نخستین 200 خط.
ای بابا چرا اینقدر سوخته
اینطوری نمیشه بیا بریم بیمارستان
نمیخواد برسم خونه پماد میزنم روش
ای بابا خیلی ناراحت کننده است
چرا بخاطرش خیلی ناراحت شدی؟
نمیدونی که می پرسی
یا میدونی و میوای از زبون خودم بشنوی
...لی جی یون
یواش یواش تو قلبم راه پیدا کردی
بخاطر همین درد داره
درست اینجام
اینطوری نگاه نکن
میدونم چی باید بهت بگم
هیچی نگو
...من خودم میدونم چی میخوای بگی
فقط با نگاه کردن به جشمات
فقط میخواستم در مورد احساسم صادق باشم
...و اینکه
کاملا میدونم تو یک زن پیچیده ای
درسته من یک زن پیچیدم
بعضی وقتهام میتونی کمی احساساتی باشی
گاهی بهتره هی چی میخوای بگی رو بگی
پس برای امروز کافیه
تو خونه پماد داری؟
آره فکر کنم
بهتر نیست به عنوان دوست برسونممت خونه؟
میذاری برسونمت؟
قرار نبود این وقت شب من برسونی خونه؟
فکر کردم دوستمی
بخاطر همین خوشم میاد ازت خیلی بخشنده ای
کاملا اشتباه میکنی
خیلی هم کینه توزم
امکان نداره
فکرکردم بخاطر اتفاق امروز من بخشیدی
در اصل تویی که باید من ببخشی
راستش همه چی رو درست گفتی
نمیخواستم کوچک کنم و رقت انگیز بنظر بیام
بخاطر همین به دنیا پشت کردم
میدونم باید یه طور بهتر میگفتم
...اما عمدا کمی پرخاشگرانه گفتم
به امید تحریک کردنت
.متاسفم
بازاریابی تهاجمیت خیلی موفق بود
میدونستم دلیل پیشنهادت بخاطر نیاز نبوده
راحت می شد فهمید که فقط بخاطر کمک به من اینکارو کردی
...بخاطر همین خیلی عصبانی شدم
با اینکه میدونستم نیت خیر داری
چقدر بدجنسی
کل روز باعث شدی نگرانت بمونم
ترسیدم دیگه نخوای دوست باشم
...میتونم از فرصتی که بهم دادی استفاده کنم
تا بتونم دوباره روی پاهام وایسم؟
میتونم از آرزوت برای کمک به خودم استفاده کنم؟
هر چقدر دلت میخوام ازم سوءاستفاده کن
...این واقعیت که میخوای ازم استفاده کنی
یعنی من آدمیم که بهم احتیاج داری
و اتفاقات خاصی تو این دنیا رخ میده
علاوه بر این تو یک زن خاصی
به عنوان تعریف در نظر میگیرمش
میخوام تمام تلاشم انجام بدم
من راهنمات میشم نگران نباش
...بهت کمک میکنم
با شرایط و اطلاعاتی که در صنعت تبلیغات دارم
نمی تونم بلافاصله کارم به عنوان مددکار ول کنم
به رئیسم گفتم میخوام کارم کمتر کنم
باید همه کارهارو جع و جور کنم
معلومه خب
اما چی یهویی باعث تغییر عقیدت شده؟
...یکی
بهم فهموند مثل احمقها زندگی کردم
یعنی کی باعث شده اینقدر مصمم بشی
واقعا کنجکاوم
آدمهای مهمی نیستن
پس بیخیالش میشم
چیزی فکرتو مشغول کرده؟
تمام شب ساکت بودی
جدی میگی؟
زنگ زدم مدد کار اومد و برات شام حاضر کردم
اما اصرار داشتی بیرون غذا بخوریم
...موقع غذا خوردنم ساکت بودی
تو رستوران
حالم زید خوب نیست
حالا که برگشتی کره یاز زن سابقت افتادی؟
نه
راستش وقتی پیشنهاد شرکت سورینُ قبول کردی
...با خودم فکر کردم
...که شاید آرزو داشتی
به زن سابقت نشون بدی چقدر موفق شدی
یه جوری رفتار نکن که انگار میدونی چی تو ذهنم میگذره
ناراحت شدی؟
ناراحت نشدم فقط حس میکنم داری سر به سرم میذاری
امروز چت شده؟
کاری کردم ازم عصبانی شدی؟
...چرا همیشه فکر میکنی
وقتی ساکتم یعنی از تو عصبانیم؟
وقتش نشده که به این کارات خاتمه بدی؟
یعنی داری میگی من باعث ناراحتیتم؟
بهتره بس کنیم
از من خسته شدی؟
...میدونی
از وقتی برگشتیم کره عوض شدی
من اصلا عوض نشدم
تو اینطوری فکر میکنی
هر وقت اینطوری میکنی احساس خفگی میکنم
با کس دیگه ای قرار میذاری؟ - همینو میخوای؟ -
داری تهدیدم میکنی؟
خوشت میاد اینجوری خودت عذاب بدی؟
فقط استرس دارم
می ترسم احساست بهم عوض شده باشه
راستش بهم بگو
...من
تو رو به زور نگه داشتم؟
نه تو من به زور نگه نداشتی
من خودم قول ادم که کنارت بمونم
میدونی این چیه؟
وصیتنامه
همیشه با خودم حملش میکنم
..نه اینکه به تو اعتماد ندارم
اما چون فکر میکنم ممکنه روزی نتونم تحمل کنم
من هرگز تو رو ترک نمی کنم
میدونی چرا؟
بیش از حد بهت عادت کردم
فکر نمی کنم دیگه به این نیاز باشه
موقعی که بسوزنم باید خاکسترش دور بریزم؟
راستی چیزی میخواستی بهم بگی؟
چی میخواستی بگی؟
زیاد مهم نبود
منم نمیخوام بشنوم
تو هم باید بخاطرش معذب باشی
اینطوری منصفانه میشه
میخوای من ببری تو رختخواب؟
بعد از اینکه خوابیدی میرم
هوم؟
به گربه های خیابون غذا میدی؟
این تنها کار خوبیه که تو این دنیا انجام میدم
اوهوم
پس چرا نمیای با من بریم تو یک پناهگاه سگها داوطلبانه کار کنیم؟
ماهی یکی دوبار میرم اونجا
خوبه ، همیشه دلم میخواست برم
اما نتونستم خودم راضی کنم تنهایی برم
عالی شد
فقط باید بهشون محبت کنی و بازیشون بدی
کار زیاد سختی نیست
اونها رهاشدن ولی بازم خیلی دوست داشتنین
و این بیشتر دل من می شکنه
اگه براشون وقت بذاری آخرش باهات دوست میشن
فقط یه مدت زمان می بره مثل یکی که می شناسم
همیشه هرچی تو ذهنت میاد میگی
من دوست دارم رک باشم
آیگو زودتر برم تا ازم عصبانی نشدی
شب بخیر
جی یون
اون کیه؟
سوجونگ مین هستم
فکر کنم جی یون زیبایی شمارو گرفته
فکر کنم دوست جی یونی
چرا نمیای تو یک فنجون چای بخوری؟
چشم با کمال میل
مامان خیلی دیره
تازه ساعت 9 شبه
بفرما تو
شما مدیر عامل آژانس تبلیغاتی هستید؟
یک آژانس کوچکه
پدرت چیکاره است
مامان این سوالا چیه می پرسی
اون تجارت خودشو داره - چه تجارتی -
صاحب برند یک پوشاک ورزشیه
اسم شرکتش چیه؟
خب گروه سورین
گروه سورین؟
همونی که قبلا مد سورین اسمش بود
بله
پس تو پسر رئیس سو مون سویی؟
بله همینطوره
وای خدا چقدر دنیا کوچکه
چرا بهش نگفتی؟
بگم که چی بشه؟
پدرت و رئیس سو با هم دست بودن
و بعد از اینکه شرکت ما ورشکست شد
رئیس سو شرکت مارو تحویل گرفت
اوه ...واقعا اینطوری شده؟
شرکت ما ورشکست شد و وام نیاز داشت
و آخرش سورین شرکت مارو تحویل گرفت
چرا بهم نگفتی؟
همچین اتفاقاتی اغلب تو صنعت های مشابه اتفاق میفته
چیز غیر عادی نیست
آهان
اون زمان من خارج از کشور زندگی میکردم
تازه برگشتم کره
و راستش من اصلا علاقه ای به کار پدرم ندارم
چرا نداری ...مگه نباید جانشینش بشی؟
آه راستی
...فکر کنم خبر نداری
قبلا قرار بوده جی یون با برادر مرحومت ازدواج کنند؟
خیر این قسمت رو میدونستم
ما سعی کردیم برنامه رو جور کنیم
اما زیاد هم ندیدن
هیچ اتفاقی هم بین شون نیفتاده مگه نه؟
مامان ، چقدر رک شدی واسه من
رک کدومه ، فقط دارم حقیقتو میگم
No comments yet. Be the first to leave one.