نخستین 31 خط.
خاطراتمون بين فصل ها نقش زده شدن
از بين اونا اون روز رو يادم مياد
روز اولي که تو رو ديـــــــــــدم
...لبخند معصومت
توي اون روز آفتابي تابستون
...فکرشو ميکردي اون لحظه ي ناب
به ابديت بپيونــــــــده؟
...با اينکه
وقتايي بود که چشمامون پر از اشک بود
اين يه سفر طولاني ميشه
که از گذشته هم درخشش بيشتـــري داره
سوار به باد توي شب پرواز ميکنيم
با اينکه ممکنه توي تاريکي جا بمونيم
بيا تا تهش با هم بمونيم
ما
ما دوباره
ما دوباره و دوباره
ما دوباره و دوباره و دوباره
با اينکه ممکنه همه چي کمرنگ بشه
...مثل قولمون تو اون روز تابستونــــــي
پاي همه چي وايميسم
زير مهتابي که به نرمي ميتابه
با صداي موج هايي که به ساحل ميخورن
نگران اينم که شايد حالا تنهــــــــــا باشي
حالت چطوره؟
چه اتفاقي افتاده؟
...اگه خوبي
حال و هوات روز منو ميســــازه
...گاهي وقتا
شايد خيلي اين عشق واست معمولي شه
و گام هات آروم تر بشه
No comments yet. Be the first to leave one.