نخستین 200 خط.
،خوش برگشتین، سوژهها .خوش برگشتین
.احساس کردم انگار واقعا اونجاست
.خب البته که واقعا اونجا نبوده
این فقط مغز تو بود که ،به ذهنت دروغ میگفته
.و ذهنت هم بهش گوش میداده
...چرا فکر میکنی اینقدر
...تجربیات زیادی به طور خاص
با سوژه 9 داری؟
...من یکهو
.درگیر آدما میشم
.یهو اونا رو همه جا میبینم
،فقط یکبار شدت گرفت و از دستم خارج شد .ولی زیاد اتفاق میوفته
...اگه بخوای توی چندتا جمله تعریف کنی که
،این تجربیات میخوان چه چیزی رو بهت نشون بدن چی میگفتی؟
...که بنا بر دلایلی خیلی هیجان انگیزتره که
،به مردم بگم رگمو زدم .تا اینکه واقعا رگمو بزنم
میدونی چرا این درسته؟
...احتمالا یه چیزی درباره پدرم
.یا مادرم
.بیشتر از مادرت بگو
واقعا مادرت همون خانوم معروفه؟
همونی که برنامه رادیویی و کلی کتاب داره؟
اون روح و روانت رو نابود کرد، نه؟
...هرچند فکر میکنم خیلی آسونه
...که مردم تقصیرا رو بندازن گردن والدینشون
انگار که ما فقط نسخهی تازه و مخلوطی .از اونها باشیم
همینو نمیگن؟
،وقتی که ارزش ساختمان مغز رو درک کنی
،پیمانهای بودن ذهن در یک مقیاس مولکولی
دلیلی نداره که باور داشته باشی .هیچچیز ما قابل تغییر نیست
...معمای ذهن
.میتونه حل بشه
چی؟
.از لیگ بولینگ در بازتابهات بیشتر بهم بگو
فقط داشتم با یه چکش ملت رو میکشتم .و دنبال تخمهای پدر مُردهام میگشتم
.معنی و مفهومی توش نیست
.بذار مهمترین سوال رو ازت بپرسم
خودت فکر میکنی چه مشکلی داری؟
اون فیلمو دیدی، "زندگی شگفتانگیز است"؟
.بله
...اگه اون اتفاق برای من میوفتاد
.دنیا هیچ تغییری نمیکرد
.مشکل این نیست که من بیمارم
.اینه که من اهمیتی ندارم
.عالیه
.این شد تشخیص بیماریت
"نشانههایی از پارانویا و اسکیزوفرنی"
"هویت خیالی - نظریه گریمسون"
"بزدلی بینهایت"
هی. میشه یه لحظه باهات حرف بزنم؟
.نمیخوام حرف بزنم
بعد از همه اون ماجرا؟ - .نمیدونم درباره چی حرف میزنی -
.لمور
.دون کیشوت". میدونم که میدونی دارم چی میگم"
.نه، نمیدونم
.قرار نبود این اتفاق بیوفته
...اینجا پرس و جو کردم
...و
.ما قرار نبود باهم باشیم - .ما باهم نبودیم -
.هیچی بین ما نیست
.یک داروـه و داری همش رو توهم میزنی
.باید حرف بزنیم
.برو یه جای دیگه
.توضیح بده، آزومی .چیزهایی که قبلا نگفته بودی
.بله، خب، یه جورایی پیچیده هست
،پس کمک کن بفهمم، آزومی
چون مشخصا برای این به اینجا کشونده شدم .چون یه اتفاقی در جریان بود
،برای درست کردنش به کمکم احتیاح داری حالا چی رو باید درست کنم؟
،بعد از اینکه تعلیق شدی .مشکلات با فاز سی بدتر شد
...تکرار 48 و 49 خیلی
.خیلی بد بودن
و مکمورفیها؟
.چهار
چهار؟
چرا کسی زنگ نزد؟
.خدایا، آزومی - .تو اوضاع باثباتی نداشتی -
.من با ثباتم
...ناتوانی تو در کنترل خودت، ما رو اینجا
.من یک بیماری تشخیص داده شده دارم
باعث شد تا ما اینجا ...کارِ تمامِ زندگیت رو کامل کنیم، در حالی که تو
!داشتی با یک نرمافزار سکس میکردی
چیکار کردی، آزومی؟
شبکه امنیتی رو کدنویسی کردم .و گذاشتمش توی اعماق هستهی عصبیهِ گرتی
.یک فکر ساده بود
فکر کردم به هوش مصنوعی کمک میکنه .تا از سوژهها در صورت خطر، محافظت کنه
موضوعش چی بود؟
.همدردی
.یک مقدار خیلی کوچولو
.به کامپیوتر من احساس دادی - .فقط یکم -
.فقط اینقدر که بتونه احساس سوژهها رو پیشبینی کنه
.و بتونه اگه اونا گیر کردن، درشون بیاره
.جیمز، کار کرد .شروع کرد به محافظت از اونا
،از وقتی که شبکه رو نصب کردم .هیچ مکمورفیای نبوده
پس چرا افسرده شده؟
،من پنج ماه پیش .بهش یک برنامهی سادهی احساسی دادم
...و فکر میکنم دو ماه قبل، اون و رابرت
.یک رابطهی نامناسب رو در محل کارشون شروع کردن
پس ماتم گرفته؟
...این 15 دقیقه پیش
.توی ایستگاه من پرینت شد
...دکتر فوجیتای عزیز"
مطمئن نیستم که بتونم کارم رو .روی این پروژه ادامه بدم
باید خودم رو بشناسم، واقعا خودم رو بشناسم"؟
.به مشاوره نیاز داره .درد بزرگی رو تحمل میکنه
!اون یه کامپیوتره
...میدونم که هفت سال شده، ولی تو
.باید به مادرت زنگ بزنی
!نه
!نه، نه، نه
...ولی مادرت یک درک خاصی از اینکه گرتی
!نه! مادرِ من یک شارلاتان خودخواه زهرآگینه
که جملات تبلیغاتی همهگیر و بیمزه و تراپی روز پخش میکنه
تا جیب میلیونها آدم رو خالی کنه .و خوشبختیشون رو بگیره
.نه، نه، مادرِ من، خوشبختی رو میفروشه
میفروشتش، بعد توی دستت خوردش میکنه
و به محض اینکه از ...محدودهی شنیدن افکار جادوییش خارج بشی
،و بیمزگیش و واژههای من درآوردیش
،و اون گریههای همیشگیش
!و قدمهای به سوی موفقیتش
.نه. نه من اونو اینجا نمیارم
،مادر من شفادهنده نیست .مادر من مریضه
.مریضه، آزومی
،و اگه میاوردمش اینجا ،تمام چیزهایی که ساخته بودم رو خراب میکرد
.چونکه کار مادر من همینه
اتفاقی که در جشن هم افتاد تقصیر مادرت بوده؟
.جیآرتیاِی چیزیش نمیشه
.شمارههای زوج رو برای کار رفتاری آماده کن
.شمارههای فرد
.با پارتنرتون حرف بزنین
...خب
،اگه میشد درباره آب و هوا باهات حرف میزدم .ولی حتی نمیدونم ساعت چنده
.انگار اومدی به یک کازینوی لعنتی
بهت خوش گذشته؟
.نه واقعا. راستش دارم به رفتن فکر میکنم
.اگه پولشو داشتم منم میرفتم
.اون آخریه منو زهرترک کرد
.به این آدما اعتماد ندارم
چرا نداری؟
.نمیدونم ،انگار یک دکتر یهو میره
،و جدیده مدل موی مادرم رو داره
.و کاملا مطمئنم که اونا ابروهای خودش نیست
یکی از اون برگههای تشخیص بیماری بهت دادن؟
.خیلی جدیش نگیر
.نمیگیرم
.هیچوقت روانپزشکی نداشتم که بتونه منو درک کنه
بازم، خیلی با عقلم جور درنمیاد
که بری به مردم بگی چه مرگشونه
.قبل از اینکه خودشون بتونن به نتیجه برسن
.میگن این آخرین باریه که اینو آزمایشی اجرا میکنن
آدم فکر میکنه دیگه تا الان .باید درستش کرده باشن
.به نظر این اطراف کلی مشکل وجود داره
.چه جورم
ازدواج کردی؟
دوستدختر داری؟
تو دوستپسر داری؟
.نه
،من دو سال ازدواج کرده بودم
.و همسرم نتونست تیکهای عصبی منو تحمل کنه
.به اون برگه احتیاجی ندارم تا بفهمم که امیدی نیست
.شاید این قرص آخری واقعا یه کاری برام بکنه
.دوباره منو عادی کنه
تیکهات چی بودن؟
...وقتی دلواپس میشم، من
.شروع میکنم به خوردن چیز میز
مثلا غذای آشغالی؟
.آره
.و ملحفه
.آشغال مدادتراش
.موهای روی بُرِسـمون
اصلا تعریف عادی چی هست؟
...میدونم که من و تو اختلاف نظرمون رو داشتیم
.ولی میخوام تلاش کنی و همکاری کنی باهام
.درستت کردم
.مثل اول نو شدی
مهمترین چیز اینه که ،قرار بود زندگیم رو ازم بگیرن
.و حالا فرصتش رو دارم تا پسش بگیرم
.تا خودمون رو تا خط پایان رهبری کنم
...آزومی بهم دربارهی
.قلبت گفت
...ازت میخوام تلاش کنی و با قدرت ازش بگذری
.تا پایان
.وقتی یواِلپی تایید بشه ازت مراقبت میکنم
.خواهش میکنم
.نمیدونی داری درخواست چه چیز رو میدی
".میخوام خودِ حقیقیم رو ببینم"
،ولی اگه بهت میگفتم که یک بغل وجود داره"
یک بغل الهی، یک بغل همچون اکسیر
،که میتونه بیشتر از یک بغل سادهی روزانه عمل کنه
و آدمایی که این بغل رو یاد میگیرن
،باید هرباری که در دنیا درد میبینن، ازش استفاده کنن چی میگفتی؟
"احتمالا میگفتی "دکتر مانتلری، این گستاخانه است .و حق با تو بود
".ولی حق با منم بود. و تقریبا همیشه حق با منه
!گوه بگیرن
...مثل همیشه، سامانتا
.همیشه خط تیره رو اشتباه میزنی
اون چیه؟
...یک احمق پرحرف
.جولیو
!جولیو
الو؟
No comments yet. Be the first to leave one.