نخستین 200 خط.
..."از این نامه متوجه شدم که "دون پدرو
.از "آراگون" امروز به "مسینا" میآید
.بسیار به اینجا نزدیک است .سه فرسنگ بیشتر فاصله ندارد
چند مرد شریف در نبردی که در آن جنگیدی از دست رفتند؟
.اما نه چندان زیاد، و شخصی مهمی هم نبوده
...پیروزی دوبرابر خواهد شد
هنگامی که تمام سربازان .در امنیت تمام به خانه خود بازگردند
...در این نامه نیز نوشته که "دون پدرو" افتخار خود را
.نصیب مرد جوانی به نام "کلودیو" کرده است
...کلودیو" لیاقت این افتخار را دارد"
...و "دون پدرو" به شایستگی او را بزرگوار داشته است
بیشتر از آنچه از مردی ...در سن او انتظار میرود، از خود تلاش نشان داده
در ظاهر به مانند بره است اما .همانند شیر میجنگد
از شما خواهش میکنم بگویید که سینیور "مونتانتو" از نبردش بازگشته یا نه؟
.کسی با آن اسم رو نمیشناسم، بانو
.منظور دخترعموی من سینیور "بندیک" از پادا است
...برگشته است
.و مانند گذشته حالش خوب و سرحال است
به من بگویید که چند مرد را در این جنگها کشته و خورده است؟
اما چند نفر را کشته؟
به او قول دادم هر کسی .را بکشد من بخورم
محض رضای خدا، برادرزاده، زیاد از ...حد سینیور "بندیک" را نقد میکنی
.اما شک ندارم که او حسابش را بتو تسویه خواهد کرد
.سینیور "بندیک" در این جنگها به خوبی خدمت کرده بانوی من
تو غذای فاسد خوردی و او .به تو کمک کرده آن را بخوری
...خورنده بسیار دلیری است
.و معده بسیار قوی دارد
.و سرباز خوبی هم هست بانوی من
.و یه سرباز خوب برای یک خانم
اما برای یک ارباب چطور؟
او برای یک ارباب، ارباب است ...و یک مرد برای یک مرد
.که پر از ویژگیهای شرافتمندانه و پرهیزکارانه است
...به راستی که چنین است
.که او چیزی به جز مردی پر نیست
...نباید حرف برادرزاده مرا اشتباه برداشت کنید آقا
.درگیری دوستانهای بین او و سینیور "بندیک" برقرار است
هر بار که یکدیگر را میببینند .نبردی کوچک میانشان درمیگیرد
اینک همراه و دوست او چه کسی است؟ .هر ماه یک برادر قسمخورده جدید دیگر پیدا میکند
امکانپذیر است؟
.به آسانی امکانپذیر است
به طرز شگفتآوری سست است ...علایقش سریعتر از
.آخرین مُد تغییر میکند
میبینم که بانوی من از این .آقای محترم خوششان نمیآید
.نه، به هیچ وجه
اما خواهش میکنم به من بگویید که دوست او چه کسی است؟
...آیا خبری از همراه جوانی نیست که
با او همسفر شده و به جنگ خود شیطان برود؟
.بیشتر وقتش را با "کلودیو" نجیب میگذارند
خدایا، "بندیک" همانند یک .بلا او را بیمار خواهد کرد
...او بزودی به این بلا دچار خواهد شد
.و به این راحتی از شرش خلاصی نخواهد داشت
!خداوند به "کلودیو" نجیب کمک کند
...اگر به بیماری "بندیک" دچار شده باشد
.باید هزار پوند خرج کند تا درمان یابد
...سینیور "لیناتا" عزیز
.آمدهاید که به مزاحم خود خوشآمد بگویید
...بیشتر مردم ترجیح میدهند از دردسر دوری کنند
.و شما با آن مواجه میشوید
.شما هرگز در خانه من مزاحم و دردسر نیستید عالیجناب
باعث آرامش است هنگامی ...که دردسر میرود
اما زمانی که شما از من دور میشوید .اندوه برجای میماند و شادی جای خودش را ترک میگوید
.با خوشحالی زیاد از حد وظایف خود را در آغوش میگیرید
.فکر میکنم که ایشان دختر شما باشند
.این چیزی است که مادرش همیشه به من میگوید
آیا در این مورد شک دارید که باید از مادرش بپرسید؟
سینیور "بندیک" البته که نه .وقتی دخترم به دنیا آمد شما بچه بودید
براستی که این بانو .شباهت زیادی به پدر دارد
تبریک میگویم بانوی من چرا که .شما شباهت زیادی با پدری باافتخار دارید
...اگر سینیور "لیناتا" پدرش باشد
مطمئنم که نمیخواسته ..."در تمام راه از "مسینا
.سرش را آنطور که او بر شانهاش گذاشته بود، بگذارد
."در شگفتم که هنوز شما سخن میگویید سینیور "بندیک
.کسی به شما گوش نمیکند
!ببین، بانو "دیسدین" عزیز هنوز زندهاید؟
...امکان دارد که "دیسدین" بمیرد
چگونه باید بمیرد وقتی شما این اطراف هستید سینیور "بندیک"؟
حتی خود بانو "کورتسی" هم .در حضور شما به "دیسدین" تبدیل خواهد شد
.که باعث میشود بانو "کورتسی" یک خائن باشد
...همه خانمها عاشق من هستند به جز شما
و بسیار بد است که اینقدر ...سنگ دل هستم
.و نمیتوانم براستی عاشق کسی باشم
...پس خانمها خوششانس هستند
درغیراینصورت شما به یک .مورد نامناسب برای ازدواج تبدیل میشدید
خدا را شکر که من هم .همین حس شما را دارم
ترجیح میدهم صدای سگی را بشنوم که برای کلاغی واقواق میکند به جای اینکه سوگند خوردن مردی را بشنوم که .میگوید عاشق من است
...خب امیدوارم که همینطور بمانید
و گرنه مردی بیچاره کارش .به جایی خواهد رسید که صورتش پر از خراش خواهد شد
خراش انداختن بر روی صورت ...او را زشتتر نخواهد کرد
.اگر صورتی مانند تو داشته باشد
خب، شما مانند کسی هستید .که به یک طوطی آموزش میدهد
.ترجیح میدهم پرندهای باشم تا حیوانی مانند شما
ای کاش اسب من ...مانند زبان شما سریع حرکت میکرد
.و خستگی نمیشناخت
اما محض رضای خدا به راهتان .ادامه دهید، دیگر حرفی ندارم
.همیشه از زیر بحثهایی این چنین سُر میخورید
.شما را خیلی وقت است که میشناسم
"سینیور "بندیک"، دوست عزیزم "لیناتا .از همه شما دعوت کرده اینجا بمانید
...به او گفتم که حداقل یک ماه اینجا میمانم
و او از صمیم قلب میگوید .که امیدوار است بیشتر از این طول بکشد
.بانو
.بگذارید به شما خوشآمد بگویم سرورم
با توجه که شما ...و برادرتان دوباره آشتی کردید
.به شما هم به اندازه "دون پدرو" مدیون هستم
.مردی نیستم که زیاد حرف بزنم اما ممنون
اگر تمایل دارید سرورم ما را به درون خانه هدایت کنید؟
."دستت را به من بده "لیناتا .ما با هم میرویم
بندیک"، متوجه دختر سینیور "لیناتا" شدهای؟"
.دیدمش اما متوجهش نشدم
خانم متشخصی نیست؟
...میخوای نظر واقعی مرا بدانی
...قصاوت ساده و درست مرا
...یا میخواهی مطابق معمول خود حرف بزنم
و مانند بقیه زنها او را نقد کنم؟
نه، خواهش میکنم .که قضاوت درستت را بگو
خب، به نظر من زیادی قدش کوتاه هست ...که بتوان در مورد او تعریف کرد
زیادی تیره است که بتوان او را .زیبا نامید و زیادی کوچک است که بتوان او را گرامی داشت
...تنها میتوانم همین را در موردش بگویم
...که اگر ظاهری به غیر از این میداشت
...زشت میبود
و از آنجایی که نمیتواند به غیر از خودش باشد .از او خوشم نمیآید
.فکر میکنم شوخی میکنم .خواهش میکنم بگو در موردش چه فکر میکنی
آیا میخواهی او را بخری برای همین در موردش سوال میکنی؟
آیا امکان دارد چنین جواهر کمیابی را خرید؟
آری، و بهتر است .یک جعبه هم بخری تا او را در آن بگذاری
اما بگو ببینم واقعا جدی حرف میزنی؟
در چشمان من او زیباترین .بانویی است که تا به حال دیدم
هنوز میتوانم بدون عینک ببینم .و چنین چیزی را که میگویی نمیبینم
دخترعمویش آنجاست ...و اگر سرشار از خشم نبود
...زیباییش از او بیشتر بود
انگار که روز اول .ماه می را با روز آخر دسامبر مقایسه کنی
اما امیدوارم قصد نداشته باشی ازدواج کنی، داری؟
...نمیتوانم به خودم اعتماد کنم
...حتی اگر سوگند خورده بودم که هرگز ازدواج نکنم
،اگر "هیرو" قبول میکرد همسر من شود .سر قولم میماندم
این روزها چه شده؟
دیگر قرار نیست یک مرد مجرد شصت ساله را ببینم؟
...پس برو، یوق ازدواج را بر گردن خود بیانداز
بارش را به دوش بکش و با .اوقات فراغت خود بدرود بگوی
چه رازی نمیگذارد که تو به دنبال "لیاناتو" نروی؟
.عالجیناب مرا مجبور میکنند که بگویم
وفاداری تو به من باعث میشود .بگویی که منظورت چیست
.به خاطر وفاداریم؟ به شما میگویم
.به وفاداریم قسم که او عاشق شده است
عاشق کی؟ این .سوال بعدی است که باید از من بپرسید عالیجناب
.ببینید که جوابش چقدر کوتاه است
."عاشق "هیرو" دختر قدکوتاه "لیاناتو
اگر عاشق "هیرو" هستی هیچ مشکلی نیست .چرا که تو ارزش عشق تو را دارد
.سعی دارید مرا گول بزنید سرورم
.سوگند میخورم که نظر راستین خود را میگویم
و باور کنید سرورم .من نظر راستین خودم را گفتم
و من به همه چیز سوگند میخورم .که گفتم این ایدهای وحشتناک است
.حس میکنم که عاشقش هستم
.میدانم که ارزش این عشق را دارد
من از طرف دیگر نمیتوانم ...تصور کنم که چطور امکان دارد دوست داشته شود
...و نه اینکه چطور ممکن است ارزش عشق را داشته باشد
حتی آتش هم نمیتواند .این تصور را از من بیرون بکشد
میتوانم همین الان مرا بسوزانی .و باز هم فکرم همین خواهد بود
.تو هرگز به قدرت زیبایی باور نداشتی
...زنی مرا به دنیا آورد که به خاطرش ازش ممنون هستم
او همچنین مرا بزرگ کرد .که به خاطر این هم از او ممنونم
...اما بقیه زنها باید مرا ببخشند
...که تمایلی ندارم احمق شوم
.یا همسر به من خیانت کند
چرا که نمیخواهم به هیچ زن خاصی ...به خاطر بیاعتمادی توهینی کرده باشم
پس این حق را دارم .که از آنها دور بمانم
و نتیجه این حرف این خواهد بود ...که من به عنوان یک مجرد زندگی خواهم کرد
قسم میخورم قبل از .اینکه بمیرم تو را میبینم که از عشق بیمار شدی
...با خشم، با بیماری
یا با گرسنگی شاید سرور من .اما با عشق نه
.خب، زمان خواهد گفت
زمان حتی وحشیترین .گاوها را هم به یوغ میکشد
...گاو وحشی شاید
...اما اگر شنیدی که "بندیک" معقول به این وضع دچار شده
میتوانی شاخ گاو را ببری ...و آن را بر پیشانی من بگذاری
...و نشانهای بزرگ به گردن من آویزان کن
...که به جای اینکه نوشته باشد
...اسبی خوب برای کرایه
...بگذار این نوشته را بخوانند
.اینجا "بندیک" مرد ازدواج کرده را میبینید
خب، اگر "کیوپید" (خدای عشق) تمام ...تیرهایش را در ونیز مصرف نکرده بود
.به تو در مدتی کوتاهی تیر شلیک میکرد
.احتمالش به اندازه رخ دادن یک زمینلرزه است
لیاناتو" پسری دارد سرورم؟"
.بچهای به "هیرو" ندارد .او تنها وارثش است
او را دوست داری "کلودیو"؟
سرورم، هنگامی که مسینا ...را ترک کردیم تا به جنگ برویم
...با چشمان یک سرباز به او نگاه کردم
...چیزی که دیدم را دوست داشتم
...اما ذهنم با کاری سختتر درگیر بود
که نمیتوانست حتی .نام عشق را در خود جای دهد
اما آن فکرهای جنگاوری رفتهاند ...و جایشان خالی مانده
به جای آنها افکار دلپذیر ...و آرزوهای لطیف قرار گرفته
همگی آنها مرا به این ...سو میکشانند که چقدر "هیرو" جوان زیباست
و حتی قبل از اینکه .به جنگ بروم باید او را دوست میداشتم
...پس تو بزودی عاشقی واقعی خواهی شد
و دوستانت را با .واژههای زیادت در مورد احساس خود خسته خواهی کرد
اگر واقعا "هیرو" زیبا را دوست داری ...از این عشق لذت ببر
و من در مورد این موضوع با .او و پدرش صحبت خواهم کرد و او مال تو خواهد شد
میدانم که قرار است .مهمانی رقصی امشب برگزار شود
...در مهمانی تو تغییر قیافه خواهم داد
No comments yet. Be the first to leave one.