Penny Dreadful: City of Angels

Penny Dreadful: City of Angels

دانلود زیرنویس Farsi Persian

فصل 1

هماهنگ با نسخه‌های زیر

Penny Dreadful City of Angels S01E05 WEB H264-BTX
Penny Dreadful City of Angels S01E05 720p WEB H264-BTX
Penny Dreadful City of Angels S01E05 1080p WEB H264-BTX
Penny Dreadful City of Angels S01E05 WEBRip x264-ION10
Penny Dreadful City of Angels S01E05 Children of the Royal Sun 720p AMZN WEB-DL DDP5 1 H 264-NTG
Penny Dreadful City of Angels S01E05 Children of the Royal Sun 1080p AMZN WEB-DL DDP5 1 H 264-NTG
ناشر EILIA
☀️ EILIA و ایـلیـا Sorrow سمیـرا ☀️ Telegram: @SorrowSubs , @EILIAsubs

برچسب‌ها

web
Web-DL
web-dl
WEB-DL
720p
720
1080
webrip
x264
BRip
تاریخ انتشار: 2020-05-25
تعداد دانلود: 43
مخصوص ناشنوایان: No

پیش‌نمایش زیرنویس Farsi Persian

نخستین 200 خط.

‫آنچه در «پنی‌دردفول: شهر فرشتگان» گذشت...

‫ما واسه یه روز آدم دیگه‌ای بودیم

‫حالا هم تموم شده

‫دیگه هیچوقت نمی‌خوام ببینمت، کارآگاه

‫می‌دونی، السا

‫شوهر من، دوستت، دکتر کرافت...

‫اون آدمی که وانمود می‌کنه نیست، عزیزم

‫دوشنبه با دوستان آلمانیت

‫یه قرار شام دلچسب داری؟

‫بهتره با آدم شما باشه

‫تا با هرزه‌های خیابونی

‫اینجوری، از خودش محافظتش می‌کنیم

‫کورت ترتیب این کارو میده

‫- خانما... ‫- دست بهش نزن!

‫اون خواهرته. بکشش

‫ترجمه از سمیرا و ایلیا ‫Sorrow & EILIA

‫ما را در تلگرام دنبال کنید ‫@SorrowSubs , @EILIAsubs

‫افتخار رقص رو میدید، خانم؟

‫فکر نمی‌کنم واقعاً دلتون بخواد با من برقصید

‫چیزی می‌دونید که من نمی‌دونم

‫در حقیقت، فکر می‌کنم دلتون می‌خواد ‫من رو به خونه ببرید...

‫آره

‫و فکر می‌کنم دلتون می‌خواد من رو اذیت کنید

‫صداش...

‫- صداش... ‫- هی، هی، هی

‫جنگجوی من، فرشته‌ی تقاص‌گیر من، نه

‫نه، نباید احساس پشیمونی کنی

‫اگه به گوش خانواده‌ام برسه...

‫عزیزم، من خانواده‌ی توئم

‫فلای خانواده‌ی توئه

‫زندگی تمام پاچوکوهایی که به خاطر

‫مردن اون مادرجنده‌ی نژادپرست، ‫نجات دادی

‫خانواده‌ی تو هستن

‫باشه، عشق من؟

‫خیلی‌خب

‫- خوبه ‫- خیلی‌خب

‫خوبه

‫چون حالا وقت...

‫پاکسازیه

‫وقت خداحافظی با خون دشمنت...

‫با مخفی کردن غرور...

‫و قدرتت...

‫وقت خداحافظی با خدایان ضعیف و بی‌ارزشته

‫ما پسران و دختران «تنوچتیتلان» هستیم ‫

‫ما قلب‌ انسان‌ها رو قربانیِ خورشید کردیم

‫تا عطش آسمان رو رفع کنیم،

‫تا برای هزاران سال شکست‌ناپذیر باشیم

‫و بعدش یه دنیای دیگه،

‫در کوه‌های شناور، ‫که از اسپانیا اومده بودن،

‫با رجزخوانی‌های کتاب مقدس‌شون

‫و کشتارهای پیاپی با توپ‌هاشون

‫به سواحل ما وارد شدن،

‫و هر دو دنیا همدیگه رو ملاقات کردن...

‫پوست تیره و روشن،

‫آزتک‌ها، بومی‌های مکزیک ‫و اروپایی‌ها،

‫خدایان مکزیکی‌ها و عیسی‌مسیح،

‫مالینچه و مریم باکره

‫و اونا فرزندان آفتاب سلطنت رو به دنیا آوردن...

‫که نشانه‌ی...

‫سلطنت پاچوکوهاست،

‫که نشان خانوادگی‌شون

‫مذهب‌شون،

‫اشعار گذشتگان‌شون،

‫پارچه‌های مقدس،

‫یعنی زره‌های جنگجویانشونه

‫و به زودی، زره‌ تو هم به دستت می‌رسه...

‫عزیزدل من

‫فلای، بیخیال مرد

‫تقصیر اون نیست. همش...

‫بدترین وضعیت‌مون...

‫توی فلوریدا، هیچی توی جیبمون نداشتیم،

‫ماشین‌مون رو پارک کرده بودیم

‫و چادر کوچیک‌مون رو ‫نزدیک یه مرداب برپا کردیم

‫اطلاع نداشتیم که

‫سپتامبر فصل طوفان

‫تو اون بخش‌هاست

‫هیچوقت فراموش نمی‌کنم که مامانم

‫داشت میخ‌های چادر رو ‫با چکش به زمین می‌کوبید

‫که به سمت خدا پرواز نکنه

‫بعدش بارونی شروع شد که انگاری...

‫روز قیامت از راه رسیده بود

‫هنوز قشنگ تیکه‌های چادر ‫که دورمون ریخته بود،

‫و تمام لباس‌ها و کیسه‌های خوابمون ‫که حسابی خیس شده بود،

‫و مادرم که خدا حفظش کنه،

‫مشتش رو سمت بالا گرفته بود ‫و به رعد و برق و ابرها

‫فحش می‌داد رو یادمه

‫بالاخره، یه وانت از راه رسید،

‫پُر از مرد بود

‫ما رو سوار کردن

‫اون شب رو ازمون مراقبت کردن،

‫به یک جای خشک بُردنمون

‫و اون شب رو ازمون مراقبت کردن

‫آدم‌های خوب و صادقی بودن. ‫خدا خیرشون بده

‫می‌دونم چه فکری در موردش می‌کنی

‫مادر اژدها

‫ولی یه وقت‌هایی هست ‫مثل اون شب...

‫وقتی تنها و بیچاره‌ای،

‫و کوچیک و ضعیفی...

‫و قدرشناسِ...

‫غرش‌های اژدها هستی

‫این رو باید یادت باشه

‫که مادرم، من رو

‫با یه خدای توانا آشنا کرد...

‫و به زندگی به‌درد‌نخورم یه هدف داد

‫این جای زخم مال کِیه؟

‫وقتی بچه بودم

‫توی مزارع بودیم

‫پدرم داشت کار می‌کرد و...

‫یه آتش‌سوزی اتفاق افتاد

‫دیدم که بابام داره ‫درست جلوی روم می‌سوزه

‫و سعی کردم نجاتش بدم، ولی...

‫نتونستم

‫بعدش خودم سوختم

‫این فقط یه جای سوختگی نیست، تیاگو

‫این یه موهبته

‫لعنت به من

‫لوئیس، این چه وضعیه

‫مشخصاً دارن انتقام‌جویی می‌کنن

‫انتقام چی، قتل هزلت‌ها؟

‫واقعاً نمی‌دونی؟

‫- چی رو؟ ‫- کدوم گوری بودی؟

‫هیچکس نتونسته پیدات کنه

‫یه مسئله‌ی شخصیه، لوئیس

‫آره؟ اسمش چیه؟

‫می‌تونه تأیید کنه؟

‫بیخیال شو، همکار

‫رفیق جونت، جیمی رایلی...

‫دیشب به قتل رسیده

‫گلوش گوش تا گوش بریده شده،

‫مثل یه خوک سلاخی شده

‫بعدش جسد لختش رو ‫مثل آشغال‌های مونده

‫انداختن جلوی پاسگاه

‫تو روحش

‫اینکار به‌معنی تحقیر خودش ‫و نیروهای پلیس بوده

‫پس بیا اسمش رو ‫همون چیزی که هست بذاریم،

‫اعلان جنگ

‫که دلیلیه برای اینکه

‫اینجا توی خیابون تو هستم...

‫درحالی‌که شهر داره می‌سوزه، ‫هیچکس نمی‌دونه

‫کارآگاه وگا، 24 ساعت کدوم گوری قایم شده،

‫و خودت هم حرفی نمی‌زنی

‫بس کن دیگه. دوباره نمیگم

‫من آخرین کسی نیستم ‫که این رو ازت می‌پرسه

‫ببین، من از اون احمق ایرلندی متنفر بودم،

‫هر روز کارکردش، ‫یه توهین به نشان پلیس بود

‫ولی توی بیشعور ‫جلوی فرمانده وندرهوف

‫اون رو تهدید به مرگ کردی

‫خدایا، ازم می‌خوای به زبون بیارمش؟

‫من نکشتمش، لوئیس

‫به جون مادرم، ‫من سرکار جیمز رایلی رو نکشتم،

‫و دلیل مرگش هم نیستم

‫اول هزلت‌ها، ‫حالا یه پلیس سفید‌پوست مُرده

‫بعدی چیه؟

‫خدایا، امیدوارم کار مکزیکی‌ها نبوده باشه

‫و اگه باشه؟

‫اون‌موقع وظیفه‌مون رو انجام میدیم

‫درسته

‫وظیفه‌مون رو انجام میدیم

‫می‌دونم از کجا باید شروع کنیم. بریم

‫داشتم با برادرم متئو از مغازه ‫به سمت خونه می‌رفتم

‫یه پلیس جلومون رو گرفت

‫دلیلش رو نمی‌دونستم

‫مکزیکی‌

‫چون مکزیکی هستیم

‫یه پلیس گُنده‌بک، ‫شروع کرد به لمس کردن...

‫و مالیدن من

‫اون...

‫دست‌های خیلی بزرگی داشت

‫اون...

‫دستش رو برد زیر دامنم...

‫...وارد سوراخم کرد

‫اون پلیسه...

‫دستش رو توی سوراخم کرد

‫گریه نکردم. جیغ هم نکشیدم

‫خجالت زده بودم

‫تو باید درک کنی

‫که این درد و عذاب از بین میره

‫اولین قدم اینه که اون‌قدر شجاع باشی

‫که داستانت رو تعریف کنی

‫که اینکارو کردی

‫و باید بدونی که بقیه، ‫خیلی آدم‌های دیگه هم...

‫یه همچین عذابی رو می‌کشن،

‫و در نهایت قوی‌تر از همیشه

‫به زندگی‌شون برمی‌گردن

‫ده سالم بود

‫من و مادرم توی فلوریدا بودیم

‫گرفتار یه طوفان وحشتناک شدیم،

‫و یه گروه مرد

‫بهمون گفتن از اون وضع نجاتمون میدن...

‫سوار یه وانت گرم شدیم،

‫خوشحال بودیم که ‫از بارون خلاص شدیم،

‫مادرم رو صندلی جلو ‫نشسته بود و می‌خندید

‫فکر می‌کنم چیزی می‌خورد و...

‫بقیه‌ی چیزها زیاد خاطرم نیست

‫بارون روی پنجره‌ها،

‫بوی تنباکو،

‫لباس خیس من، زانوهای لختم،

‫یه بطری مشروب که دست به دست میشد

‫و یهو متوجه شدم...

‫مادرم کجاست؟

نظرات

No comments yet. Be the first to leave one.

Keep it about this subtitle — sync, quality, typos.500 characters left