نخستین 200 خط.
میخوای، بوبو؟
دارن میان!
- بیا، برو سر کار.
از آنجا برو!
اونجا!
گمشو بیرون! پیاده شو، گفتم!
بیاین بچهها، زنجیر رو!
زنجیرها را بیرون بیاورید!
برو، برو!
اوه!
تکان نخور!
اشکالی نداره، اون عجله داره.
- او از من چه میخواهد؟ - نمیدانم.
اسمت چیه؟
بویارسکی
چسلاو یان بوجارسکی
بذار فقط بگم «جان». به خودت نگیر.
- من اینجا کار نمیکنم، آقا.
خبر اینه که تو استعداد داری، جان.
خوب.
نمیدانم از چه چیزی حرف میزنی.
اوه، واقعاً؟
اما آیا میدانی من کیم؟
البته.
همه شما را میشناسند، آقای اسکولا.
- پس میدانی که من در مورد مکانیک صحبت نمیکنم.
من هم تقلب میکنم.
- من... - نیازی به دروغ گفتن نیست.
رفیقت از تو تعریف و تمجید کرد.
خب، از آنجایی که من رقابت را دوست ندارم،
تو قراره برای من کار کنی.
ضمناً، تو یهودی نیستی، درسته؟
آه! اون پسر هیچی جز ویژگیها نداره!
- آقای تیلورمن ، به این ویزاها نگاه کنید .
بهتر از این پیدا نمیکنی.
- با اینا، تو همین الان هم توی سوئیسی. - ممنون.
- با ویزاها میشه ۷۰۰۰ تا .
ما گفتیم ۵۰۰۰. مجبور شدم قیمتهام رو یه کم بالاتر ببرم.
فقط همینو دارم.
و این یه چیزی ارزش داره.
من آلمانی نمیفهمم!
من اسپانیایی یاد گرفتم.
«ول کردن یه خونه»، این مهم نیست؟
نه؟
به عهده خودت میذارم.
همه چیز روبراهه؟
بیا، بیا برقصیم.
خب، بهش فکر کردی؟
آیا به زودی ازدواج خواهیم کرد؟
من آزاد نخواهم بود.
ما سه فرزند خواهیم داشت.
دو پسر و یک دختر که شبیه توست.
ما یک سگ هم برای شکار خواهیم داشت .
البته!
اوه، نه!
اون چیه؟
سیستمی که دارم روش کار میکنم.
قهوه سازی که خودش روشن می شود
در زمان بیداری.
یه اختراع از خودم.
- ساعت 7 عصره، درسته؟ - بله.
هنوز چند تا تنظیم مونده که باید انجام بدم.
چطور به فرانسه رسیدی؟
- من در زمان جنگ افسر بودم و...
من اسیر شدم.
من از یک اردوگاه در مجارستان فرار کردم و به اینجا آمدم.
داری پای منو وسط میکشی.
نه، اصلاً اینطور نیست.
بنابراین، علاوه بر قهوهسازها،
آقای بوجارسکی، چه رؤیایی در سر دارید؟
با این معجزه، دیگر لکهای باقی نمیماند.
جوهر به لطف... یک توپ کوچک جریان مییابد
که وقتی قلم را فشار میدهید، میغلتد. انقلابی است.
آقای بوجاری، شرکت بارجون را میشناسید ؟
ما جوهر میفروشیم، نه فقط خودکار.
هر چه خودکارها بیشتر نشت کنند، جوهر بیشتری میفروشیم.
چرا باید خودکاری بخواهم که چکه نکند؟
چون یک خودکار یکبار مصرف دور انداخته میشود و دوباره خریداری میشود.
بچه مدرسهایها هر ماه عوض میشوند.
تندنویسها، هر هفته.
سود حاصل را تصور کنید.
نقاشیهات جالبن. ممنون.
اما داری درِ اشتباهی رو میزنی.
من یک نمونه اولیه آوردم.
امتحانش کن.
آیا ثبت اختراع انجام دادهاید؟
دارم روش کار میکنم.
در قانون تجارت ، این کافی نیست .
فکر میکنی من دزدم؟
امتحانش کن، من تو را به دادگاه میکشانم .
و قاضی حرف چه کسی را باور خواهد کرد؟
یک مهاجر لهستانی یا یک مبارز سابق مقاومت؟
این عکسها خوب بودند، نباید آنها را لو میدادید.
دیگه نمیتونستی تحملشون کنی.
خب، پشیمانم.
بابا!
سلام!
حالت خوبه عزیزم؟ بله.
مامان کجاست؟ توی آشپزخونه.
بریم ببینیمش؟
بیا، همینجا بمون.
راحت باشید.
دارم بهت هشدار میدم، امشب حال مادرم خیلی بده.
اوه، واقعا؟ هوم.
هرچند، این مثل او نیست.
جلسهات خوب پیش رفت؟
خیلی حیف شد براشون.
من با یک مخترع ازدواج کردم، نه با یک فروشنده کراوات.
وای!
میچرخد!
اوه بله، به آن نگاه کنید!
میتوانید ارتفاع را تنظیم کنید،
به لطف این ستون هیدرولیکی.
دسته را میبینی؟ آنجا؟
اوه! یه کم پایینه.
میتوانید آن را بالا ببرید. دسته اینجاست.
شما آن را به دلخواه خود تنظیم میکنید.
فوق العاده است.
آیا تولیدکنندهی علاقهمندی پیدا کردهاید ؟
هنوز نه، اما ارتباطاتی دارم.
جان، میتوانم برایت در شرکتم کار پیدا کنم.
در مورد تحویل بستهها، آیا این برای شما مناسب است؟ بابا، جان مهندس است.
بله، اما ما همیشه نمیتوانیم به شما کمک کنیم.
فرانسه مدرک او را به رسمیت نمیشناسد .
فرانسه از شما استقبال میکند و ما به شما خانه میدهیم.
شما آپارتمانهای زیادی دارید.
این هنوز یک پرداخت اجاره کمتر است.
میتونم برات چک بنویسم.
نگران نباش. خوش اومدی اینجا.
بابا، بیا یه بوس بهم بده!
دارم میام عزیزم!
عاشق اینم که جیبامو میزنی.
به زودی، وابستگی ما به آنها کمتر خواهد شد.
بهت قول میدم.
نمیخوام نگران باشی.
نگران نیستم.
قبلاً بهت گفتم، من در گدانسک به دنیا اومدم.
مدارک من در طول جنگ گم شد .
پس تو وجود نداری. این مسخرهست.
میبینی که من وجود دارم.
من هیچ کاری در موردش نمیتونم بکنم.
و پر از اشتباه است.
اول نوشتن فرانسوی را یاد بگیرید.
بچهها!
لالان؟
اینجا.
گاستاد؟ آره.
بله ، کولسون؟
و فایور. اینجا.
و بوجارسکی.
و سگ... داو... داو، این داو است.
دوشنبه برنگرد.
ما برای دو هفته استخدام شدیم .
من فرانسویهایی دارم که در اولویت هستند.
داری در مورد چی حرف میزنی لعنتی؟
فکر میکنی اونا بهتر از ما گوشت حمل میکنن؟
- اونا کمتر سر و صدا میکنن. - ولش کن، داو.
شما نمیتوانید مغز را جایی که وجود ندارد، قرار دهید.
«آزادی، برابری، برادری.»
دارم از این کشور لعنتی میرم.
جان
من فرار نکردم، عفو خوردم.
و تو، حالت چطوره؟
ظاهراً اوضاع خیلی خوب نیست.
من خوبم، دارم از پسش بر میام.
- حالا دیگه مرد خانواده شدی، نه؟
از من چه میخواهی؟
خیلی سبز است.
و من حتی در مورد کیفیت چاپ صحبت نمیکنم .
رنگها در لبهها پخش میشوند.
واقعاً زشت است.
ببین، من به تو نیاز دارم. آدمهای من بیفایدهان.
من به یه نفر بهتر نیاز دارم.
من هرگز اسکناس جعل نکردهام.
برای هر چیزی یه بار اولی وجود داره.
نگران نباش، اینها واقعی هستند.
- به سلامت، آقای مهندس پلاستیک.
- مهندس مشاور. - همین.
تو قهرمان منی، بویارسکی.
«خب، خب، خب» ری ونتورا قدیمیهای شیکپوش
تمام جراتش رو داشته باش
پیری باید بگذرد خب! خب! خب! شادی مرا بالا میبرد
خب! خب! خب! احساس سبکی میکنم
اما ناگهان کسی در خانهام را زد
و من صدایی را که خیلی دوست دارم میشناسم
خب! خب! خب! بهار داره برمیگرده سلام بچهها.
- نه، رئیس از من خواست بمانم چون از برنامه عقب هستیم.
- اینجا!
آره، من الان باید برم.
کوچولو رو از طرف من ببوس.
- میدونی ما با خبرچینها چیکار میکنیم؟
فریاد درد.
- بیا، بندازش بیرون.
- داری چیکار میکنی؟
دارم کار شما رو تحسین میکنم.
اینجا، آدمهایی مثل تو که تقلا میکنند، برایشان بد تمام میشود.
- ۵ سال زندان برای مدارک جعلی،
۳۰ برای اسکناسهای جعلی.
به لیگهای بزرگ خوش آمدید.
سوزان؟
No comments yet. Be the first to leave one.