نخستین 200 خط.
تانگالان
جنگل اینجا حرف اول را میزند.
حالا رد پاها دارند برمیگردند.
بوی خون مشامم را پر کرده برادر.
بگذارید طبلهای «پارای» به صدا درآیند.
بومیان به هر کسی که برای جستجوی طلا به آنجا برود رحم نمیکنند.
آنجا طلایی وجود ندارد.
آنجا چیزی جز شیاطینی که مردم را میکشند، وجود ندارد .
حتی اخیراً، پنج نفر کشته شدند.
مردم را با وعدههای دروغین به آنجا میکشانند ...
... حتی اجساد آنها هم پیدا نشد.
به همین دلیل است که در آن منطقه ممنوعیت وجود دارد .
فرانک، که قبلاً اینجا بود، همین الان یه سری مزخرفات نوشت.
این که همهاش دروغ است.
لطفا دیگه با این حرفا مزاحم من نشو .
ناهار خوب بود.
حالا با اجازه شما مرخص میشوم.
- هی، وارادا... - مراقب باش!
ذهن شما کجاست؟
هنوز از لذت عروسیت لذت میبری؟
مراسم شما تازه تمام شده...
و شما عجله دارید که همسرتان را با خود به محل کار ببرید؟
او هرگز گوش نمیدهد.
حرف زدن برای تو آسونه، خواهر. تو از نگرانیهای من چی میدونی؟
خیلی قبل از بانگ خروس میخوابی...
و فقط وقتی خورشید به باسنت میتابد، طلوع کن...
آشپزی کنید، و با فراغت خاطر غذا بخورید و در نهایت به سر کار بروید.
آره، درسته!
فقط من از سختیهایی که اون یه ربع زمینِ کثیف به همراه داره خبر دارم.
حداقل یه ربع سکهی طلا میخری. نمیتونم همچین چیزی در مورد ما بگم.
مگر اینکه قبل از طلوع آفتاب شروع به کار در مزارع کنیم ...
معیشت ما به خطر خواهد افتاد.
صاحبخانه مطمئناً خوشبختی مرا خراب خواهد کرد.
اِه! مواظب حرف زدنت باش.
آیا صاحبخانه به کسانی که دیر میرسند رحم میکند؟
- میبینمت، خواهر. - باشه، آراسانی.
اوه، هیس. آروم باش.
روز تازه شروع شده است.
حالا، اون پسر کجا رفت...؟
آسوکا!
آسوکا!
چیه مامان؟ (چی شده مامان؟)
من کنار درخت انجیر هندی هستم.
انقدر زود رفتی که بشینی و خیالبافی کنی؟
همه سرِ صبح سرِ کار میروند .
اما به مرد من اینجا نگاه کن.
مثل داستان پادشاهی که به شکار خوک رفت...
او به راحتی در خود جمع شده و جمع شده است.
هی، تو.
بیدار شو مرد.
بیدار شو، تو.
آروم باش، تو. آروم باش.
گه!
جوری جیغ میزنی انگار جن زده شدی. ببین، بچه ها رو ترسوندی.
هر روز صبح همین آهنگ رو پخش میکنی.
اشکالی نداره عزیزم.
اوه خدای من، من فقط داشتم شوخی میکردم.
زن...
چند بار باید به تو بگویم که مرا از خواب بیدار نکنی؟
اگر اتفاقی برای شما بیفتد، به فرزندانم چه بگویم؟
چرا خودت را اذیت کنی؟ بچههایت اصلاً به من احتیاج ندارند.
فقط مونده که بهشون شیر بدی، ای مردک بیحیا.
واقعاً، تو اون ذهنت چی میگذره؟
ببین دارن میخندن. بلند شو، بریم.
بچهها، بیاین بریم.
سلام رفیق.
بگو رفیق!
اون پارچه براق با حاشیه نقرهای که زن صاحبخونه میپوشه رو میشناسی ؟
من یکی از آنها را برای گوناواتی میخواهم.
تموم شد رفیق. یکی درست میکنم.
خیلی بلند آواز میخونی. ممکنه سوارهنظام بهت جواب بده.
تو واقعاً پدر خوبی برای بچههات هستی.
چرا از معشوقت نمیپرسی چه آرزویی دارد؟
دختر، تانگالاان مال توست.
اممم. این کلماتی که مثل رد پاها زیر بارون شسته میشن و میرن، منو تحت تاثیر قرار نمیدن.
این را واضح بگو... برای این جشن برداشت،
بهتره از اون بلوزی که زن صاحبخونه میپوشه برام بخری.
وگرنه اون دماغ مغرورتو از جا می کنم ، حواست باشه.
به حرف مادرت گوش کن، بچه. او در آرزوی جوانی دوباره است.
چرا؟ من هنوز در اوج جوانی هستم.
لازم نیست این کار را بیدلیل انجام دهید.
به ازای هر لباسی که به من هدیه میدهی، برایت فرزندی به دنیا میآورم.
ها؟
فکر میکنی این مثل یه معامله پایاپای عمل میکنه؟
تو هیچوقت نمیتونی لطف منو جبران کنی، ای زن بدهکار.
صد تا لباس برات میگیرم.
صد تا بچه میاری؟
من این کار را خواهم کرد. من را بخر، و من این کار را خواهم کرد.
-چطور، زن من؟ -همینطوری، همینجوری.
هارا هارا گوویندا گوویندا!
هارا هارا گوویندا گوویندا!
اوم نامو نارایانا!
اوم نامو نارایانا...
چی داری میگی؟ دستاتو ببر بالا.
- آچوتایا نماها... - آچوتایا نماها...
- Om Ananthaya Namaha ... - Om Ananthaya Namaha ...
خب، قضیه از این قراره...
تو از یک جامعهی ستمدیده نیستی.
بله... شما فرزندان لرد پرومال هستید.
بچههای پرومال، آره؟
از این به بعد، از خوردن گوشت گاو پرهیز کن و با آن محلههای فقیرنشین معاشرت نکن.
فهمیدی؟ ما آدمهای متفاوتی هستیم.
ما باید از قوانین و روشهای خاصی پیروی کنیم.
پس از مرگ ما، بدنهای آزاد شده ما باید به قلمرو لرد نارایانا صعود کنند.
گرفتی؟ هی، آسوکا.
فقط به من زل نزن.
بیا و ریسمان مقدس را به گردن بیاویز. به ما بپیوند.
هی آسوکا!
مادرش، به خاطر خدا! همین الان فرار کن.
من برمیگردم، کشیش.
آسوکا...
من همین جا بودم و داشتم کشیش را تماشا میکردم.
پس کی قرار است برهمن شوی؟
مطمئناً، او این کار را خواهد کرد.
گنگو میخواهد همه مردم محلههای فقیرنشین نخ را بدوزند.
مگه بهت نگفتم ازش دوری کن؟
جد مقدس جنگاما، مادر کانیاما!
چیزی نیست، اشکالی نداره.
همین است.
«آسمان شرقی درخشان میدرخشد، ابرهای سوسوزن، نور را میدرخشند»
«رویاهایی که با عشق در آغوش گرفته بودیم، به پرواز درآمدند»
«دانههایی که مانند طلا میدرخشند، دیدگانمان را پر میکنند»
«بذرهایی که با دقت کاشتیم، اکنون در هوا جوانه زدهاند»
«روزهای خدمت به اربابانمان گذشته است »
«ثمره کار ما در این سرزمینها اکنون در دستان ماست»
«اون النگوهای شیشهای، خدای من!»
«در حالی که من مشغول درو کردن این دانهها هستم»
« عزیزم، وقتی دارم این دانهها رو درو میکنم، دارن حواسم رو پرت میکنن.»
«دروگر جوانی من، استوار ایستاده»
«به خواستههایت گوش میدهم و همسر خوبی خواهم بود، شوهرم»
«ای شوهر جوان من، شوهر شیرین من»
«وقتی دستامون به هم میرسه، من سرخ میشم»
«وقتی خجالت میکشی، احساس امنیت میکنم »
«حتی سندی هم میدهم تا خیالت راحت باشد.»
- «واقعاً، عشق من؟ - البته، عزیزم»
« ای خانوادهی شوهر عزیزم، آنها شما را مثل یک زنجیر مروارید گرانبها به بند کشیدند .»
بابا، صاحبخونه چطور این همه زمین داره...
وقتی اینقدر کم داریم؟
نمیدونستی؟ این زمین ها یه زمانی مال اجداد پدرت بودن؟
بهتره باور کنی، تمام این سرزمین مال ماست.
زمیندارها، جاگیردارها
- و باجگیران... - هی، به من دست نزن!
... توسط اربابان بریتانیایی تحریک و حمایت میشدند .
آنها ما را فریب دادند و زمینهایمان را گرفتند.
زمین باید متعلق به کسانی باشد که در آن زحمت میکشند.
چطور میتواند متعلق به کسانی باشد که زحمت نمیکشند؟
«شوهرم، وقتی از من خواستگاری کردی، قول دادی که مرا با طلا زینت دهی .»
«اما حالا زیر آفتاب سوزان دارم زحمت میکشم »
«حالا من زیر آفتاب سوزان زحمت میکشم»
«ارابه طلایی من»
«چقدر با مهربانی از من میخواهی که تو را با طلا بیارایم»
«چقدر با محبت از من میپرسی»
«با این دانههای طلایی، خود را بیارایند، ای گنج طلایی من»
«با این دانههای طلایی، خود را بیارایند، ای گنج طلایی من»
«در حالی که من حاصل روز را به دوش میکشم، شوهر رقابتجویم با غیرت من برابری میکند.»
«بانوی مزرعهام، که در مزرعه با قامتی استوار ایستادهای...»
«بانوی مزرعهی من، که در مزرعه استوار ایستادهای، هیچ مردی هرگز نمیتواند با هیکل تو برابری کند.»
«همسر عزیزم! خورش گوشت رو بیار»
«فرنیِ موندهی عزیز من! صاحبخونه داره میاد، حسابی کتکش بزن.»
«به زودی شب از راه میرسد، باید گاوها را نجات دهیم.»
«بیایید با افتخار کار کنیم و زندگی مرفهی داشته باشیم»
هی، بیا یه کم بخور.
من نمیخوام. تو بخور.
هی، گِنگاما.
خوابت برده؟
بله، من هستم.
بابا!
سلام...
- بچهها، شما هنوز بیداری؟ - ناگاما...
خوابم نمیاد مامان.
البته که نیستید، ای شیاطین شب.
یه قصه بگو ما بخوابیم.
یه سیلی بهت میزنم تا خوابت ببره!
مامان، لازم نیست به ما بگی. بابا حتماً بهمون میگه.
- چه داستانی، عزیزم؟ - یه داستان ترسناک، بابا.
- بابا، اونی که با آراثی بود رو برامون بگو... - وقتی که برای شکار طلا گیر افتاده بودی.
بابا، به ما بگو. به ما بگو!
بابا، به ما هم بگو.
نه، اون یکی تو رو میترسونه عزیزم.
هی، همگی. ساکت باشید.
بابا، بهمون بگو. بهمون بگو. بهمون بگو!
چه نوع بچههایی به دنیا آوردهاید؟ هیولاهای کوچک.
- خواهش میکنم به ما بگو، بابا. - باشه، بهت میگم.
من داستان را برایت تعریف میکنم. اما خوب گوش کن، باشه؟
بنابراین...
خیلی خیلی وقت پیش...
درست مثل چیزی که اونجا میبینی...
زمینی پر از تپههای مواج وجود داشت.
فراتر از تپهها، جنگلها و رودخانهها...
جایی بود به نام آنامالای (تپههای فیل).
یک فیل؟
نه فیل،
اما کوهی که شبیه فیل است.
جنگل از غرش فیلها به طنین افتاد،
پلنگهای غران و خوکهای وحشی.
در آنجا رودخانهای عظیم به نام پونار (رودخانه طلایی) جریان داشت.
در کرانهی آن رودخانه...
پادشاه ما، پیروزمندانه از نبرد با پادشاهی رقیب بازمیگردد...
در حالی که ارتش بزرگش را به خانه بازمیگرداند...
آنها چه کسانی هستند؟
No comments yet. Be the first to leave one.