نخستین 200 خط.
تهیه، تنظیم و ترجمه زیرنویس ماهان ح
شروع داستان از لندن در حین جنگ بود
من زخمی شده بودم و از ارتش مرخص شدم
و از آنجا که نویسنده بودم در لندن باقی ماندم
و علاقمند به گروه دیگری که برای بقای انگلستان میجنگیدند شدم
مردانی که در مقابل منزلشان میجنگیدند، کارمندان دولت
یک هفته پیش از آن با یکی از آنها آشنا شده بودم نامش هنری مایلز بود
و او از من خواست تا در مهمانی که او و همسرش ترتیب داده بودند حاضر شوم
ممنون، منزل دل انگیزی دارید
همچین خونه ای رو نمیتونستم تصور کنم
خب اینجا رو زن من پیدا کرده
کدومشون زنت هستند؟ اونی که خاکستری پوشیده
خداحافظ خیلی خوب بود
خیلی ببخشید خیلی احمقانه اومدم
نگران نباشید مهم نیست حالت چطوره جفری؟
دلم میخواد باهاش آشنا شم البته
خیلی وقته که ندیدمش
عزیزم سارا، میخوام با موریس بندریکس آشنا شی
همسرم اوه یه نویسنده
همسر یه کارمند دولت چه حافظه ای داره
باید یادم بمونه
منو میبخشید؟ بله
درسته تو داری یه کتاب در مورد کارمندان دولت مینویسی مگه نه؟
میترسم که کسل کننده باشه، البته منظورم اینه که نوشته من باعث این موضوع بشه
البته همینطوره، یعنی منظورت رو میفهمم
تقریبا انتظار داشتم که یه شکل پرفسوری داشته باشی با کلاه و لباس بلند
میبینم که هنری پشت سرم بد گفته منظورش اینطوری نبود
میخوای برات یه شراب شری (شیراز) بیارم؟ اوه نه ممنون
چند ساعته دارم همین کار رو میکنم خوب انجامش دادی
خب از طعمش خوشم میاد
اوه منو یه دقیقه میبخشی؟ معلومه
ببخشید بندریکس
تو که نمیخوای بری؟ متاسفانه یه مقدار کار دارم هنری
من به شما نویسنده ها حسودیم میشه که هرچی رو که فکر میکنین میتونین بنویسین
ولی میبینی که اغلب چیزهایی رو مینویسیم که بهش فکر نمیکنیم
باورم نمیشه بتونم این کار رو بکنم حتی اگه فرض کنیم فکر یکی دیگه باشه
باز هم ممنون و همسرت خیلی جذابه
اوه اون کمک خیلی بزرگیه به من مطمئنم که همینطوره
در حقیقت باور دارم که اون بهتر از خود من میتونه در مورد زندگی من برات توضیح بده
اون از من خیلی هوشیارتره و ما هم ده سالی هست که ازدواج کرده ایم
شاید باید با اون صحبت کنم
حتما، چرا همچین برنامه ای نمیذارید؟
فکر کنم همین کارو بکنم، خداحافظ شب خوش
خوشحالم که همیشه شری سفارش نمیدی چون مشروب کسالت باریه
خب من واقعا دوستش ندارم ولی برای بعضی آدمها
مخصوصا کارمندان دولت؟
مخصوصا اونها
میخواستی چیزی ازم بپرسی؟
اوه، آره ،آره
مهم نیست که یه نویسنده چه ذهن خلاقی داره
همیشه یه چیزهایی هست که اونها میخواند بدونند
در رمانهای من... کدومش رو تابحال خوندی؟
من هیچکدومش رو نخونده ام
خب بذار فکر کنم...زندگی معمول چطوره؟
چه ساعتی توی خونه صبحانه میخوری؟
خب معمولا ساعت 8 و نیم بجز شنبه ها
و هنری با مترو میره یا تاکسی به وزارتخونه
با اتوبوس
خب ببین
وقتی شوهرت ما رو بهم معرفی کرد و تو اسمم رو شنیدی
گفتی همون نویسندهه؟
خب من یه مقداری از خلاصه های کتابهات رو خونده ام
و هیچوقت نخواستی بیشتر بخونی؟
در حقیقت من رمان دوست ندارم و برای هنری باید یه عالمه چیز بخونم
چند تا روزنامه و اینجور چیزها
آیا اونها رو توی کیفی با آرم سلطنتی در روی اون حمل میکنه؟
خب اون یه کیفی داره اما فکر میکنم فقط چیزهای ابتدایی رو توش میذاره
میدونی هنری خیلی خوشحال میشه اگه تو اسمش رو توی یکی از کتابهات ببری
اینطور میخوای؟
بدون اینکه کتابهای من رو خونده باشی این اعتماد رو میکنی؟
اعتماد کیفیتهای مختلفی داره
دهنت رو تمیز کن
آخرین باری که دیدمت توی آینه بود
واقعا؟
داشتی یه نفری رو میبوسیدی
جدی؟ بهمین خاطر منو بوسیدی؟
فکر کردم دلیلش همین بود
میشه لطفا از اینطرف بیایید؟ میزمون آماده است
هیچوقت با یه زنی آشنا نشده بودم که سکوتش برام اینقدر دلپذیر باشه
میدونی وقتی که امشب برای شام دعوتت کردم
برای زدن مخ یه کارمند دولت خیلی بی تفاوت بودم
ولی این فکر رو کردم که من توی یه کشور عجیب بدون نقشه هستم
این کشور خیلی هم عجیب نیست
اولش همچین فکری نمیکردم شاید این تو هستی که باعثش میشی
من نمیتونم زندگیت رو به تصویر بکشم
زندگیم کاملا معمولیه
البته جنگ شکلش رو عوض کرده
برای منم همینطور
آره میخواستم بپرسم که چرا من توی لباس نظامی نیستم؟
نه، اگه لنگیدنت بخاطر زخمی شدن باشه
بهش توجه کردی برات مهمه؟
فقط وقتی که خسته یا هیجان زده هستم اتفاق میافته
در اول جنگ این بلا سرم اومد
وقتی داشتی توی خیابون میرفتی نگاه میکردمت
خودش رو نشون داده پس
فکر کردم که داره اینجا رو ترک میکنه
امیدوار بودم که چی؟
حس کردم که یه حرف گفته نشده ای مونده
پس تو اول میدونستی
آره
یه تاکسی اومد
تاکسی
الان نمیتونم برسونمت خونه
نه
هتل آلبیون
عصربخیر عصربخیر آقا
خانوم مایلز طبقه بالاست توی اتاق پذیرایی آقا
منتظرتون هستند ممنون
فکر میکردم زمان اصلا نمیگذره
باور میکنی تقریبا یه هفته دور بودی؟ پنج روز
چقدر دلم برات تنگ شده بود
سه سال پایین همین خیابون زندگی کردم
خونه تو توی همون ردیفی بود که هیچوقت به چشمم نیومد
و حالا وقتی که تو میری کل خیابون خالی بنظر میرسه
دیگه من رو ترک نکن نه
اوه تاریک شد، فراموش کرده بودم نفهمیدم اینقدر دیر شده
من واقعا نباید میومدم اینجا
چرا نه؟ با وجود این خدمتکار که اینورا میچرخه
اون همیشه درب رو میزنه
و هنری هم ممکنه هر لحظه بیاد
صداش رو میشنویم، یکی از پله ها هست که همیشه صدا میده
هنوزم ما
هنوزم بهم نگفتی کجا بودی یه جای خیلی کسل کننده
برایتون
اونجا چی کار میکردی؟ حوصله ات سر میره بخوام توضیح بدم
کسی هست که خیلی وقته میشناسیش؟
طولانیتر از هنری؟ خیلی بیشتر
اون میدونه کجا بودی؟
نه دقیقا که نه آهان یه ملاقات سری بوده
یه جورایی
میدونی خنده داره، اگه من جای تو بودم از من همچین سوالاتی میپرسیدی
با یه لحسن صدای متفاوت یه صحنه حسادت رو درست میکردی
کجا بودی؟ با کی بودی؟ اسم اون مرد چیه؟
اسم اون مرد؟ من پیش مامانم بودم
مسخره میکنی؟ چرا؟ مگه چی فکر کردی؟
من فکری نکردم من داشتم صحبت میکردم
هنری و اون از هم خوششون نمیاد
بهمین خاطر هراز گاهی میرم باهاش یه کم وقت میگذرونم
ببین
این صدف رو برای کلکسیونم آوردم
فکر میکنم بعد از این حرفها هم حسودی میکنم
حسودی میکنم به کسی که تو رو این همه مدته میشناسه
کسی که تو رو از بچگیت میشناسه وقتی که بی دفاع بودی و پیچیده نبودی
هنری
سارا، اوه سلام بندریکس هنری
چطوری عزیزم؟ حال تو چطوره؟
جنگ توی بخش شما چطور بود؟
من که دیگه بازنشسته شدم خودت میدونی فقط خودم رو سرگرم میکنم
هنری و بیوه هاش
قبلا پیر بودند و بهشون توجهی نمیکردم
اما الان همه بیوه های جوان هستند و بیشترشون رو بسختی به یاد میارم
مشکلساز شده ویسکی؟ جین؟
باید دیگه برم، امشب موقع تماشای آسمونه
باید یه کم مشروب بخوری ویسکی شنیدم که قشنگ هستند
من یه نمای قشنگی از بالای پشت بامهای لندن دارم اگه نقاش بودم اونها رو نقاشی میکردم
راستی یادم اومد میخواستم یه چیزی رو بهت پیشنهاد کنم
یه چیزی که شاید به کارت بیاد من؟
توی کتابت در مورد کارمندان دولتی
اوه آره ممنون عزیزم
خب خیلی از دوستام مشغولیاتی دارند
درحقیقت اینطور بنظر میرسه که بین کارمندان دولتی مشترک هستش
موسیقی، نقاشی، نویسندگی
ما یه زمین شناس غیرحرفه ای داریم که شعرهای خوبی میگه
مال تو چیه هنری؟ تو چه مشغولیاتی داری؟
من چیزی ندارم، یعنی نیازی بهش ندارم
من دیگه باید برم ممنون هنری
خیلی لطف داری به فکر کتابم هستی
خب یه همچین چیزهایی به شکل گیری شخصیت کمک میکنه
آره کمک میکنه، خودت رو زحمت ننداز راه خروج رو بلدم تا پایین میام
چی شده عزیزم؟
توجه نکردی؟ توجه؟
تو حتی نمیدونی دارم درباره چی حرف میزنم مگه نه؟
هنری؟ فقط لحظات برای تو مهمه سارا
اولش لحظاتی با من بعدشم لحظاتی با اون
اوه موریس لطفا بس کن نه اینجا سارا نه دیگه
هرجای دیگه باشه ولی اینجا نه
توی اون ماههای که با هم بودیم
واقعا دیگه جایی از لندن نمونده بود که ندیده باشیم
حالا دیگه میدونستم چه بخاطر لذت باشه چه بیچارگی من به این زن متعهد شده بودم
تا وقتی که اون من رو میخواست
و برام جای تعجب داشت که عشقی رو که به این سادگی وارد قلبم کرده بودم
باعث این حس عمیق در من شده باشه
چیزی که به تمام زندگی من ارجح باشه
همانند هر مرد دیگری متقاعد شدم که سارا زنیه که
برای آرامش و دوام و عشق ماندگار آفریده شده
حتی اگه فقط برای من این تعابیر رو داشته باشه
زندگی خیلی مضحک نیست؟
اینکه فکر کنی لذت و شادی یک روزت رو
با سه گالن سوخت بدست بیاری
دوستت سلیقه خوبی داره زیاد میای اینجا؟
وقتی که بتونم آره، اون خیلی سازگاره بعلاوه اون خیلی دوره
خوشحال نیستی که باعث شدم کار خودت رو بذاری کنار؟
موریس یادته که
دوست دارم وقتی جمله ات با این شروع میشه که یادت میاد که
چرا؟
چون باعث تداوم زندگی دو نفریمون میشه
نشون میده هم گذشته ای داشتیم و هم حال حاضر
فقط آینده رو نداریم
این فقط ما نیستیم که هر روز رو برای همون روز زندگی میکنیم
حالا چی میخواستی بگی؟ نمیدونم یه چیز مسخره
No comments yet. Be the first to leave one.