نخستین 200 خط.
-اون یکی چی؟ -به خوبی جواب میده.
این جمعیت آبآوردهی انسانها اصلا به دریا تعلق نداره
خفاش!
سلام.
-گمشو از اینجا! -درست مثل سریال جزیرۀ گیلیگان!
زودباش!
برامون کارت پستال بفرست!
فقط پسرا!
و بزن بریم...
مترجم: Negar FD
دوباره خیلی عذر میخوایم اگر
وقتتون رو گرفتیم...
کاش میتونستم تو هرچیزی که
این تماس قرار بود راجع بهش باشه کمکت کنم...
این کنت بکیولاست؟
-اون کیه؟ -سلام کنت بکیولا!
-طرفدار بزرگتم! -نه، هیس!
مثل اینکه واقعا خونآشام نیست.
ما اشتباه فهمیدیم! در واقع اون اسکوت...
-اسکات... بکیولاست. -اسکات!
نادجا واقعا باید برم... آدم تو استخرم هست...
-بله باید بری. خیلی ممنونم. -ولی قبل از اینکه بری
کنت بکیولا، میشه فقط یه چیزی بپرسم...
شما احیانا خونهی اجدادی
تو نواحی ترنسیلوانیا نداشتین؟
نه تا جایی که میدونم.
همه اینجا تو "شرمن اوکس" ساکن هستیم.
اوه، نزدیک بخارسته؟
نه، یه جاییه بین مولهالند و گلریا...
به خاطر همکارم عذرخواهی میکنم
دیوانه هستش.
من و نندور به یه توافق بهتر رسیدیم
راجع به ریاست شورای خونآشامی با همدیگه.
-که یک... -راه حل دیپلماتیک هست، که به این وسیله...
که هر دو نفرمون ریاست شورا رو به صورت روز در میون
بر عهده داریم.
راه حل افتضاحیه.
هر روز رو با لغو کردن کاری که اون یکی روز قبلش انجام داده میگذرونن.
ما دو نفر هستیم... اما یکی کار میکنیم.
یکی.
من گفتم با هم بگیمش!
از زمان حکومت پادوک دیوانه، این بدترین
ریاست شورای خونآشامیه که دیدم.
که اتفاقا اونم سعی کرد وظایف رهبریش رو با یه چهار پایه
که فکر میکرد سخنگوئه تقسیم کنه
ولی حتی با اونم روزای خوشی رو گذروندیم!
هیچ روز خوشی با این دوتا وجود نداره.
در نهایت، تقسیم قدرت و
همزیستی همهش همینه.
یک شرایط کاملا فلسطینی/اسرائیلی.
بله، یک برد دو طرفه.
-نندور! -بله؟
دوباره شروع شد...
-چیه؟ -نندور!
اینجایی!
-همهجا رو دنبالت گشتم... -الان نه عزیزم.
-یه لحظه وقت میخوام. -امکانش هست لطفا من رو بلند کنی و...
- سرم شلوغه. - الان پوست بیضههات رو میکنم و مجبورت میکنم
مثل آدامس بجویش!
این چیه؟
این یک عهدنامه برای شورای خونآشامی ما
در منطقهی سه ایالتی هست...
برای اینکه حامیان مالی مفتخر راه پیمایی تفریحی
-برای بیماری ام اس باشیم. -بله.
-و چرا فکر میکنی این ایدهی خوبیه؟ -نادجا!
ایدهی خوبیه، چون خوبه که
انسانها سالم باشن.
انسانهای سالمتر یعنی انتخابهای سالمتر برای تغذیهی ما.
-منو بلند کن لطفا! -الان نه عزیزم!
-لطفا! -برو کوچولو!
پس قراره پشت یه سری تیشرت به
کل دنیا اعلام کنیم:" با افتخار، اسپانسر شده توسط
-خونآشامهایی که در میان شما زندگی میکنند... -گوش کن به من!
-که اتفاقا قرار نبود راجع بهشون بدونین؟" -یوو هووو!
لغوش میکنم.
-لغو میشه. -سلام؟
هیچی رو لغو نکن.
به طور موقت دستور توقف کار
لغو کردن رو میدم.
هیچیکس اصلا نمیفهمه. اینجوری میشه که مثلا
"اسپانسر شده توسط ولز فارگو
ساندویچی جرسی مایک...
"... ویکستا."
گاهی حس میکنم برای همه نامرئی شدم.
و این دردناکه، میدونی؟
عجب، خب...
الان قراره این کارو بکنیم؟
گیرمو رو برای مصاحبهها میذارین کنار عروسکه؟
این کار... این کارو میکنیم؟
واقعا مصاحبههای آدمای درجه دو رو همزمان انجام میدیم؟
عالیه، خیلی عالیه بچهها...
اوه وای چه قدر بدبختی!
پاهای من پنج سانته!
مثل اینکه شما کارتون اینجا تمومه...
منم کار دارم برای انجام دادن...
-کمک میخوای؟ -نه خودم میتونم.
-اوی! -گیرمو، بیخیال...
این یارو خودش کار اضافیه، درست نمیگم؟
حالا حدس میزنم دارین فکر میکنین
چرا این رفقا توی قایقن؟
راستش تو راه جایی به اسم پلام آیلند هستیم
کالین رابینسون باور داره که پلام آیلند
اسراری راجع به منشا انرژی خونآشامیش داره...
متعلق به دولته
یه مرکز تحقیقات بیماریهای حیوانیه...
غیر قابل دسترس برای آدمای عادی و احتمالا کاملا محافظت شده.
قرنها پیش...
من فرماندهی بسیاری از
کشتیهای مهم رو بر عهده داشتم.
من زندگی دریانوردی خودم رو به عنوان یک...
ملوان جوان در حال شستن عرشههای پیپی...
عرشههای پیپی!
اسمش همینه!
-اوه... -آره.
و از اونجا مسئول قایقهای جنگی،
کشتیهای جنگی، کشتی دزدان دریایی و...
دو ثانیه هم تایتانیک بودم.
هرچی بگی من توش دریانوردی کردم.
چه غلطا؟
-فقط بزن رو... -آره آره دارمش.
ببخشید.
آره، بلنده.
میدونی، اینکه یه روح
تو بدن یه عروسک باشی تجربهی پیچیدهای بوده.
ولی یه سری خاطرات خوبی اینجا ساختم.
بله...
یادت باشه قطع کردن سر کسی آخرین راه حل ممکنه.
آره، باشه.
که به نوبهی خودش باعث به وجود اومدن یه الگوی ناهموار میشه...
و برای همینه که
هفتهی پیش عجیب راه میرفتی.
-اگه خفه خون نگیری تو اونی میشی که عجیب راه میره. -کاملا.
اوه نندور!
لعنت!
-خیلی خوبه! هی! -میکشمت!
-نندور میکشمت! -وای اوه... هی! نادجا!
ولی حالا که مدتی گذشته، فهمیدم که به اینجا تعلق ندارم.
شاید من اون تیکهی اضافهی پازل هستم
زمانی که پازل تموم شده و جایی برای گذاشتنش نیست.
که اتفاقا پازلها اینطوری نیستن.
ولی کی اهمیت میده؟
این حسیه که دارم.
من اون تیکهی اضافی پازلم.
باشه...
بزنیم به جاده...
صادقانه بگم نندور، نمیخوام
از سگهای باکره نمونهبرداری کنیم. قبلا امتحانش کردیم،
جواب نمیده.
-لغو خواهد شد. -"بستنی خونآشامی"؟
فقط خون سرده
میتونیم خودمون خون رو بذاریم تو یخچال
-نیازی نیست بستنی خونآشامی تولید کنیم! -نادجا...
-لغوش کن. -سلام؟
-من دارم میرم. -لغو خواهد شد.
پرترههای بیشتر از نندور؟
لغوش کن. نه، به اندازهی کافی پرتره داریم...
باشه پس، فکر کنم به راه رفتنم ادامه بدم.
کارناوال خونآشامی؟
ما یه گونهی مخفی هستیم!
وقتی من کاپیتان بودم، زندگی بهترین بود!
هزارتا آواز مخصوص دریا بلد بودم!
تا خایه بین فاحشهها غرق بودم
روزای دیگه با شمشیر میجنگیدم
اینقدر طلا داشتم که میتونستی یه چوب گوهی رو...
چه غلطی داری میکنی؟ تاریکه...
میدونم، حس خوبی داره ولی.
هی میتونی به پشتمم بزنی؟
شاید بعدا اینکارو بکنم.
این چه آهنگیه؟
آزارهدهندهست ولی آشنا...
و بازم چیزی نیست که قبلا شنیده باشم.
موتور رو خاموش کن! موتور رو خاموش کن!
و رادیو!
فکر کنم صدا از اونجا میاد!
داره از سمت راست کشتی میاد
باید بررسیش کنیم!
خب مجبوریم! نمیدونم چه کار دیگهای میشه کرد!
-باشه، همون کارو میکنیم. بزن بریم. -زودباش!
نه، دارم فکر میکنم...
-ممکنه تله باشه. -منم به همین فکر میکردم!
کاملا مثل یه جور تله به نظر میاد...
احتمالا نباید...
اوه اوه!
نه، فکر میکنم حتما باید بررسیش کنیم!
-زودباش بجنب دیگه! بزن بریم! -حله!
-حالا چی میگی؟ -کراواتم کو؟ کراواتم کو؟
لعنتی!
اوه نندور! اوه نندور کمک!
-چیه؟ چیه؟ -کمکم کن! کسی هست؟ نمیتونم...
اوه، نه!
-چیه؟ چی شده... -نیست!
-کی؟ -عروسک کوچولوم!
رفته! خونه رو ترک کرده! نمیتونم پیداش کنم!
از کجا میدونی از خونه رفته؟
-شاید فقط زیر مبله... -نه!
میتونم تو استخونام حسش کنم!
منم اگر میخواستم همه نگرانم باشن
و شر به پا کنم دقیقا همین کارو میکردم!
یه کم بهش فضا بده، مطمئنم برمیگرده.
No comments yet. Be the first to leave one.