نخستین 162 خط.
این همون کاریـه که قولش رو بهتون داده بودم. برای جبران محبتی که سر جریان اوبرتینو-سان به من کردید
وای چقدر خوشحالم کردی. نمیدونی چقدر منتظرش بودم.
راستی، شنیدم باقی اعضای صنف تو رو پذیرفتن.
بله به لطف شما تونستم با بقیهی شاگردها دوست بشم و کنار بیام.
که اینطور. خیالم راحت شد.
خیلی دوست دارم ببینم چند سال دیگه کجایی آرته.
واقعا که، همیشهی خدا باید بیخبر بیای؟
نجیبزادهی ونیزی واقعا که، همیشهی خدا باید بیخبر بیای؟
نجیبزادهی ونیزی میدونی که همه از مردهای عجولِ بی ملاحظه بدشون میاد.
واقعا؟ این که خیلی بده.
خب پس، دفعهی بعد حواسم رو جمع میکنم تا زنی که عاشقشم رو از خودم متنفر نکنم.
واه!
این نقاشی توـه؟
بله. این هنرِ فردیـه که افتخارِ دوستیاش رو دارم.
خیلی نامتعارفه که کار یک زن باشه.
ممنونم. با اینکه چند روزی بیشتر نیست که همدیگه رو میشناسیم، داری خوندن و نوشتن رو یادم میدی.
ولی این ورونیکا-سانی که داری ازش تعریف میکنی...
مخصوصا برای خانمی مثل اون، این کتابها خیلی گرون هستند
اون واقعا کیـه؟
آهان، ورونیکا-سان یه فاحشهی کلاس بالاست.
فا - فـ فـ فاحشه؟!
هی شما!
پس شما همون شاگردِ خانمی هستی که وِردِ زبون همه شده!
از دیدنتون بسیار مشعوف شدم، نقاش خانمِ آینده.
ئه؟ چیزه...
خاندان فالیر؟
همون خاندان اشرافی ونیزی رو میگی؟
بله، همون فالیر هستیم.
اگه از احوال خاندانم با خبری دیگه زحمت معرفیام کمتره.
بنده یوریام.
خب، حالا یه نجیبزادهی ونیزی با کارگاه کوچیک و محقرِ من چیکار میتونه داشته باشه؟
فرمودین چه کاری؟ خب، بذارین سریع برم سر اصل مطلب.
ازتون میخوام که شاگردتون، آرته، همراهم به ونیز بیاد و برای من کار کنه.
ازم میخوای که بذارم شاگردم تک و تنها ول کنم بره؟
بله. میخوام که با اختیار خودش این کار رو به عنوان یک نقاش قبول کنه.
این کار دو قسمتـه
اول اینکه ازش میخوام تا به عنوان نقاش چهرهی خاندان فالیر کار کنه.
و مورد دوم که در حقیقت نیت اصلی بنده هم هست اینکه معلم خواهرزادهام باشه.
معلم؟
بله. اگه بخوام دروغ بگم دختر خیلی مستقلیـه.
اگه بخوام راستش رو بگم اون خیلی یک دنده و خودخواهـه.
هر معلمی رو که براش آوردیم، کاری کرد که توبه کنن و از تربیتش نا امید بشن.
برای همینم، دنبال معلمی مناسب براش هستم.
چیزه، حالا چرا من؟
البته، بنده شاهد کارهای شما بودم که دارای ظرافت خاص و بیهمتاست.
ولی دلیل اصلی و مهمتر برای اینکه چرا مخصوصا شما رو میخوام
اینه که هم یک خانمی و هم نجیبزادهای.
امیدوارم این کار رو قبول کنی.
احتمالا برای جواب دادن باید فکرهات رو بکنی.
امروزه رو میرم خونه.
به جواب مثبتت امیدوارم.
آرته؟ هوی آرته!
چرا تو هپروتی؟ وقت شروع کاره.
بله! شرمنده!
باید کار کنم... کار کنم...
...دلیل اصلی و مهمتر برای خواستن تو
اینه که هم یک خانمی و هم نجیبزادهای.
خیلی آبکیـه. اصلا مزه هم نداره.
نکنه مریضی چیزی شدی که حواست جمع نیست؟
شرمنده.
فکرت در مورد اون پیشنهاد مشغوله؟
ئه، راستش از سرم بیرون نمیره.
نمیدونم باید چیکار کنم
اون یه پیشنهاد شخصی به تو بود. من هیچ حقی ندارم در موردش نظر بدم.
ضمنا، برای یه شاگرد سادهای که یهو چنین پیشنهاد بزرگی بهش میشه...
تابحال چنین چیزی رو نشنیده بودم.
واقعا نباید به این بخت خوب پشت پا بزنم نه؟
این چیزها رو به بخت خوب یا بد ربطش نده.
خیلیها هستن که شانس و استعداد رو لازمهی درآمد خوب تو این حرفه میدونن،
ولی ما هنرمندیم.
همیشه به من میگفتن که اگه خوب تمرین کنم،
انقدر کارم خوب میشه که درآمد داشته باشم.
هنوزم به این گفته باور دارم.
اگه واقعا تو کارت حرفهای بشی بیشتر از یک شانس برای کار کردن خواهی داشت.
خواستهت هرچی باشه من به تصمیمت احترام میذارم.
ممنون.
آرته!
آرته با تو ام!
خیلی خب! دیگه تصمیم رو گرفتم!
ها؟ دارسیا تویی؟
میبخشید که بی خبر خدمتتون حاضر شدم یوری-ساما.
اومدم جواب پیشنهاد اون روزتون رو بدم.
خب، میشنوم.
همهی این مدت در حال فکر کردن بودم.
چون یک خانم و یک نجیبزاده هستم.
اون دلایلی که شما فرمودید تا الان مهمترین چالشها و مشکلات پیشِ روی من بوده.
وقتی اون حرفها رو شنیدم، از کوره در رفتم.
برای همینم خیلی طول کشید تا بتونم در آرامش نسبت به این پیشنهاد فکر کنم.
ولی در نهایت تونستم به یک جمع بندی مناسب برسم.
با اجازهی شما... پیشنهادتون رو رد میکنم.
هنوز چیزهای زیادی هست تا یاد بگیرم و تمرین کنم.
وقتی مهارتِ مناسب و کافی کسب کردم
و مطمئن شدم که میتونم مشتریهام رو راضی نگه دارم،
اون موقعس که باید تازه دنبال چنین کارهایی باشم.
برای همینم با عرض پوزش اینبار از قبول پیشنهاد کارتون معذورم.
واقعا؟ خیلی حیف شد.
پس با اجازهتون مرخص میشم.
جدای بحث کار، امیدوارم هر موقع به چیزی نیاز داشتی، بیای سراغ من.
در منزلم همیشه به روی شما بازه.
ممنونم!
اه، احساس میکنم خاری که تو گلوم بود بالاخره بیرون اومد!
حس میکنم الانه که پرواز کنم و برم آسمون!
میبخشید، میخواستم ازتون یه آدرس بپرسم...
اوه! شکمتون چقدر بزرگـه...
این روزهاست که بچهی شیطونمون به دنیا بیاد. انقدر شکمم اومده جلو که کمرم داره میشکنه.
میخوام یکی از دوستان قدیمیام که ده ساله ندیدمش رو ملاقات کنم
ولی نمیتونم خونهش رو پیدا کنم.
همین اطرافه؟ اگه دلت بخواد میتونم کمکت کنم پیداش کنیم!
واقعا؟ خیلی لطف داری. فکر کنم یه کارگاه کوچیک داشته باشه.
فکر نمیکنم خیلی مشهور باشه، نمیدونم اسمش رو شنیده باشی یا نه.
اسمش لئوـه، یه نقاشه.
لئو؟
ئه؟ شاگردته؟
آره. داشتن یه شاگرد خانم شاید عجیب باشه ولی نمیدونی چه ها که نگذشته.
الان مدتیه که شاگرد منه.
تو؟ واقعا یه شاگرد گرفتی؟ اونم یه دختر نجیبزاده؟
انقدر حرف دارم که نمیدونم از کجا شروع کنم.
من روزانا هستم! من و اون رفیق خیلی قدیمیِ هم هستیم!
مثل همیشه عجولی. شاگردم از تعجب زبونش بند اومده.
لئو سان دوست هم داره؟
بیا شاگردت هم تو رو شناخته!
اصلا بهش نمیاد دوستی چیزی داشته باشه مگه نه؟
واقعا! اصلا شک نکن!
هوی!
تو سیهنا داری زندگی میکنی آره؟
شوهرت چی شد؟ همراهت نیست؟
شوهر؟ شوهرم نیومده.
نیومده؟ پس تنهایی اومدی...؟
آره. تنها اومدم.
آرته، من و روزانا باید دوتایی حرف خصوصی بزنیم. میشه تنهامون بذاری؟
کسی که مشتری نیست
چقدر دوستانه و خودمونی داره با لئوسان صحبت میکنه. اولین بارمه که دارم میبینم.
باورم نمیشه این دختر ناز و مامانی، شاگردِ توـه.
این یارو همیشه تو کارش جدیـه و خیلی هم حوصله سر بره، مگه نه؟
هوی...
تا بعد لئو. خیلی خوشحالم بعد از این همه مدت دیدمت.
روزانا! اگه کمکی از دستم بر میاد بگو تا برات انجام بدم!
حتما. ممنونتم لئو.
من خیلی وقته روزانا رو میشناسم.
اون... تنها دخترِ استادمـه.
که اینطور؟
آرته! وایسا!
همهی دوستهای خیاط من هم دارن دربارهی روزانا صحبت میکنن!
اون در اصل زادهی همینجاست ولی بعد از ازدواجش، به سیهنا نقل مکان کرد.
اما شوهرش رو این اواخر از دست داده.
هه؟ ولی اصلا بهش نمیاومد شوهرش فوت کرده باشه.
و حالا خانوادهی شوهرش پولی که موقع ازدواج همراهش آورده بود رو بهش بر نمیگردونن
حالا هم برای برگردوندن پولش اومده تا باهاشون مذاکره کنه.
مگه پول جهازِ زن، بعد از بیوه شدنش بهش بر نمیگرده؟
چی بگم، باید همینطور باشه.
خب، چی شد حالا؟
آخه خیلی به لئو سان نزدیک و دوست صمیمیشـه.
برای همینم تو این فکر بودم که آیا از دست من کاری بر میاد یا نه.
خواهش میکنم! لطفا پول جهازی که پدرم به شما پرداخت کرده رو به من برگردونید.
من برای این بچهای که تو شکممـه برای اینکه بتونم زنده بمونم به این پول نیاز دارم.
تو دیگه چقدر سمجی؟
هرچی بود بهت دادم!
بهت که گفته بودم؟ چطور پولی که ندارم رو بهت بدم!
اگه بیشتر بهت بدیم که خودمون ورشکست میشیم. تو هم که حالیت نمیشه ای بابا!
ببخشید...
حالتون خوبه؟
تو...
No comments yet. Be the first to leave one.