نخستین 200 خط.
«:: مــتـرجـم: مرتضی ::» |^| GodBless |^|
در ساعت دوازده روز اول اکتبر 1989،
43 زن دارای فرزند شدند.
نکتۀ غیرعادی درمورد این واقعیت اینه
که هیچکدام از این زنان در شروع روز اول باردار نبودند.
سر «رجینالد هارگریوس»، میلیاردر ماجراجو و عجیب،
تصمیم گرفت تا هرتعداد فرزندی که میتونه پیدا و به فرزندخوندگی بپذیره.
شگفت آوره!
بابتش چقدر میخوای؟
جای گاوصندوقُ نشونم، وگرنه خانوادت میمیرن!
گاوصندوق کجاست؟
فقط مارو تنها بذار!
آخر هفته احتمال بارش هست.
این یارو کیه؟
اینطرف، اینطرف!
اینم محبوب ما، «الیسون»!
اه! تو بی نظیری!
هی، تو قوی بمون.
من باورت دارم، باشه؟
تو زیاد نه.
خداحافظ، «کلاوس»
زود میبینیمت «کلاوس».
قاتی نکنی.
تماس ورودی.
خانوادت الان امن هستن.
پخش زنده یک خبر فوری.
- یکی دیگه! - الیسون، اینجا!
الیسون، الیسون!
- الیسون! - الیسون! اخبارُ شنیدی؟
آخرین بار پدرتو کی دیدی؟
خبری از برادرت نداری؟
الیسون، تو مراسم ختم لباس ولنتینو میپوشی؟
لحظاتی پیش،
پلیس خبر فوت جسورترین و منزویترین
میلیاردر جهان را گزارش داد.
بابا...
هی مامان.
مامان؟
وانیا؟
واقعاً اینجایی.
- هی الیسون. - هی خواهر.
اه، اون اینجا چیکار میکنه؟
تو اینجا جایی نداری. نه بعد از کاری که کردی.
واقعاً میخوای امروز اینکارو بکنی؟
چقدر هم مناسب موقعیت لباس پوشیدی.
حداقل من سیاه پوشیدم.
میدونی چیه؟... شاید راست میگه.
- و شاید من نباید... - اونُ فراموش کن.
خوشحالم اینجایی.
میتونم برات خلاصهش کنم.
تمامشون قفلن.
اثری از ورود یا درگیری نیست.
هیچ چیز غیرعادی نیست.
اه خیلی بزرگ شدی «لوثر».
رازش چیه ها؟ پروتئین میزنی؟
کربوهیدرات کم؟
چی میخوای؟
گزارش پزشکی قانونی.
اه
و چرا دست توئه؟
خب، چون من... وارد دفتر طبیب شدم.
و چه غافلگیری، مرگ بابا طبیعی بود.
فقط یه سکته قلبی ساده.
آره، خب؟
خب، برای چی اینجایی.
پنجرههارو نگاه میکنی؟
- تو اول از همه سرصحنه بودی؟ - «پوگو» پیداش کرد.
آره با پوگو حرف زدم. گفت عینک یه چشمی بابا گم شده بود.
و منظورت چیه؟
خب یادت میاد آخرین بار بابا کی عینکشُ به چشم نمیزد؟
نه. که یعنی یه نفر برداشته.
که یعنی وقتی مُرد احتمالاً تنها نبوده.
هیچ رازی اینجا نیست. هیچ انتقامی نیست.
چیزی برای حل کردن نیست هیچ چیز.
فقط یه پیرمرد غمگین تو یه خونه
خالی و بزرگ، انداختش کنار.
همونطور که سزاوارش بود.
بهتره بری.
هرچی تو بگی، برادر.
به خونه خوش آمدی، خانم «وانیا».
پوگو
هم.
خیلی از دیدنت خوشحالم.
آه بله، زندگی نامه شما.
میدونی ...
اصلاً خوندش؟
همم...
نه تا جایی که میدونم.
از وقتی شماره 5 ناپدید شد چقدر گذشته؟
16 سالُ چهار ماهُ 14 روز.
پدرت اصرار داشت دنبال کنم.
میخوای یه چیز احمقانه بشنوی؟
همیشه لامپهارو براش روشن میذاشتم.
میترسیدم برگرده،
و دیروقت باشه و خونه تاریک باشه
و نتونه مارو پیدا کنه، و دوباره بذاره بره.
منم هرشب یکم خوراک آماده میکردم
و تمام چراغها رو روشن میذاشتم.
اه، خوراکیهاتُ یادم میاد.
یه بار یادمه یکم کره بادوم زمینی
و ساندویچ مارشملو خوردم.
پدرت همیشه باور داشت
شماره 5 هنوز یه جایی اون بیرونه.
هیچوقت امیدشو از دست نداد.
و ببین به کجا کشیده شد.
بچهها آماده هستن قربان میخوان شب بخیر بگن.
خب! وقت خوابه بچهها. بریم دیگه.
بریم دیگه.
زودباش بیا الیسون، پدرت کار داره.
اون همیشه کار داره.
پولها کجاست بابا؟
پولها کجاست؟
کلاوس؟ اینجا چیکار داری؟
اه! الیسون!
واو، خودتی؟
هی بیا اینجا.
خیلی وقت ندیدمت.
خیلی وقته. هی راستش امیدوار بودم ببینمت.
چون میخواستم امضاتُ بگیرم.
و به کلکسیونم اضافه کنم!
- تازه از توانبخشی اومدی؟ - نه نه نه نه نه.
نه. دیگه اونجاها نمیرم.
فقط اومدم تا به خودم ثابت کنم
پیرمرده واقعاً مرده.
و مرد! اون مُرده آره!
میدونی از کجا میدونم؟ چون تا وقتی زنده بود،
به هیچکدوم از ما اجازه نمیداد وارد اتاقش بشیم.
اون همیشه اینجا بود، تمام بچگیمون،
عذاب بعدیشُ برنامه ریزی میکرد نه؟
یادته چطور بهمون نگاه میکرد؟ اون اخمهاش؟
خدارو شکر بابای واقعی ما نیست
وگرنه اون چشمای مُرده و سردُ به ارث میبردیم!
- شماره 3! - از صندلی بلند شو.
اه واو، لوثر!
واو، تو واقعاً اه...
این سالها خودتُ پر کردی ، ها؟
- کلاوس. - نمیخواد بگی. داشتم میرفتم.
شما میتونین حرفاتونُ بزنین.
- بندازش. - منو ببخش؟
زودباش الان.
باشه باشه.
فقط یکم ته بندی واسه میراث بود!
همش همینه.
نمیخواد واسه ما پا جفت کنی.
اه
خب، کلاوس هنوز کلاوسِ، اگه میخواستی بدونی.
میدونی بعد از تمام این سالها، به طرز عجیبی مایه آرامشم شد.
دیگو رو ندیدی؟
- با اون لباس احمقانش؟ - اه میدونم.
به نظرت تو حموم هم اینُ میپوشه؟
- ینی زیر دوش؟ - آره.
آره معلومه!
من اه... مطمئن نبودم بیای.
منم همینطور.
به نظر عالی هستی.
ممنون.
پاتریک و کلیر کجان؟
پاتریک هشت ماه پیش تقاضای طلاق کرد.
البته تو نمیدونی تو رفته بودی.
کلیر چطور؟
به تکلف گرفتش.
لعنتی.
خب...
همیشه میتونستی اون، میدونی...
کار شایعه رو انجام بدیم.
آره از اونکارا دیگه نمیکنم.
- چه اتفاقی افتاد؟ - همونی که همیشه اتفاق میافته.
یه آرزو کردم و براورده شد، و نتونستم پسش بگیرم.
ام...
فکر کنم بهتره شروع کنیم.
خب، فکر کردم بتونیم یه مراسم یادبود بگیریم
تو حیاط دم غروب.
چند کلمه بگیم، تو جای مورد علاقه بابا.
- بابا جای مورد علاقه داشت؟ - میدونی زیر درخت بلوط.
همیشه اونجا مینشست. هیچکدوم نرفتین اونجا؟
نوشیدنی هم میدادن؟
چایی؟ بیسکوییت؟ ساندویچ خیار همیشه مشتری داره.
چی؟ نه. اونو خاموش کن. میدونی بابا سیگارو ممنوع کرد.
- اون دامنه منه؟ - چی؟
اه آره، تو اتاقت پیدا کردم.
یکم قدیمیه ولی این زیر هوا میرسه.
گوش کنین، هنوز چیزهای مهمی هست که باید حرف بزنیم باشه؟
- مثل چی؟ - مثلاً چطور مُرد.
و شروع شد
نمیفهمم. فکر کردم بخاطر حمله قلبی بوده.
آره طبیب اینو گفت.
- خب اونا بهتر نمیدونن؟ - از نظر تئوری.
تئوری؟
فقط دارم میگم، حداقل یه اتفاقی افتاده.
بار آخری که با بابا حرف زدم به نظر عجیب میومد.
اه، غافلگیر شدم.
چطور عجیب؟
No comments yet. Be the first to leave one.