نخستین 193 خط.
::::::::: تيـــم ترجـــمه آيــــرِن تقديـــــم ميــــکند :::::::: ::::@AirenTeam::::
::::::::: آيــــ(درخـت ها ایستاده میـمیرند)ــــرِن :::::::: ::::@AirenTeam::::
اشکالی نداره اینجا بشینم؟
:::::::::(قسمت یازدهم) :::::::: ::::@AirenTeam::::
مطمئنم این کارو از روی دلسوزی برای یه پیرزنی که تنها نشسته، نکردی
نه
قرار بود یه رفیق رو ببینم
ولی ازش خبری نیست
فقط یکم نا امید شده بودم
...صبر کن
...لهجه ات
اهل کجایی؟
اهل شمالم
...آیگو
!آیگو، خوشحال شدم
از دیدنت خوشبختم
منم مثل تو اهل شمالم
واقعا؟
...پدرم بهم گفته بود
که اگه یه زمانی اومدم جنوب حتما باید به این ساحل بیام
اون رفیقی که قرار بود ببینمش پیداش نشد
ازونجایی که کلی وقت داشتم اطراف رو نگاه کردم
و شما رو دیدم که کنار پنجره نشستین
...چشم هاتون جوری به نظر میومد
که انگار زادگاهمون یکیه
تصمیم گرفتم بهتون ملحق بشم
با وجود اینکه ممکن بود ضایع بشم
اوه، نه
...اتفاقا
خیلی جالب و خوبه
که یه نفر از زادگاهم رو اینجا دیدم
راحت بشین و چایی بخور
بیخیال نونا، مگه احمقی؟
فقط باید یه کلمه نه میگفتی و تمام
چرا ساکت نشسته بودی و هیچی نمیگفتی؟
فکر کردی کی هستی؟
چی؟
داری این کارو میکنی چون پسر عمومی؟
برای همین داری اینکارو میکنی؟
تو کی هستی که به من امر و نهی بکنی؟
فکر کردی کی هستی؟
...هی، نونا
پرسیدی من کیم؟
پس چی هستیم؟ دو تا غریبه؟
آره، درسته
...ما
فقط دوتا غریبه ایم
نونا- مگه نه، یو جه هون؟-
...وقتی من
از شمال فرار کردم اینجا
از خانواده ام جدا شدم و تنهایی اومدم اینجا
،توی این چند دهه ای که گذشت
بینهایت به این اقیانوس زل زدم
و منتظرشون بودم
خانواده ای که منتظرش بودین رو پیدا کردین؟
...خب
...یه مدت پیش
نوه ام که فکر میکردم توی شماله، اومد پیشم
تقریبا همسن توعه، مرد جوان
وقتی ناخواسته تا همچین سن بالایی زندگی کنی
باید با افراد خیلی بیشتر هم
غیر منتظره خداحافظی کنی
بچه های عزیزم که از ته قلبم عاشقشون بودم رو
با دستای خودم فرستادم اون دنیا
...و
کلی از زندگیم رو
با خواسته های به جا مونده از گذشته ام گذروندم
اون بچه ای که فکر میکردم
...قبل از مرگم نمیتونم ببینمش
اومده پیشم
با اینکه توی شرایط متفاوتی بزرگ شده
درست و با استقامت بزرگ شده
دیدن قلب صادق اون بچه
منو خیلی خوشحال میکنه
حالا دیگه هرجا که بره
...مطمئنم که
مسیر درست رو انتخاب میکنه
احساسات به جاموندهی من
...یه مقدار
راحت شدن
حتما خیلی خوشحال شدین
آیگو، معلومه، خیلی خیلی خوشحالم
فقط شادی نیست
احساس خوشبختی میکنم
تو این لحظه های آخر زندگیم
حس میکنم یه هدیهی نهایی
از طرف خدای سرنوشت گرفتم
اینطوری بهش فکر میکنم
...خب
...همش من
درباره داستان خودم حرف زدم
خب، پسر جوان
بین اعضای خانوادت
کسیو داری که اینجا زندگی میکنه؟
این چیزیه که از پدرم شنیدم
خب، تونستی اون خانواده رو ملاقات کنی؟
...خب، اون
یکم برای من متفاوته
متفاوته؟
...پدرم
چون مادرش رو وقتی که رفت جنوب از دست داد
مادرش رو مقصر میدونست و سرزنشش میکرد
وقتی زندگی سخت میشه
یا به کسی تکیه میکنی، یا سرزنشش میکنی
فقط دوتا گزینه وجود داره
پدرم اینطوری بود
همش به مادری که کنارش نبود تکیه داشت
برای همین در نهایت مادرش رو سرزنش میکرد
...که اینطور
من خیلی وقتتون رو گرفتم
اوه، نه مشکلی نیست
نگفتی منتظر کسی هستی؟
همینجا راحت بشین تا بیاد
آره
وقتی هنوز نیومده
مشخصه دیگه نمیاد
ممنون بابت چای
باید سالم بمونی
تا روزی که دوباره همو ببینیم
نمیتونی با ما بیای؟
مون سونگ
بیا سال بعد هر اتفاقی هم که افتاد دوباره همو اینجا ببینیم
باشه؟
...بیا قول بدیم، اینطوری
مادربزرگ، ما قراره دوباره همو ببینیم
اسم من ری مون سونگه
یادت نره، باشه؟
...اوه
نونا
الان چی گفتی؟
هنوزم میخوای انکارش کنی؟
من اصلا نمیفهمم
که چی داری میگی نونا
یو جه هون- اون کیه؟-
بازیگر تئاتر
یو جه هون
...از کی
فهمیدی؟
چطوری فهمیدی؟
مهمه؟
...خب
...لطفا اول به حرفام گوش کن، من
میتونم همه چیو توضیح بدم
چیو میخوای توضیح بدی؟
که چرا اینکارو کردی؟
چرا خودتو جای پسر عموم جا زدی؟
چرا باید ری مون سونگ میشدی؟
میدونم
آره
حس میکنم میتونم بفهمم که چرا اینکارو کردی
برای همین تظاهر کردم که نمیدونم
دلیل اینکه اون خبرنگار اومد سراغ من
...تو بودی، پسر عموم، نه
تا درباره تو اطلاعات جمع کنه
کسی که پسر عموم نیست ولی جای پسر عمومه
فکر میکنی اگه عمومی بشه چه اتفاقی میوفته؟
اگه صورت تو روی مقاله چاپ بشه با عنوان
نوه سوم گروه ناکوون، کسی که برگشته
فکر میکنی چه اتفاقی میوفته؟
...برای همین
...پس
میدونی برات چیکار کردم؟
به نظرت شبیه احمقام؟
ببخشید
بذار یه چیزی رو ازت بپرسم
...وقتایی که با من خوب بودی
...درباره اون هم
چون مجبور بودی فیلم بازی می کردی؟
لحظات شادی که با هم داشتیم
...خاطرات خوبمون
...همه اونا
دروغ بودن؟
نه
دروغ نبودن
...چه به عنوان ری مون سونگ
یا به عنوان بازیگر تئاتر لی جه هیون
همشون واقعی بودن
...پدرم
،چون مادرش رو وقتی که رفت جنوب از دست داد
مادرش رو مقصر میدونست و سرزنشش میکرد
مامان بزرگ
چرا بدون خبر اومدی اینجا؟
میخواستم بیام هتل
و تو رو هم ببینم
میدونی بعضی وقت ها همچین حسی دارم
این دور و اطراف بودم
برای همین اومدم
چرا این دور و اطراف بودی؟
،اون بچه مون سونگ
...بهم گفته بود
که بعضی وقت ها باید از دور
به همه چیز نگاه کنم
در مورد چی؟
No comments yet. Be the first to leave one.