شد حسودی می کردم

وقتی که آدم تنها زندگی می کنه باید خودش به تنهایی از پس همه چی بر بیاد

این شبیه اون دعواهای بچه گونه نیست

زن و شوهرها می تونن با هم دعوا کنند

اگه پول نداشته باشن زنه می گه اگه تو نبودی من می تونستم با یه آدم پولدار ازدواج کنم

و مرده هم می گه چه بهتر منم می رفتم با یه زن خونه دار خوب ازدواج می کردم

اما وقتی تنها باشی همه تقصیر ها گردن توئه

می خوای دوباره اون کلاهه رو بذارم بعدش با هم دعوا کنیم؟

هر سپیده دم

من غذا رو با کارمندام خوردم

از حالا می خوام دیگه نگران کارمندا نباشم

تو برام غذا آماده می کنی؟

من فقط بلدم پول در بیارم ولی بلد نیستم چطوری خرجش کنم

می خوام یه برنامه ریزی کنم تا اونها رو بدم دست کسی که بتونه خوب خرجش کنه

و خودم استراحت کنم

پس ، اونموقع که تو گفتی که مطمئن هستی که نمی خوای سیندرلا باشی

تو دروغ نگفی که ؟

تو مطمئنی که از تصمیمت پشیمون نمی شی؟

تو گفتی

کسی رو می خوای که برای مدتی طولانی تو رو دوست داشته باشه

من این کارو می کنم

من باید از همون موقع که اون وسط خونواده ما عکس می نداخت می فهمیدم

دیر کرده

وقتی مردم با هم قرار می ذارن زمان از دستشون در میره

مام همینطوری بودیم

من نمی تونم باور کنم

مامان رفته سر قرار

!مامان

چی شده؟

چرا اینقدر شما دیر کردی؟

شما منتظر من بودین؟

بله منتظرت بودیم ، برای اینکه همینطوری یهو گذاشتی رفتی

فقط برای چند لحظه رفتم باهاش صحبت کنم

ایوای مامان این حلقه است؟

اونها حتی حلقه به هم دادن

این حتما حلقه خواستگاریه درسته مادر ؟

نه بابا همینطوری بهم داد

شماها برای فردا هیچ برنامه ای ندارین

بیاین زود پاشیم خونه رو تمیز کنیم

!مامان

شب خوش

اونها واقعا دارن ازدواج می کنن

خیلی خوبه مگه نه؟

نه ما حتما بخاطرش رنج می بریم

ما نباید بذاریم این اتفاق بیفته

بیان جلو

بله؟

مادر حتما از درون به هم ریخته

برای همین ما باید اونو سریع هلش بدیم جلو

چطوری؟

عمو تا حالا با ما خیلی خوب بوده

اون باید خیلی هم ممنون باشه که ما توی خونواده قبولش کردیم

مامان مستقم توی چشمای ما نگاه نمی کنه

حتما خجالت می کشه

باورم نمیشه

من اومدم -

سلام

وای منشی کانگ چقدر عوض شدین لباستونو عوض کردین

شماها بخاطر من اینطوری گرم خوش آمد گویی نکردین

با منشی کانگ بودین؟

شما که می دونی ما الان خشکیم؟

البته باید چیکار کنیم؟

چیکار می تونم بکنم؟

برای چی تو اومدی؟

منم می خواستم کمک کنم ، بدش به من

من هنوز چیزی به بچه ها نگفتم

ما اینطوری می تونیم بهشون بگیم

با رفتارمون نه با حرف

دا جونگ

ایوای ایوای ایوای

دست منو ول کن

پنهان کردنش بیشتر عجیب می شه

عمو رو نگاه کن

اونها خیلی به هم میان

اون زن با یه قدرت عشقه

چرا عرق کردی

اینطوری نکن

وای ترسوندیم

شماها الان یه خونواده شدین؟

نه ، هنوز نه

فقط حلقه ای رو که بهش دادم قبول کرد

حلقه؟

چرا اینقدر ساده است؟

این حلقه رو عمو بهت داده؟

خوشگل نیست؟

عمو راستشو بگو

این واقعا حلقه نیست؟

هست

تو بهش یه حلقه بدون الماس دادی؟

با شخصیتی که اون داره اگه یه حلقه گرون بهش می دادم اصلا قبول نمی کرد

برای چی قبول نمی کرد؟

پس واسه چی می خواین با هم ازدواج کنین؟

چی؟

داری چی می گی؟

یعنی داری میگی من بدون پول هیچی نیستم ؟

زن داداش یعنی تو در مورد من اینطوری فکر می کنی؟

نه منظورم این نبود

به نظرم در مقایسه با ثروت تو خیلی ساده اومد

حالا که تصمیم گرفتین با هم ازدواج کنین باید یه چیز حسابی تر براش می خریدی

اوه یه چیز بهتر؟

من می دونستم که تو قلب بزرگی داری

برای همین من همیشه ازتو به عنوان زن داداشم می خواستم بهم کمک کنی

اما از درون پر محبتی

تو بهترینی

وای این خیلی خوشمزه به نظر میاد

می شه یه ذره بهم بدی بچشم

از ین چپستیکها استفاده کن

تو بهم بده

بچه ها اینجان قبل از اینکه بیان بیا یه کم بخور

بیا یه کم بخور

ای وای ریخت روی لباسم

اوه شماها بخورین من برم اینو عوض کنم

آیگو خوب تظاهر کردی چیزی نمی دونی

رییس

شما می دونی که من قبل از دائه توی این خونه زندگی می کردم

البته

اون موقع مادر زنم بهم گفت

بهتره قبل از عروسی دست بهش نزنی

واقعا اون اینو گفت

شما بایداز خط عبور نکنی

نه اینطور نیست اینطور نیست

اون موقع من وقتی داشتم سوپ سویارو می چشیدم تقریبا داشتن منو بیرون می کردن

تازه فقط این نبود که بهش گفته بود تو و یون چان باید روی یه میز دیگه بشین غذا بخورین

برای چی همه شما دارین این کارهارو می کنین؟

شما می دونی وقتی قراره ازدواج کنی فقط با یه نفر ازدواج نمی کنی

شما باید اجازه مارم رسما بگیری

...ازد دست این بجه ها

چرا شما ها اینطوری می کنین؟ می خواین منو بترسونین؟

لطفا بشین

باشه شماها در مورد چی کنجکاوین

مرد باید حرفش یکی باشه

بایدیکی باشه

باش

یه مرد نباید ازدواج کنه

به محض اینکه ازدواج کنی عشق ناپدید می شه پس نباید ازدواج کنه

اون موقع دا این گفت

مگه پدر بزرگ و مادر بزرگ نیستند که سالهاست دارن با هم باعشق زندگی می کنند

دیگه چی؟

من طرف شمام

دائه ممنونم

با این حال دلم می خواد دلیل شمارو بدونم

همه با تصمیم من مخالفت می کردن وقتی می خواستم با دکتر کانگ ازدواج کنم

همه چیزها توی این دنیا یه معیاری داره

اون خیلی ساده و صادق بود من بخاطر همی با یه عکس پسرش عاشقش شدم

و اینطوری عاشقش شدم

درسته برای دوست داشتن همیشه یه دلیلی هست؟

من خیلی ممنونم که شما با ما خوبی ولی این باعث می شه من بیشتر کنجکاو بشم

برای چی عمو؟

البته من می دونم دلیلش چیه ولی نمی تونم 100%توضیح بدم

این تصمیم برای ازدواجه نه آشنایی پس شما د رحال گرفتن یه تصمیم بزرگی خیلی بزرگ

شما ها واقعا می خواین حقیقت رو بدونین؟

من ...هنوز خیلی بچه ام

و باهوش

بیشتر از پول و بیش از هر چیز دیگه ای

از جوونی می دونستم چه چیزی توی قلب یه آدم براش از هر چیز دیگه ای مهم تره

برای همین پدر جه وو ، هیونگ مین سیک

توی کالج دیدمش و تا حلام دنبالشم

و بخاطر اینکه به اون چسبیدم برای خودم پدر و مادر درست کردم

و همینطور صاحت برادرزاده و زن داداش شدم و اینطوری

بعد از این همه سال هنوز فکر می کنم کار خوبی کردم

نویسنده هان سونگ جونگ

نظرات

No comments yet. Be the first to leave one.

Keep it about this subtitle — sync, quality, typos.500 characters left