نخستین 200 خط.
هوم.
بچهها.
چوئی.
آفرین عزیز دلم!
بیاین بچهها. برین بیرون.
آفرین.
ایول.
وزش باد نه چندان شدید در سانتا آنا پیشبینی شده...
کجایی؟
اِم...
گمون کنم قطعا بلاکش کنم.
آخه اگه میخواد بدون من بره واسه خودش بگرده،
اصلا... بگذریم.
مامانم بابت خالکوبیهایی که میکنم...
خیلی اذیتم میکنه.
مترجم: «کیارش نعمت گرگانی»
تبلیغ کسب و کارتون میتونه اینجا باشه! کانال من در تلگرام: realKiarashNg@
بهترین کانال موسیقی تلگرام: RealGMusic@
ولش کن!
- بابا، بابا، بابا. - ولش کن!
- برو بالا. - خودت تماس گرفتیها.
- بابا! - با تو نیستم سم. پسرمه.
به خدا قسم میخورم.
تحریکم نکن جناب.
گوشیت رو قطع کن.
بابا داره با گوشیش صحبت میکنه. ما که صحت کرده بودیم عزیز دلم.
- گوشیت رو بذار کنار. - عزیز دلم.
- عزیز دلم، عزیز دلم. - نهخیر. نهخیر.
- عزیز دلم؟ عزیز دلم. - بابا!
ممنون.
ای خدا.
امان از دست بچهها، مگه نه؟
- خیلیخب. - سلام سم.
تماس گرفتم که بگم پرو لباست تو «وستر کاستوم» تأیید شد.
- جمعه، ساعت دوئه. - خیلیخب، یادم رفته بود.
به نظرت چقدر طول میکشه؟
آخه سه و نیم کار دارم.
منظورت چیه؟ پرو لباسش چهار ساعت طول میکشه.
باید چهار ساعت خالی کنی.
ای خدا. چهار ساعته؟ واسه چی؟
آخه قراره لباست چندلایه باشه و یه پیراهن هم روش بپوشی.
درام تاریخیهها.
طی چهل و هشت ساعت آینده هیچی نخور.
فقط مایعات بخور. کمر ملت اون موقعها خیلی باریک بوده.
کمرشون خیلی باریک بوده.
خیلیخب، ولی واسه چی چهار ساعت طول میکشه؟
تقریبا تو کل سکانسها حضور داری. یازده لباس مختلف میپوشی.
خیلی بهت حسودیم میشه،
قراره یه نگهدارنده دامن هم بپوشی.
خیلی عصبانیام. همسرم از غصه دق میکنه.
- بابا! - باید قطع کنم.
آخ!
نمیخوام یه پیراهن دیگه هم بپوشم.
- الو؟ - سـ...
اعصابم بدجوری خرد شده.
رفته بودم فروشگاه «ورایزن» که خطم رو عوض کنم،
- ولی اینقدر معطلم کردن که... - خیلیخب.
عه، گوشی دستت باشه.
لطفا گوشی دستت باشه.
- الو؟ - برنامه امروزمون...
هنوز پابرجاست یا نه؟
آره ماریون.
واسه چی نباید باشه؟
صرفا پرسیدم دیگه. ای خدا.
مامان، پسرت زنگ زده.
به زودی میام دنبالت که بریم اونجا.
من اصلا علاقهای ندارم بیام اونجا.
از مردگان که نمیشه درسی گرفت.
خیلیخب، پس مرسی. خداحافظ.
ببین، میشه یه موقعی وقت بذاریم...
و راجع به مسائل مالی صحبت کنیم و بهم توضیح بدی؟
آخه جریان اعتبار و امور مالی...
و این چیزها واقعا گیجم کردن.
ضمنا، میخوام جریان رمز غیرمثلی رو هم بدونم.
اصلا رمز غیرمثلی دیگه چه کوفتیه؟
اگه بخوام ماهیت رمز غیرمثلی رو برات توضیح بدم،
عمرم کم میاد، جوابم هم منفیه.
قبلا هم سعی کردیم راجع به پول صحبت کنیم.
من و تو نمیتونیم چنین مکالمهای داشته باشیم،
- دلیل اصلیش هم خودتی. - این دفعه بهتر رفتار میکنم.
حواست عین قزلآلای رنگینکمان سریع پرت میشه.
وایستا ببینم، چی داشتی میگفتی؟
برو بابا...
راستی،
یادته که...
چی رو یادمه؟
ولش کن. ساعت سه میبینمت.
سلام مامان، بجنب دیگه. منتظرهها.
دارم سعی میکنم بیام، بیست دقیقه است که دارم دور می...
وای خدایا! الان میام.
شرمنده. وای.
یه لحظه وایستا دیگه. جای پارک خودمه.
جای پارک...
ای بابا.
خیلیخب.
وای!
ایول.
- رانندگی یاد بگیر دیگه! - ایول.
انگشت وسط بنده و کلی...
فحش و ناسزا هم تقدیم به شما جناب.
اوهوم. ایول.
بیا دیگه.
کفشم مناسب نیست.
- کلی منتظر بودهها. - واقعا؟
وای.
تنها ساختمون پنجطبقه...
بدون آسانسور لس آنجلس همینهها.
شوخیشون گرفته؟
وایستا.
جدی میگم.
ایول، طرح آجری دیوارش رو خیلی دوست دارم.
وای، یه کم گرمه.
اینجا کولر نداره؟
اِم، نه، متأسفانه نداره.
ولی میشه پنجره رو باز کرد...
که بین دو پنجره کوران بشه...
و چشمانداز حیاط رو تماشا کنین.
حتما میکنم.
اِم، راستی، من خیلی دوستتون دارم.
- عه. - نوار ویدئوی...
نوار ویدئوی «جریان عرفانی» مامانم رو قاپیده بودم.
آره، تو بچگی تماشاتون میکردم.
وای، چه ناز.
ممنون.
کل مردم دنیا اون پایین میشاشن؟
توهین نباشهها.
هالیوود همین شکلیه دیگه.
- خیلی دوستش دارم. - آها.
ولی... اِم...
- هوم... هوم. - اجارهاش میکنم.
- هوم؟ - عه. خیلیخب.
بذارین برم اسنادش رو بیارم.
ولی مامانت هم باید ضامنت بشه.
- خیلیخب. - اِم...
میشه باهاتون سلفی بگیرم؟
- اِم... آها، چرا که نه؟ - هورا.
خیلیخب.
«اسپینلی»!
- هه. - ممنون. خیلیخب، الان میام.
الان میام.
خیلیخب.
آدم که همینجوری نمیگه «خیلی دوستش دارم. اجارهاش میکنم.»
آخه... وایستا ببینم. آخه چهجور آدمی اینجوری میگه؟
- کل خونه همین شکلیهها. - تختخوابم رو اینجا میذارم.
- وای خدایا. - ابزار کارم رو اینجا میچینم.
- خیلیخب. - حرف نداره.
ضمنا،
آزمایشگاه تولید شیشهات رو هم اونجا میچینی...
این چیه؟ انگار آژیر...
- نه... روشنش نکن. - آژیر شناسایی دوده.
- آره. - وای خدایا.
دختر جان.
وای نه. بیشوخی؟
- آخ... - مامان،
چطور ممکنه اعتبار بانکیت در حد خودم باشه مامان؟
واسه چی وضع اعتبارت اینقدر خرابه؟
- چطور میتونی اینقدر بیخیال باشی؟ - عجب.
کس دیگهای نیست که بتونه ضامنم بشه؟
ای خدا.
چطوری مامان جون؟
سلام عزیز دلم. دلم برات تنگ شده. دلم برات تنگ شده عزیز دلم.
- چه بامزه. - عزیزم، عزیزم، کلاهت رو بردار.
بذار صورتت رو ببینم.
- نه مامان. - سلام.
کی برمیگردی؟
مامان، لطفا برام خیارشور و «تاکیز» بخر.
«گیترید» قرمز هم میخوام. تخممرغ آبپز هم میخوام.
ضمنا، وقتی رسیدم خونه، کل غذاهای محبوبم رو درست کن.
خواهش میکنم بابا. آدامس هم میخوام.
- به گری غذا دادی؟ - خودت که میدونی دادم.
- جفتمون میدونیم دادم. - جفتمون میدونیم دادی.
ای خدا، دلم واسه کوچولو موچولوم تنگ شده.
اینجا بدون تو خیلی فرق داشت.
مامان، میخوای به بابا سلام کنی؟ به بابا سلام کن.
عه، اِم...
- عه، اِم... - سلام.
- سلام. سلام. - اِم، حالت چطوره؟
- آره. خیلی خوبم بابا. - اِم، صرفا داشتیم...
- حالِ... آره. - صرفا، اِم...
- حتما هوا خیلی گرمه. آره، اِم... - خیلی خوش میگذره. داریم، اِم...
ممنون که...
- ممنون. - سلام بابا.
عه، سلام، حالت چطوره؟
صرفا... استرس دارم.
جریان چیه؟
بعدا تو گروه خانوادگیمون بهت پیام میدم.
گروه خانوادگی؟
گروه خانوادگی. هوم.
خداحافظ.
مامان؟
فقیری؟
وای، نمیدونم چی بهت بگم مکس.
دنیا همین شکلیه دیگه. همهچی سیاه و سفید نیست.
چه بد.
اون واحد رو خیلی دوست داشتم.
فرانسیس فارمر قبل از بستری شدنش،
ساکن همون واحد بوده.
شاید هم بعدش بوده. بالاخره ساکنش بوده دیگه.
خیلیخب.
No comments yet. Be the first to leave one.