Glorious Day (A Good Day / Kiboon Joheun Nal / 기분 좋은날)

Glorious Day (A Good Day / Kiboon Joheun Nal / 기분 좋은날)

دانلود زیرنویس Farsi Persian

هماهنگ با نسخه‌های زیر

Glorious Day E35
ناشر shahlaz
ترجــمه و زيرنــويس :شـهلاز

برچسب‌ها

other
تاریخ انتشار: 2015-05-28
تعداد دانلود: 8
مخصوص ناشنوایان: No

پیش‌نمایش زیرنویس Farsi Persian

نخستین 200 خط.

مـتـــــــــرجـم شـــــــهلاز

= قسمت 35 =-

هی جه وو

خوبه

. متاسفم

اوپــا

!اوپــا

چی شد؟

اون چه....؟

داره کجا میره؟ - این وسط کجا داره میره ...؟ -

سو جه وو ، چی شده؟

بعدا باهات حرف میزنم

هی ، هی این وو بالاخره همه چی رو خراب کرد

.مـادر

اوه عزیزم

چی شده؟ - خانم سو -

من واقعا متاسفم ...متاسفم

من الان بر میگردم ، عزیزم من میرم خودم میرم

حتما نیاز فوری به دستشویی رفتن پیدا کرده واقعا معذرت می خوام

برای چی وسط مراسم باید بره توالت؟

منم میرم

تو بمون ، جه وو تو برو

راست میگه - بله -

چرا اون این کارو کرد؟

زیاد مهم نیست حتما از استرس زیاد بوده

.بله ، بله

من برادر داماده آینده سو این وو هستم

ببخشید که مراسم قطع شد ، بعد از یه مدت کوناه دوباره خدمت میرسیم ، با اجازه

سو این تو هم برو اتاق عروس یه کم استراحت کن

اوپــا

تو دیونه ای ، دیونه

داری میگی می خوای نامزدی رو به هم بزنی؟

تقصیر من نبود ، این سولی بود که حلقه رو قبول نکرد

این چیه؟

اونی که من بهت دادم کوش؟

من اونو گذاشتم خونه

چطوری تونستی حلقه رو بذاری خونه؟

برای چی همجین کار احمقانه ای کردی؟

برای اینکه می خواستم خودم براش حلقه بخرم

من با دیدن پیشنهاد دادن هیونگ فهمیدم کار من درست نیست

صادقانه بگم من هیچی ندارم

من ، راستی یه ماشین قسطی دارم

چطوری یه عوضی مثل من می تونه نامزد کنه؟ اما از اونجایی که خودم موافقت کردم بازم تلاشمو کردم

من تا اینجا اومدم برای اینکه فکر کردم می تونی از این به بعد درستش کنم ، ولی تا همینجا دیگه کافیه

اگه سولی واقعا منو دوست داشت ، به نظرم باید خوشحال میشد

اما اون می گه اگه حلقه اش الماس نباشه قبول نمی کنه

چطوری می تونم با همچین دختری ازدواج کنم؟

! اینطوری نیست

هر چی هم که فکر کنی ، حق نداری این رفتارو جلوی مردم توی مراسم انجام بدی

همه اش تقصیر توئه

تقصیر هیونگ نیست ، بخاطر اشتباهات خودمه

من به ساعت مچی نیاز ندارم بیا بگیرش

اوپا من فقط شوکه شده بودم

ولم کن - این وو -

بیا بریم بذار با هم حرف بزنن

مهمونا منتظرن سولی ، این وو سعی کنین احساساتی رفتار نکنین

تصمیم بگیرین می خواین ادامه بدین یا تمومش کنین

منظورت در مورد تموم کردنش چیه؟

سو این وو ، هر تصمیمی که بگیری ، یادت باشه باید مسئولیتشو قبول کنی

زیاد مارو منتظر نذار

مامان بیا بریم - زود باش برگرد ، فهمیدی ؟ -

قلبم وایساد

اوپا ، تو خودت می دونی من چقدر دوست دارم

!اوپــا

این تمام ئه چیزیه که من دارم

همینطور در آینده من توانایی براورده کردن تمام انتظارات تو رو ندارم ، پس خوب فکراتو بکن

من به حلقه نیازی ندارم ،راست میگم

اوپــا من واقعا اشتباه کردم

من واقعا اشتباه کردم

حتی نمی تونم تماس بگیرم ، چه اتفاقی افتاد؟

چطور؟ نامزدی به هم خورد؟

چی؟ - می دونستم اینطوری میشه -

این وو کسی نیست که به یه زن متعهد بشه

حرف بیخودی نزن بیا سفارشارو برسون

امروز دیگه سفارش قبول نکن

بله جناب معاون

چی؟ - اگه شما با جه وو ازدواج کنی باید همینطوری صدات کنم -

...معاون رییس ؟ معاون رییس

ازدواج یه کار سنگینه من می خوام زیر نظر داشته باشمت

گفتم که من فهمیدم

این حلقه خیلی قشنگه

داری راست میگی؟

معلومه

الان چطوری می تونیستم تو روی خونواده سولی نگاه کنیم؟

اگه تو هچین روز خوبی فرار کرده بودیم؟

بفرما یه کم بخورین

مادر بزرگ

شما برگشتین؟

ببین چطور عرق کردی برای اینکه از مغازه کیک برنجی مراقبت کنی

چیزی نیست

قیافه ات درست شبیه کیک برنجی فروشا شده

مگه چه کار سختی داره می کنه؟ چرا به جای اینکه برگردی سر کارت اومدی اینجا؟

آجوشی ازم خواست چون شما خسته ای توی درست کردن شام بهتون کمک کنم

....اوه چه بهانه ای

چون دلت برای جه وو تنگ شده بود ولی کردی اومدی

برای همین قبل از اینکه فروش تموم بشه دویدی اومدی ، درسته؟

امروز خیلی شلوغ بود ، همینطور مثل سیل برای سفارش کیک برنجی میومدن

برای همین امروز به جای سو جه وو دلم برای آجوشی و پدر بزرگ تنگ شده بود

فقط امروز؟

خوبه خودش داره میگه همه رو ول کرده اومده

آیگو ، می بینم که حالا می تونی حتی پدرمو بخندونی

از حالا به بعد تمام تلاشمو می کنم که شمارو هم بخندونم

هی هی هی لازم نیست همچین کاری بکنی

....با نگاه کردن به امروز

تو خیلی خوش شانسی با توجه به چیزهایی که جه وو گفت اون هر کاری می کنه که توی زندگی با تو باشه

....حتی باعث شد این وو

شین یه - زن داداش -

عاقل باش

هنوزم می خوای همچین چیزایی بگی اونم بعد اینکه به اون سختی این وورو وقتی داشت میرفت برگردوند؟

من بهت گفتم بریم اونه خونه برای اینکه دلم نمی خواست این چیزهارو ببینم

آیگو ، پاشو بریم

مادر بزرگ حرف رفتن نزنین ، یه کم بخوابین بعد برین

جه وو و داجونگ وقتی ازدواج کردین حتما باید جدا زندگی کنین

من براتون خونه می گیرم

چی؟ - چی؟ -

!پدر

هی ، شما دوتا خیلی خوش شانسین

فقط می دونم همه اینارو از مادرت داری

! واقعا که عمو

وای دااین ما خیلی مهارت داره

اما هی جو می گه مامانم مثل گلهای وحشی می مونه

گل وحشی؟

اینطوری نیست

من نمی دونم درسته یا نه

ولی منم گفتم به نظرم کاج خیلی بیشتر بهش میاد- اوه آره -

چه چیز خوبی دارن می بینن که اینطوری می خندن

اون نمی خواد بازم یه چیز عجیب بگه

اینجارو ببین

نه یکی قبل تر

بهم زدن نامزدی؟ می خوای زندگی منو خراب کنی؟

الان بهتره تا بعد از عروسی طاق بگیری

من از مادر این وو خوشم نمیاد و اینکه چطوری با تردید و متزلزل شروع شده

من خیلی نگرانم

من که بهتون گفتم من میخوام اونو محکم بچسبم و خیلی زود باهاش ازدواج کنم

حتی بعد گرفتن همچین حلقه ای بازم خوشحالی؟

مادر گفت اون حلقه رو بهم میده

و این یکی رو اوپا خودش برام آماده کرده

سولی خوب به حرفهای من گوش بده

اگه ازدواج کردی بیا با من زندگی کن

من نمی تونم تورو بفرستم به اون خونه

مامان اون خونه جایی نیست که قراره من بعد از ازدواج توش زندگی کنم

من بهتون گفتم وقتی ازدواج کنیم میخوایم جدا زندگی کنیم

متاسفم که باعث نگرانی شما شدم

...تو - اوپام خسته است ، برو بیرون ، برو بیرون -

زود باش

...این بچه

اوپا . متاسفم

بهتره سر قولت با من بمونی

...تو می دونی ازدواج کار سختیه

از فردا بیا خونه ما تا به عنوان یه عروس جدید آموزش ببینی

آموزش به عنوان عروس جدید؟

تو گفتی میخوای بیای پیش من

...سلیقه من ، ترجیحاتم ، و روش زندگی خونواده ام

...درضمن ، پدر بزرگ مادر بزرگم از خونه رفتن ولی تو حتی یه بارم نرفتی دیدنشون

! قرار بود برم

خوب انجامش بده

نگاهم بهته

آیگو فکر کنم دیگه باید برم

میرم ماشینو بیارم

می خواین همه بریزن سرم ؟ خب همینجا بخوابین

من خونه خودم راحتم

من می تونم تورو با اونا سر راه خونه ام برسونم

من می خوام با جه وو بریم یه دور بزنیم

بلند شو

باشه

بشین نمی خواد دنبالمون تا بیرون بیای

لطفا وقتی رسیدین بهم زنگ بزنین

اینقدر منو نگران نکنین

!عمو ، عمو

بله؟

بله

راستش خیلی وقته می خوام ازت اینو بپرسم

برای چی اینطوری شدی؟

چطوری؟

برای چی همیشه داری طرف خونواده داجونگ رو میگری؟

برای اینکه تو خیلی بهشون سخت میگیری

الکی ننداز گردن من ، رستشو بهم بگو

من داشتم لال می شدم اگه نمی پرسیدم

عمو نکنه یه چیزی بین تو و همسایه بغلی ما یعن نویسنده هان سونگ جونگ وجود داره؟

آیگو ...داری در مورد چی حرف میزنی؟

قرار بود من کتابشو منتشر کنم ولی دیگه اونم تموم شد

اینو نمی گم ! موضوع پدر خوندگی چیه؟

"توی مراسم دائه هی دا این داد می زد "پدر خونده

باورم نمی شد دارم اینو می شنوم

مگه چیه؟ خب بهشون گفتم من پدر خوندشونم برای اینکه دیدم خیلی تلاش می کنن خواستم بیشتر امیدوار بشن

!عمــــو

حالا که حرفش پیش اومد

دیگه با داجونگ اینطوری زننده رفتار نکن

اگه به این کارات ادامه بدی اونوقت منم مجبور میشم عروسی داجونگو خودم برگزار کنم اونوقت تو می تونی هماهنگش کنی؟

چی؟

شین یه من زندگی تورو می شناسم ولی میدونی که طرز فکر تو با من یکی نیست

اگه من قدم پیش بذارم میخوام اونو درست بفرستم خونه شما

اونوقت تو میتونی از پس عوض کارایی که من قراره براش بکنم بر بیای ؟

.....ای وای

اونا چه نسبتی با تو دارن که میخوای توی عروسی کمکشون کنی؟

برای اینکه دل من با اوناست

اگه اونا بخوان برن من نمیخوام جلوشونو بگیرم درست مثل اینکه من راه اونارو دزدیدم

اما دائه ، دااین و داجونگ با اینکه من بهشون گفتم پدر خوندشون هستم

اونا هیچی ازم نخواستن حتی هر وقت خواستم بهشون چیزی بدم اونا رد کردن

برای همین من خیلی بیشتر از قبل دلم میخواد ازشون پشتیبانی مالی کنم

نظرات

No comments yet. Be the first to leave one.

Keep it about this subtitle — sync, quality, typos.500 characters left