نخستین 200 خط.
!به ان.اچ.ک خوش آمدید
!به ان.اچ.ک خوش آمدید
!به ضرب الاجل خوش آمدید
،چشم هایم را رو به آسمان می گشایم
هر وقت که به گذشته می نگرم
در این دنیای بی نقص
با خودم نجوا می کنم
"به کجا باید فرار کنم؟"
با اونایی که همیشه منو درک می کردند، به همراه تو
در سایه ی کوچه، ما ساعتهای همیشگی رو دوباره می گذروندیم
.و در اون زمان دوباره به جلو قدم بر می داشتیم
و دستی که باز برای کمک به سوی تو دراز می شه
.برای حل کردن پازل
ولی وقتی همه قطعات به کنار هم می اومد
وقتی ما همدیگرو می دیدیم
.یه دفعه می فهمیدیم چیزی رو جا گذاشتیم
تنها نیازه اون رو پیدا کنی
آخرین قطعه رو
.تا بالاخره موفق بشی
.آبابا آبابا آبابا من یه بچه ام
،وقتی آدما لخت مادرزاد با روحی پاک به دنیا می آیند
.همه رو به یه اندازه دوست دارند
همه رو دوست دارند، همینطور تا وقتی که پیر می شوند
.تا سرنوشت بقیه رو بی عاطفه اشون می کنه
،رو در رو شدن با آدما و رو در رو نشدن
...عشق رو تجربه کردن و نکردن
ولی اگه واقعیت داره بهتره که عاشق باشی
.مثل یه بچه، تا وقتی که تصمیم می گیری بمیری
!!وای، چه بچه ی نازی
!!چه بچه ی دوست داشتنی
.ولی در واقع بچه رو که در بغل داشته دوست نداشته
.حالا با حرف زدن زیاد، مخفی می کنه لبخندهای مغرورانه اشو
.بچه بشو ببین چه راحت و عالیه
.تو هم می توانی مثل اونا بشی
،آبابا آبابا برقص یا کپی بشو، برو به آسمان ها
،به مریخ، به زحل
.تا پایان کهکشان، تو بچه خواهی موند
!برقص، بچه
"لبخندی که باعث میشه بگی "خیالاتی شدم
در واقع علامتی بود که می خواستم ازش با خبر بشی
در میان ایما و اشاره های معمولم اشاره ی خاصی هم می کنم
که تو رو به جایی که دری رو به سوی دنیای جدیدی قرار داره راهنمایی می کنه
...شوکی که از شکستن مرز به تو وارد میشه
...تو رو مطیع تر می کنه
با من به نیمه تاریک بیا
.جایی که می خوام با حک یه آسمان پر ستاره روشنش کنم
...به درون آینه بیا
جایی برای هر دومون برای همیشه و همیشه و همیشه
جایی که بازتاب پیدا می کنیم
که اینطور، پس به یک مدرسه در مرکز شهر رفتی، ساتو-کون؟
اینکه یک هیکیکوموری مثل تو ...بتونه به همچین جای شلوغی بره
.پیشرفت خیلی خوبیه
.آره. منم به خودم افتخار می کنم
.علائم بیماری هیکیکوموری من کاملاً از بین رفته
پس خودت تنهایی می تونی بری بیرون، درسته؟
.معلومه
...در این صورت
هان؟
!خوش بگذره
...ا-این
.آه، درسته. من که دیگه هیکیکوموری نیستم
!عالیه! مدرسه، واستا که اومدم
آکادمی طراحی باتسوباتسوگی
روی تابلو نوشته شده: آکادمی طراحی باتسوباتسوگی
!صبح به خیر
!صبح به خیر، ساتو-کون
!صبح به خیر، ساتو-کون
.می دونی که امروز برای بررسی تکلیفه
.بله. با خودم آوردش
!اوووه
!همون طور که از ساتو-کون انتظار می رفت
...اوم...ولی
هان؟
.این هنوزم یه کار آماتوره
چی؟
!لعنتی
!این یه تله اس
!پرتاب
.نمی دونستم تا الان تو این قضیه دست دارن
...اونهایی که منو هدف گرفتن
!توطئه نیهون هیکیکوموری کیوکای
...نزدیک من نشو
!برو عقب
!ساتو-سان
.دارم میام تو
.ا-اه، باشه
.شرمنده که هر روز ازت می خوام این کارو بکنی
.عیبی نداره
.به هر حال، عوضشو ازت می گیرم
...با اینکه گفتن آنفولانزاهای تابستونی دیر خوب می شن
.ولی مال تو دیگه زیادی طول کشیده
الان حالت چطوره؟
.مثل اینکه...بدنم سنگین شده باشه
.اول فکر کردم که وضع هیکیکوموریت بدتر شده
.چرت نگو
.اون روز خودم تنهایی به مدرسه تو رفتم
.می دونم
.خب، مراقب خودت باش
.من دروغگوی مخوفی هستم
!نیهون هیکیکوموری کیوکای...توطئه اس
...از وقتی که به مدرسه یامازاکی رفتم
.هیکیکوموری من حتی بدتر هم شده
.نمی خوام کسی رو ببینم
.نمی خوام تلفنم رو جواب بدم
.نمی خوام هیچ کاری انجام بدم
.حتی نمی خوام زندگی کنم
.ولی مرگ هم پر زحمته
.ای کاش می تونستم فقط ناپدید بشم
...اگه یامازاکی مراقبم نمی بود
.معلوم نبود چه بلایی سرم می اومد
من یامازاکی رو به بهانه ...آنفولانزای تابستونی، فریب دادم
.ولی دیر یا زود بالاخره حقیقت رو می فهمه
حالا باید چه غلطی بکنم؟
!باید مبارزه کنی ساتو-کون
.با توطئه دشمن مبارزه کن
دشمن؟
!آره. دشمن مشترک ما انسان ها
ان.اچ.ک! ما باید با توطئه !نیهون هیکیکوموری کیوکای مبارزه کنیم
...به من میگی مبارزه کنم
.ولی من هیچ اسلحه ای برای مبارزه باهاشون ندارم
!تو اسلحه داری
...درسته
!عشق و شجاعت
.ولی من هیچ عشق یا شجاعتی ندارم
!تلفن! تلفن
هان؟
.وای. خیلی عجیبه که تلفن-چان خودش داره صدات می کنه
!تلفن! تلفن
.شاید اتفاق مهمی افتاده
!تلفن! تلفن! تلفن
تلفن؟
...با عرض پوزش. در حال حاضر قادر به پاسخگویی نیستم
.لطفاً پس از شنیدن صدای بوق پیغام بگذارید
،اگر شما مایل به ارسال یک فکس هستید .دکمه ارسال را فشار دهید
.الو؟ مادرت هستم
تاتسوهیرو، اونجایی؟
مامان؟
.راستش، من به زودی یه سر میام توکیو
...در مدتی که اونجا هستم، می خوام بیام ببینمت
.و همینطور درباره آینده ات با هم حرف بزنیم
.فعلاً خداحافظ
...مامانم قراره بیاد
اینجا؟
برای حرف زدن درباره آینده ام؟
!نگو که می خواد بیاد منو بکشونه ببره خونه
!مسخره است
...من این همه راه رو تا توکیو اومدم
حالا می خوان مثل سگی که می خوان به آغل ببرندش، منو بکشونن؟
چه غلطی بکنم؟
...چی کار کنم
بله؟ کیه؟
تاتسوهیرو؟ اونجایی؟
!جواب دادم
!اگر اونجایی، تلفن رو جواب بده
.ن-نه... همین الان برگشتم
...واقعاً؟ پس احتمالاً پیامی رو که گذاشته بودم نشنیدی
.شنبه ما یه دورهمی با همکلاسی های قدیمی داریم
هان؟ سه روز دیگه؟
...و روز قبلش یه کم وقت آزاد دارم
.می خوام بیام دیدنت تا با هم حرف بزنیم
هان؟ دو روز دیگه؟
.می دونی، تا ابد که نمی تونی اونجا وقتت رو تلف کنی
...باید برگردی خونه و یه کار گیر بیاری
!!!چه خاکی به سرم شد
،از طرف دیگه، این جوری .به این زودیا نمی تونی ازدواج کنی
.ن-نه...من خوبم
ها؟
...دارم راست می گم، قبلاً یه کار گیر آوردم
...یه شرکت کوچیکه نرم افزاره، ولی
.سناریو هم می نویسم
...و درسته درباره اون چیزی نگفتم
ولی اینجا یه دختری هست که ...به خواستگاری ازش دارم فکر می کنم
واسه همین تصمیم دارم .برای همیشه اینجا بمونم
!عالیه، تاتسوهیرو
هان؟
.خیلی نگرانت بودم
...خب پس یه کار پیدا کردی
.و داری درباره ازدواج فکر می کنی
...نه، هنوز خیلی مونده تا ازدواج کنم
.آخه درآمدم تا یه مدتی پایینه
.اشکالی نداره
!همینکه شنیدم دوست دختر داری خیالم راحت شد
.تا اومدم توکیو، منو باهاش آشنا کن
.آها، باشه
.جزئیات پروازم رو بعداً بهت می گم
!شبت بخیر
...شب
...نمی تونی به همین راحتی باور کنی
نمی تونستی بگی دارم دروغ می گم؟
...شرکت نرم افزاری و سناریو
.یه همچین داستان هایی بیشتر از اینها مشکوک می زنن
...اینقدر خوشحال نشو
...مامان
م-مامان؟
...اه؟ هان؟ این نمی تونه
هان؟
اه...ام...این مامان نیست؟
اونجا خونه ساتو تاتسوهیرو-سانه؟
.بله
.پس شماره درست بود، خدا رو شکر
No comments yet. Be the first to leave one.