نخستین 20 خط.
یه شب تاریک امروز حالم خوبه
یهویی بهت زنگ میزنم
صدات رو پشت تلفن میشنوم و میگم
میدونم که برنامه ای نداری
همین الان میام دنبالت
امروز خیلی دلم برات تنگ شده
لطفا یکم دیگه صبرکن
بین تابلوهای نئونی
حتی از فاصله دور با یک نگاه پیدات میکنم
بعد از اینکه یکم نفس گرفتم
به سمتت میدوم
توی این شب خوبی که باد میوزه
میخوام کل روز رو باهات قدم بزنم
توی این شب خوبی که باد میوزه دوباره اینجوری
میخوام کل روز رو باهات باشم
یه شب تاریک تو تنها چیزی هستی که میدرخشی
حس میکنم دارم کور میشم
ناخودآگاه شونت رو گرفتم و گفتم
به نظرم خیلی دیر شده
میبرمت خونه
No comments yet. Be the first to leave one.