نخستین 200 خط.
" اليزا، عشق من "
...سالها پدرم رو نديده بودم
دلم هم براش تنگ نشده بود...
...اصلا براش نامه نمينوشتم
فقط چندتا کارت پستال ...تا بگم حالم خوبه
و اينکه من و آنتونيو بهش سلام ميرسونيم...
...نميخواستم اونو مريض ببينم
بخصوص بعد از عمل جراحي... که تازگي داشته
...اونموقع شرايط زندگيم بحراني بود
يعني يکي از چند بحراني که داشتم...
...وقتي تلگرام خواهرم بدستم رسيد
...و در مورد بيماريش گفته بود
...و بعد يه تلفن نگران کننده از طرف خانواده ام
...فهميدم که موضوع خيلي جديِ
براي همين تصميم گرفتم برم مادريد...
...در نهايت خودخواهي
بالاخره يه بهونه پيدا کردم ...تا از خونه دور بشم
و در آرامش با شرايط خودم روبرو بشم...
...همينطور که از آنتونيو دور ميشدم
...فهميدم نميتونم برگردم
پيش مردي که 7 سال رو با اون گذرونده بودم...
حالا ميفهمم که ديگه هيچوقت برنميگردم
يک جاي خيلي دنج براي زندگي
زمستونش باورنکردنيِ
کريسمس پارسال رو يادته، جولين؟
از سرما يخ زديم
غيرقابل تحمله
حتي با بخاريِ روشن - مامان، اينجا نيست -
منظورت چيه؟ - !نه -
خيلي عجيبه
يروز واقعا ما رو ميترسونه
بابا؟
حداقل مريض نيست
ايزابل؟ - بله -
اينجا رو ببين
اينجا بود
الان برميگردم
خدا رو شکر
نگران شدم
اينجا خيلي تنهاست
حتي تلفنم نداره
اگه مريض بشه چي؟ ميدوني چي ميگه؟
تنها مردن بهتر از بودن تو يه جمع بدِ
پيرمرد کجاست؟
ميتوني يکم احترام بذاري
اون " پيرمرد " يه يادداشت گذاشته داشتم نگران ميشدم
جايي براي نگراني نيست
اينو کجا بذارم؟ - تو آشپزخونه -
ميخواستي کجا بذاري؟
خسته ام
بذارش تو يخچال
نه، تو فريزر
وگرنه خنک نميشه
حالا ميفهمم چرا درو قفل نميکنه
چيزي براي دزديدن نيست
ايزابل
نميتوني يکم آروم بشيني؟
نميتوني کمک کني؟
ببن بازم ظرف کثيف داره
نه
ميشه دست از سرش برداري؟
براي يبارم که شده چيزي نشور
کاري نداره ميتونيم غافلگيرش کنيم
هرکاري ميخواي بکن من بايد هواي تازه بخورم
بيا کمکم کن
ياکوب آرنتاکس
بابا...بيا بازي
...فرسودگيِ من
فرسودگيِ من بخاطر رفتن به هيچ جاست
ولي کجا داشتم ميرفتم؟
چه هدفي داشتم؟
شايد تمامش يه توهم بود
...نميتونم بگم فريب خوردم
چونکه خودم بخشي از فريب بودم...
...فقط الان ميدونم
...چيزايي که ياد گرفتم
...هرچند اکثرا بي ارزشن
... ولي به زندگيم معني دادن
...به نقطه اي رسيدم
که هيچکدوم فايده اي برام ندارن...
...حالا اين مردي که تو آينه ميبينم
...ميخواد يه زندگيِ تازه رو شروع کنه
بدون اينکه گذشته رو نفي کنه...
اين مرد هيچي نداره
نه جواني ...نه جذابيت فيزيکي
...حتي نميتونه حقيقت رو پيدا کنه
ولي بسادگي عقيده داره ...که زندگي
خودش يه پاداش محسوب ميشه...
...اين مرد حتي جرات نداره
از لذتهايي که در دوران بلوغ وجود داره... استفاده کنه
اين مرد ...تو مسيرش به مشکل برخورده
...خودشو بازنشسته کرده
تا يه زندگيِ جديد رو شروع کنه...
...و تنها مانع
...توي مسيرش
...ترس از اينه که
کار از کار بگذره...
بابابزرگ
چه عجب سلام
ياکوب
سلام لوييز، حالت چطوره؟ - مرسي پدر -
براتون يه سوپرايز آورديم
سلام - سلام -
اون آهنگ رو يادتون مياد؟ ...يک دو سه
بابابزرگ
چي بايد بگي؟ - تولدتون مبارک -
تولدتون مبارک
من گير کردم
خيلي خوب بود
غافلگير شدين؟ - خيلي -
نان رو بده من
ديدي؟
بزنيم به سلامتي
به سلامتيِ لويز و سالهاي شاد آينده
ممنون
تولدت مبارک
تولدت مبارک
تولدت مبارک - ممنون، اليزا -
عجب شامپايني - عاليه -
ميشه ما بريم؟ - آره -
برين بيرون بازي کنين
ميتونم سوار دوچرخه بشم؟ - البته -
از حياط بيرون نرين - چرا؟ -
همين که گفتم
نخند بچه ها بايد حساب ببرن
!همين که گفتم
...وقتي بزرگ ميشن
نه، نه اين تولد شماست
ما ميشوريم
بشين، جولين
بازم ميخوري؟ - آره -
امروز روز خاصيِ
چه غذاي خوبي بود
...هيچي مثل
يه ناهار توپ نميشه...
...و پاته - خيلي خوشمزه بود -
از استراسبورگ گرفتيم
خيلي خوب بود
...ولي پاته هاي تازه پاريس
واقعا معرکه ان
سيگار؟
نه، ترک کردم - واقعا؟ -
خودمم نميدونم چرا
بيا
کي قهوه ميريزه؟
يادته؟ - آره -
اجازه بده
...وقتي بچه بوديم
سر ريختن قهوه دعوا داشتيم...
متقلب
هميشه عاشق قهوه بودي
مادرت توي شيرت قهوه ميريخت
شکر؟
نه ممنون - من عاشق قهوه ام -
ميشه براي منم بريزي؟
خيلي قهوه دوست دارم
ميتونم تمام روز قهوه بخورم
براي همين آروم و قرار نداري
ديشب خفه خون نميگرفتي
مدام حرف ميزدي
واقعا؟ چي ميگفتم؟
نميدونم ولي انگار داشت بهت خوش ميگذشت
داشتي ميخنديدي
خدا رو شکر
من هميشه يه خواب ثابت ميبينم
چه خوابي؟
...خب
...خواب ميبينم
برگشتيم مادريد ...خونه مامان
...يعني خونه مامان و بابا
و هيچي عوض نشده...
...همون تابلوها، همون ميز و صندليها
...همون پاديورايهاي چوب گردو
...و روي اونا
...سينيِ نقره
با ست چايخوريِ نقره...
هميشه همونجا بود
...هوا روشنه
و نور خورشيد ...از پنجره ها ميتابه
نميتونم توضيح بدم
...انگار که بازتابش
روي تمام ظروف نقره افتاده...
...بعد احساس عجيبي بهم دست ميده
...نميتونم توضيح بدم
انگار که همه چي زنده ست...
نميدونم
...قوري
...فنجونها
...شروع ميکنن به لرزيدن
...يجور ارتعاش دارن
...نميدونم چطوري توضيح بدم
ما همه دور ميز نشستيم
...بابا، مامان و من
من چي؟ - تو هم هستي -
بابا و مامان تيپ زدن
...بابا کت و شلوار پوشيده
با کراوات...
...مامان
يه لباس شب پوشيده...
...و تو
No comments yet. Be the first to leave one.