نخستین 200 خط.
حسن صباح
پایان خودشو احساس کرد
او همه چی رو به پسرش آموزش داد
ازت میخوام که با من در ارتباط باشی حتی زمانی که تو اتاقت تنهایی
یعنی منو ببینی و صدام رو بشنوی حتی وقتی دورم
«در حقیقت در میان همسران و فرزندان شما» «دشمنانند، پس از آنان برحذر باشید»
خدای متعال حقیقت رو میگه
مژده آقای ما
خداوند بخاطر دنیازاد به شما اجر بده
او داستانی رو براش تعریف میکنه که باید پس از مرگ و رحلتش گفته بشه
نوشتن کتاب رو تموم کن
هادی وارث حسن میشه
و پس از او بر قلعه حکومت میکنه
پس در اینجا و در مقابل شما اونو بعنوان جانشین خودم اعلام میکنم
صاحب جایگاه و مقام من و صاحب کلید بهشت بعد از من
ولی هادی دانایی و قدرت حسن صباح رو نداشت
و حسادت در بین اطرافیانش شروع به رشد کرد
اطاعت تا روز قیامت بر گردن من باد
مولای من و پسر مولای بزرگم
حالا باید بفهمی که با قبل فرق داری و مراقب باشی
و البته مواظب برزک عمید باش
و مرد جوان کوچکتر و سادهتر از چیزی بود که ازش انتظار میرفت
... :: ترجمه شده توسط : سعیـد پردیـس :: ...
"حشاشین"
قسمت 29 " میراث مولای ما" گ.ل.چین.دان.لود
از آقای ما، دعوت کننده به سوی خدا سلطان واقعی
امام ما
صاحب کلید بهشت، حسن صباح
تقدیم به پیرو و خدمتگزار وفادارمون سراج
بازیچهای که در کنترل داری،چطوره؟
ازت میخوام که به شک و تردید او در مورد نیات خلیفه عباسی دامن بزنی
تا اینکه در معرض توطئه بسیاری از احزاب، بستگان و خلیفه قرار بگیره
درود برشما و دعا برای سلامتی
و منتظر فرمان بعدی ما باشید "صاحب کلید بهشت"
این چیه؟
چی؟
این چیه؟
چیکار میکنی؟
!سرورم سلطان
!سرورم سلطان
چی شده؟
چه اشتباهی کردم؟
اینجا چه خبره؟
اگه مزاحم خوابت شدم، عذر میخوام
اتاق و تخت راحتی داری
فقط اومدیم یه سری بهت بزنیم
به من سر بزنین، چطور؟
برو بیرون
سرورم
سرورم چیکار کردم؟
سرورم
بهم بگین چی شده
سرورم
میخوام رویای جهنم رو تجربه کنی
آتیش روی تخت شعلهور میشه
بعد لباسهات
و بعد رو بدنت حسش میکنی
میخوام طعم جهنم رو بچشی
« ارائه شده توسط وبسایت گ.ل.چـین دان.لـود »
از سرورم سلطان بزرگ
به حسن صباح سرکش
ساکن گمراه قلعه
وزیر سراج زودتر از شما راهی جهنم شد
و حالا منتظر شماست
بدن سوزان او غذای سگهای گرسنه قصر شد
هنوزم گرسنه میمـونن
چون در انتظار سرنوشت محتوم شماست
رسیدیم به آخرین خانه عمرخیام
صادقانه بگم، روح رو نوازش میده
اینجا باعث خوشحالی تو میشه
بخصوص که همسایهای نیست که اذیتت کنه
تو از دفن در اینجا حسابی لذت میبری، عمر
آرامگاه عمرخیام
سمت راستش، یه درخت انگور میکاریم
خوبه که موقع صبح یه نوشیدنی بخوری
و سمت چپش، گل های نرگس و یاسمین
و وقتی نسیم میوزه برگ درختها به حرکت در میاد
عطر گلها دنیا رو فرا گرفته
مردم به دیدار مردگانی میان که زندگی کردن و مُردن
در حالی که سعی میکنه دلیل وجودش تو دنیا رو بفهمه
دلیل وجودت تو دنیا سرگردان کردن سحبانـه
وجودت در این دنیا
برای سردرگمی بیشتر سحبان بوده
کاش هیچوقت نمیدیدمت
هر وقت بهم سر زدی آب انگور رو بگیر
و شرابی درست کن که تو رو به یاد دوستت عمرخیام بندازه
"می خور که فلک بهر هلاک من و تو"
"قصدی دارد به جانِ پاک من و تو"
"در سبزه نشین و میِ روشن میخور"
" کاین سبزه بسی دمد ز خاک من و تو"
این یعنی یه خوشه انگور میشی
یا گل یا دقیقا چی؟ فقط میخوام بدونم چی میشی
با گذشت زمان، عمرخیام
زیر زمین تبدیل به خاک میشه
خاک با آب زنده میشه و تبدیل به درخت میشه
یا یه گل رز
یا خوشه انگور
مردم آبش رو میگیرن و مینوشن
و میگن، این شراب ما رو به یاد شاعری میاندازه که زندگی کرد و مُرد
و اسمش عمر خیام بود
عده ای میگن در آرامش باشه
یه عده روحش رو نفرین میکنن
و یه عده هم میپرسن اصلا عمر خیام کی بود
انگار چند تا عمر خیام هست
یکی هم میگه اینجا قبر عمرخیام کافره
درسته
و ممکنه کسی هم بگه امین و زاهد بود
درسته
شاید یکی بگه، دیوونه بود
درسته
یکی میگه، عالم دیگری میگه، شاعر
هر کسی نظرخودشو میگه
تو کدومش هستی، عمر؟
حقیقت عمرخیام رو فقط خالق عمرخیام میدونه
...خدا رو شکر
هیچکس یادی از سحبان نمیکنه
وقتی میمیره نه یادی از خیر میشه و نه یادی از شر
تو خوش شانسی، سحبان
این شانس بزرگیه
خوب شانس بزرگه چیه؟
بدون خاطره میمیری
بدون هیچ قضاوت یا ارزیابی از سوی آدما
تو خوش شانسی، سحبان
نه درودی و نه نفرینی
کتاب میراث مولای ما
که فرشتگان به آقای ما هادی دیکته کردن
پیامی مخفی
که در درون، دانش خاصی وجود داره
ستایش از آنِ خداست
پیامی عجیب
اگه مردم در موردش بشنون
ذهنشون باور نمیکنه
شنیدم که آقای ما گفت
هر که کتابش رو کامل حفظ کنه
کلمه به کلمه
و حرف به حرف
پاداشی جز بهشت نداره
با وعده ای از جانب مولای ما امام غایب
در مورد خودم
با همه وجود حفظش میکنم
خدا تو رو حفظ کنه
اولین تضمین تداوم کتاب حفظ کردن کتابـه
باید چندین نسخه از کتاب برای همه واعظان کشورها فرستاده بشه
این ماموریت شماست
حداقل بیست نسخه از کتاب لازمه
هر کدوممون یه نسخه مینویسیم و همزمان حفظش میکنیم
« ارائه شده توسط وبسایت گ.ل.چـین دان.لـود »
پدرم مردی مسلمان و شیعه بود
قرآن و حدیث رو حفظ کردم
و فضایل خاندان مکرم پیامبر رو خوندم
به دنبال شناخت مولای بزرگوارمان امام بودم
سپس به امور دنیوی و خدمت به مردم مشغول شدم
و افتخار جستجو رو از یاد بردم
پس خداوند به دشمنان من قدرت داد
بنابراین از شهری به شهر دیگه گریختم
و هنگامی که خداوند ما رو از گرفتاری نجات داد و برگشتم
به دنبال حقیقت رفتم
همه خلفای مسلمان عباسی رو بدون هیچگونه جوانمردی
و مروت یافتم
پس به مصر فرار کردم
من امام واقعی رو پیدا کردم
خلیفه مستنصر بالله و جانشینش نزار علیه السلام
پس امامم رو شناختم و بهش تمسک جُستم
ولی خداوند قدرتی بر فرمانده لشکریان داد، پس منو به دریا انداخت
و خداوند منو به برکت امام نجات داد
برزک عمید
به لطف او من شهید نظام الملک نیستم
منو ببخشید، آقای من
نگران نباش برزک و زیاد فکر نکن
به عهد با من وفادار بمون
خوش قلب و خوش فکر
و یه مؤمن
انگار که سوالاتم رو شنیدی
انگار هیچ حجابی بین افکار من و شما نیست
شک، برزک
دروازه جهنمـه
درسته
تنها جوانان برگزیده با وعده من به بهشت نمیرن
نه
تو هم میری
و همه مؤمنان در مراتب عالی بهشت هم هستن
چون ایمان آوردی
خدا رو شکر
من برزک نیستم که جوان برگزیده رو انتخاب میکنم
من تو رو انتخاب نکردم
خدا برای من انتخاب میکنه
و از انتخاب او راضیم
و اونو میپذیرم
خداوند آقای ما رو عزت بده
از انتخاب خداوند برای بودن با من خوشحال باش
و کسی که خوشحالـه
سوال نمیکنه
چون سؤال کردن خوشحالی رو از بین میبره
مولای من هادی
چرا تنهایی؟
تفکر و مراقبت رو یاد میگیرم
مثل آقای ما
تنهایی در قلعه برای شما خطرناکه
خطر از جانب کی، برزک؟
من تو قلعه الموت هستم
No comments yet. Be the first to leave one.