نخستین 200 خط.
آنچه در «پنیدردفول: شهر فرشتگان» گذشت...
ما واسه یه روز آدم دیگهای بودیم
حالا هم تموم شده
دیگه هیچوقت نمیخوام ببینمت، کارآگاه
میدونی، السا
شوهر من، دوستت، دکتر کرافت...
اون آدمی که وانمود میکنه نیست، عزیزم
دوشنبه با دوستان آلمانیت
یه قرار شام دلچسب داری؟
بهتره با آدم شما باشه
تا با هرزههای خیابونی
اینجوری، از خودش محافظتش میکنیم
کورت ترتیب این کارو میده
- خانما... - دست بهش نزن!
اون خواهرته. بکشش
ترجمه از سمیرا و ایلیا Sorrow & EILIA
ما را در تلگرام دنبال کنید @SorrowSubs , @EILIAsubs
افتخار رقص رو میدید، خانم؟
فکر نمیکنم واقعاً دلتون بخواد با من برقصید
چیزی میدونید که من نمیدونم
در حقیقت، فکر میکنم دلتون میخواد من رو به خونه ببرید...
آره
و فکر میکنم دلتون میخواد من رو اذیت کنید
صداش...
- صداش... - هی، هی، هی
جنگجوی من، فرشتهی تقاصگیر من، نه
نه، نباید احساس پشیمونی کنی
اگه به گوش خانوادهام برسه...
عزیزم، من خانوادهی توئم
فلای خانوادهی توئه
زندگی تمام پاچوکوهایی که به خاطر
مردن اون مادرجندهی نژادپرست، نجات دادی
خانوادهی تو هستن
باشه، عشق من؟
خیلیخب
- خوبه - خیلیخب
خوبه
چون حالا وقت...
پاکسازیه
وقت خداحافظی با خون دشمنت...
با مخفی کردن غرور...
و قدرتت...
وقت خداحافظی با خدایان ضعیف و بیارزشته
ما پسران و دختران «تنوچتیتلان» هستیم
ما قلب انسانها رو قربانیِ خورشید کردیم
تا عطش آسمان رو رفع کنیم،
تا برای هزاران سال شکستناپذیر باشیم
و بعدش یه دنیای دیگه،
در کوههای شناور، که از اسپانیا اومده بودن،
با رجزخوانیهای کتاب مقدسشون
و کشتارهای پیاپی با توپهاشون
به سواحل ما وارد شدن،
و هر دو دنیا همدیگه رو ملاقات کردن...
پوست تیره و روشن،
آزتکها، بومیهای مکزیک و اروپاییها،
خدایان مکزیکیها و عیسیمسیح،
مالینچه و مریم باکره
و اونا فرزندان آفتاب سلطنت رو به دنیا آوردن...
که نشانهی...
سلطنت پاچوکوهاست،
که نشان خانوادگیشون
مذهبشون،
اشعار گذشتگانشون،
پارچههای مقدس،
یعنی زرههای جنگجویانشونه
و به زودی، زره تو هم به دستت میرسه...
عزیزدل من
فلای، بیخیال مرد
تقصیر اون نیست. همش...
بدترین وضعیتمون...
توی فلوریدا، هیچی توی جیبمون نداشتیم،
ماشینمون رو پارک کرده بودیم
و چادر کوچیکمون رو نزدیک یه مرداب برپا کردیم
اطلاع نداشتیم که
سپتامبر فصل طوفان
تو اون بخشهاست
هیچوقت فراموش نمیکنم که مامانم
داشت میخهای چادر رو با چکش به زمین میکوبید
که به سمت خدا پرواز نکنه
بعدش بارونی شروع شد که انگاری...
روز قیامت از راه رسیده بود
هنوز قشنگ تیکههای چادر که دورمون ریخته بود،
و تمام لباسها و کیسههای خوابمون که حسابی خیس شده بود،
و مادرم که خدا حفظش کنه،
مشتش رو سمت بالا گرفته بود و به رعد و برق و ابرها
فحش میداد رو یادمه
بالاخره، یه وانت از راه رسید،
پُر از مرد بود
ما رو سوار کردن
اون شب رو ازمون مراقبت کردن،
به یک جای خشک بُردنمون
و اون شب رو ازمون مراقبت کردن
آدمهای خوب و صادقی بودن. خدا خیرشون بده
میدونم چه فکری در موردش میکنی
مادر اژدها
ولی یه وقتهایی هست مثل اون شب...
وقتی تنها و بیچارهای،
و کوچیک و ضعیفی...
و قدرشناسِ...
غرشهای اژدها هستی
این رو باید یادت باشه
که مادرم، من رو
با یه خدای توانا آشنا کرد...
و به زندگی بهدردنخورم یه هدف داد
این جای زخم مال کِیه؟
وقتی بچه بودم
توی مزارع بودیم
پدرم داشت کار میکرد و...
یه آتشسوزی اتفاق افتاد
دیدم که بابام داره درست جلوی روم میسوزه
و سعی کردم نجاتش بدم، ولی...
نتونستم
بعدش خودم سوختم
این فقط یه جای سوختگی نیست، تیاگو
این یه موهبته
لعنت به من
لوئیس، این چه وضعیه
مشخصاً دارن انتقامجویی میکنن
انتقام چی، قتل هزلتها؟
واقعاً نمیدونی؟
- چی رو؟ - کدوم گوری بودی؟
هیچکس نتونسته پیدات کنه
یه مسئلهی شخصیه، لوئیس
آره؟ اسمش چیه؟
میتونه تأیید کنه؟
بیخیال شو، همکار
رفیق جونت، جیمی رایلی...
دیشب به قتل رسیده
گلوش گوش تا گوش بریده شده،
مثل یه خوک سلاخی شده
بعدش جسد لختش رو مثل آشغالهای مونده
انداختن جلوی پاسگاه
تو روحش
اینکار بهمعنی تحقیر خودش و نیروهای پلیس بوده
پس بیا اسمش رو همون چیزی که هست بذاریم،
اعلان جنگ
که دلیلیه برای اینکه
اینجا توی خیابون تو هستم...
درحالیکه شهر داره میسوزه، هیچکس نمیدونه
کارآگاه وگا، 24 ساعت کدوم گوری قایم شده،
و خودت هم حرفی نمیزنی
بس کن دیگه. دوباره نمیگم
من آخرین کسی نیستم که این رو ازت میپرسه
ببین، من از اون احمق ایرلندی متنفر بودم،
هر روز کارکردش، یه توهین به نشان پلیس بود
ولی توی بیشعور جلوی فرمانده وندرهوف
اون رو تهدید به مرگ کردی
خدایا، ازم میخوای به زبون بیارمش؟
من نکشتمش، لوئیس
به جون مادرم، من سرکار جیمز رایلی رو نکشتم،
و دلیل مرگش هم نیستم
اول هزلتها، حالا یه پلیس سفیدپوست مُرده
بعدی چیه؟
خدایا، امیدوارم کار مکزیکیها نبوده باشه
و اگه باشه؟
اونموقع وظیفهمون رو انجام میدیم
درسته
وظیفهمون رو انجام میدیم
میدونم از کجا باید شروع کنیم. بریم
داشتم با برادرم متئو از مغازه به سمت خونه میرفتم
یه پلیس جلومون رو گرفت
دلیلش رو نمیدونستم
مکزیکی
چون مکزیکی هستیم
یه پلیس گُندهبک، شروع کرد به لمس کردن...
و مالیدن من
اون...
دستهای خیلی بزرگی داشت
اون...
دستش رو برد زیر دامنم...
...وارد سوراخم کرد
اون پلیسه...
دستش رو توی سوراخم کرد
گریه نکردم. جیغ هم نکشیدم
خجالت زده بودم
تو باید درک کنی
که این درد و عذاب از بین میره
اولین قدم اینه که اونقدر شجاع باشی
که داستانت رو تعریف کنی
که اینکارو کردی
و باید بدونی که بقیه، خیلی آدمهای دیگه هم...
یه همچین عذابی رو میکشن،
و در نهایت قویتر از همیشه
به زندگیشون برمیگردن
ده سالم بود
من و مادرم توی فلوریدا بودیم
گرفتار یه طوفان وحشتناک شدیم،
و یه گروه مرد
بهمون گفتن از اون وضع نجاتمون میدن...
سوار یه وانت گرم شدیم،
خوشحال بودیم که از بارون خلاص شدیم،
مادرم رو صندلی جلو نشسته بود و میخندید
فکر میکنم چیزی میخورد و...
بقیهی چیزها زیاد خاطرم نیست
بارون روی پنجرهها،
بوی تنباکو،
لباس خیس من، زانوهای لختم،
یه بطری مشروب که دست به دست میشد
و یهو متوجه شدم...
مادرم کجاست؟
No comments yet. Be the first to leave one.