نخستین 173 خط.
::::::::: تيـــم ترجـــمه آيــــرِن تقديـــــم ميــــکند :::::::: ::::@AirenTeam::::
::::::::: آيــــ(درخـت ها ایستاده میـمیرند)ــــرِن :::::::: ::::@AirenTeam::::
:::::::::(قسمت سیزدهم) :::::::: ::::@AirenTeam::::
واقعا میخوای باهاش ازدواج کنی؟
کافیه دیگه
جدی میخوای انجامش بدی؟
این قضیه تموم شده ست
هم رسمی و هم غیر رسمی
نه، من خوشم نمیاد
نه، نه، نه خوشم نمیاد
منظورم اینه که، اصلا منطقیه که وقتی دوست نداری ازدواج کنی؟
خوشم نمیاد
فقط همینو بلدی بگی؟ که خوشت نمیاد؟
این قضیه تموم شده ست
انقدر نگو خوشت نمیاد
و بیا راجع به یه چیز دیگه صحبت کنیم
من ازت خوشم میاد
ازت خوشم میاد، نونا
منم ازت خوشم میاد
پسر عموی من، مون سونگ
از همون اول که دیدمت این حسو داشتم
...تو مهربون و
شاد بودی
...و خیلی پاک
واقعا شبیه برادر کوچکترم بودی
تو کی هستی؟
من ری مون سونگ رو میشناسم
ولی یو جه هون رو خیلی خوب نمیشناسم
داری میگی که منو به عنوان
...ری مون سونگ دوست داری
یا به عنوان یو جه هون؟
یون هی جاجانگ
خوابیدی؟
من ازت خوشم میاد، نونا
ازت خوشم میاد
لعنتی، صبح شد
داری میگی منو به عنوان
...ری مون سونگ دوست داری
یا به عنوان یو جه هون؟
نونا
هنوز نرفتی سر کار؟
باید برم
میخوای با هم بریم؟
من میخوام یکم دیگه برم
تو اول برو
...قهرمانی جهان
نیومده بودی قهوه بخوری؟
من یکم دم کردم
میخوای با هم بخوریم؟
...رابطهی
بین شما دوتا چیه؟
منظورت چیه؟
شما دوتا
...خب، اون
کسی اینجا نیست
میتونی راحت حرف بزنی
،از نظر جه هون اوپا
احتمالا مارو فقط دوتا همکار میبینه
که تو یه شرکت تئاتر کار میکنن
آهان
حالا که بهش فکر میکنم حتما خیلی سخت بوده
که تظاهر کنید زن و شوهر هستین
خب بازیگریه دیگه
خیلی فرقی با کاری که توی شرکت تئاتر انجام میدادیم نداره
شما همیشه با همید
یه اتاق دارین و کنار هم میخوابین
حتی از یه حموم و دستشویی استفاده میکنین
این با کاری که توی شرکت تئاتر انجام میدادین قابل مقایسه ست؟
برای اینکه همکار های یه شرکت تئاتر ...اینطوری زندگی کنن
حتما از جهات مختلفی سخت بوده براتون
خب، آره
گفتی از نظر جه هون
احتمالا فقط دوتا همکار از یه شرکت تئاترید، درسته؟
آره
برای تو چی یون هی؟
...از نظر تو هم
شما دوتا فقط همکارید؟
نه
برای من اینطوری نیست
پس حتما تظاهر به زن و شوهر بودن سخت تر هم بوده
میتونم یه چیز دیگه هم بپرسم؟
آره
اونی، تو از اوپا خوشت میاد؟
...خب
...اگه داری درباره پسر عموم مون سونگ حرف میزنی
من واقعا ازش خوشم میاد
پس خیالم راحت شد
کسی که من دوستش دارم، جه هون اوپاست
نه ری مون سونگ
همین الانشم اعلام کردی که قراره ازدواج کنی
میدونم آدمی نیستی که مسائل عمومی و خصوصی رو با هم قاطی کنی
ولی محض احتیاط پرسیدم
حالا که بهش فکر میکنم
هیچ دلیلی نداره کسی مثل تو که همه چیز داره
از مردی که هیچی نداره مثل یو جه هون خوشش بیاد
فکر کنم سر هیچی نگران بودم
مگه نه؟
باید ازش میپرسیدم
چرا ازش خوشش میاد
حالا که بهش فکر میکنم
دلیلی نداره کسی مثل تو که همه چیز داره
از کسی که هیچی نداره مثل یو جه هون خوشش بیاد
فکر کنم سر هیچی نگران بودم
مگه نه؟
اوه، ری مون سونگ
بعد از کار بریم یه آبجو بزنیم؟
قبول؟- قبول-
قبول؟
من امروز میرم خونه
آروم و ساکت
اوه، جدی؟
اوه، باشه
من ازت خوشم میاد
ازت خوشم میاد، نونا
من ری مون سونگ رو میشناسم
ولی یو جه هون رو خیلی خوب نمیشناسم
!پسر عمو
!اوه، اومدی- آره-
آفتاب از کدوم طرف در اومده که به من زنگ زدی بیام؟
!خب، به سلامتی
هیونگ نیم، شاید سوال عجیبی باشه
،اما هرچقدر که بهش فکر میکنم
کسی به جز تو نبود که ازش بپرسم
!اوه، البته البته
بپرس پسر عمو جان
برای بردن دل یه خانم چیکار باید کرد؟
چرا؟
این روزا با زن داداش مشکلی داری؟
...خب... آره
...اونم درسته، ولی
واقعا نمیتونم بفهمم که توی ذهن زن ها چی میگذره
خب، پس سراغ آدم درستی اومدی قشنگ تو این کار حرفه ای به حساب میام
...گوش کن
،وقتی من با یه زن باشم
دو تا سناریو بیشتر نیست
باید یه کاری کنم که دوستم داشته باشه
پس هر دقیقه و هر ثانیه باید همه عصب های بدنم رو استفاده کنم
که درکش کنم و هدف قرارش بدم
پس چیکار باید بکنم؟
باید احساسات صادقانم رو کامل ابراز کنم و بهش بگم
...اگه احساساتمو قبول نکرد، پس
بعد بهش میگی گور بابات برمیگردی و میری
بهتر نیست سعی کنم باهاش کنار بیام؟- !گفتم نه-
همینی که الان هستی رو بهش نشون بده
فهمیدی منظورم چیه؟
...تو هم رابطه خودتون رو
فقط به عنوان همکار میبینی؟
برای من اینطوری نیست
احتمالا بهم زنگ نزدی که فقط حرف بزنی
همینطوره، زنگ زدم که حرف بزنیم
...پدرم
خیلی به کارای هتل علاقه نداشت
...اون فقط
به عنوان وظیفه بهش نگاه میکرد
و سه یون الان داره بارشو به دوش میکشه
...من هیچ احساس وظیفه ای
نسبت به هتلمون ندارم
و هیچ احساسی هم نسبت بهش ندارم
من فقط دارم سعی میکنم
فروش هتل رو جلو بندازم چون الان بهترین وقتشه
هیچ چیزی بیشتر و کمتر از اون نیست
اما برای تو فرق داره، نه؟
احساس نفرت نمیکنی؟
...وقتی تو و پدرت
،اونجا داشتین سختی میکشیدین
ما داشتیم بدون هیچ کمبودی زندگی میکردیم
...نه
کلمه "کمبود" حتی نمیتونه توصیفش کنه
داشتیم توی فراوونی همه چیز غرق میشدیم
از مادربزرگ متنفر نیستی؟
تو از ما به خاطر داشتن یه زندگی کاملا متفاوت متنفری
درست نمیگم؟
...من ازت میخوام
No comments yet. Be the first to leave one.