نخستین 200 خط.
زيرنويس از مهدي shine021
روزی روزگاری،
پسری به نام جیمز زندگی میکرد.
نوهی من.
بچهای که خیلی زود سنگینیِ کاملِ خداحافظی رو فهمید.
بعد از مرگ پدر و مادرش، اومد پیش من زندگی کرد.
در خونهای قدیمی، لای درختهایی که ساعتها توش تیکتاک میکردن.
در خونهای پر از خاطره.
اما مرگ مهمون حریصیه.
هیچوقت فقط یکبار نمیاد.
برگشت و بهترین دوستش رو هم ازش گرفت.
دیدم چطور قلب اون پسر شکست.
اونوقت من...
بهش قول دادم:
'دیگه کسی رو از دست نمیدی.'
و دستبهکار شدم.
هر روز وقت بیشتری رو توی زیرزمین میگذروندم؛ جایی که رفتنش برای جیمز ممنوع بود.
روزها تبدیل به هفتهها شدن.
داشتم چیزی میساختم.
چیزی فقط برای خودش.
چیزی که هیچوقت خداحافظی نمیکنه...
چیزی که هیچوقت تسلیم مرگ نمیشه.
پینوکیو.
پینوکیو: دیدهنشده
- امروز نه، ممنون. - اوه، باز شروع شد!
بابابزرگ، این دیگه مسخرهبازیه\تو یه آسایشگاه سالمندان.
خداحافظ، جیمز.
حالش چطوره؟
یکم گرفتهست، ولی فکر کنم همهچی درست میشه.
تو چطور؟
تا جایی که بتونم دوام میارم. ممنون.
- حواست بهش باشه. - ممنون که مراقبشی.
زاک، صبر کن!
کاپشنت رو بپوش، بچه.
بیا یکم هوا بخوریم.
بیا.
از دست دادن کسی که دوستش داری همیشه سخته.
اول مامانش، حالا هم بهترین دوستش.
بابابزرگ، نگرانی؟
بعدش چی میشه؟
خب، کی
میمیریم؟
من فقط نگران توام.
فقط... میخواستم
زک هنوز اینجا بود. دیگه هیچچیز مثل قبل نیست.
شاید هنوز اینجا باشه.
من باور دارم چیزی که تو رو تبدیل به خودت میکنه،
باقی میمونه و به همهچیز اطرافت منتقل میشه.
دادلی میگه همهش چرنده.
دادلی هم دماغش رو میکرد\و آب دماغش رو میخورد.
سرت رو بالا بگیر.
چی میبینی؟
یه عالمه ستاره؟
هوراشیو، در آسمان و زمین چیزهای بیشتری هست
از اون چیزی که فلسفهت حتی خوابش رو دیده.
یعنی زندگی پره از امکانهای بینهایت.
بابابزرگ، حالت خوبه؟
- حالت خوبه؟ شاید... - آره، نگران نباش.
مطمئنی؟
معلومه.
وقتشه بریم خونه.
فردا یه چیز فوقالعاده بهت نشون میدم.
زيرنويس از مهدي shine021
بیا بیرون، باید باهات حرف بزنم.
فکر کن. چیز دیگهای یادت نمیاد؟
جیمز؟
با کی حرف میزنی؟
بیا پایین، میخوام با یکی آشنات کنم.
با یکی؟
بیا، بیا.
- رفت بالا؟ - ظاهراً آره.
کجاست؟
اونجاست.
فکر کنم خجالت میکشه.
بیا بیرون.
میخوام با یکی آشنات کنم.
این همون پسریه که دربارهش حرف میزدم.
آره، خودشه.
تو اولین نفری هستی که میبینه
بهجز من.
فکر کنم میخواد دوستت باشه.
نه! نه! بس کن! تو رو خدا، نکن!
جیمز، بس کن!
جیمز، به حرفم گوش بده.
اون دیگه چه کوفتی بود؟
- آروم باش و درست حرف بزن. - پایین چه جور چیزی بود؟
- اون چیه؟ - نه «چی»، «کی»، جیمز.
اون زندهست.
همهچیز اونطوری نیست که به نظر میاد.
- زنده؟ - داری درباره چی حرف میزنی؟
میدونم باورش سخته، ولی بهمرور همهچیز برات روشن میشه.
نمیخواستم بترسونمت.
فکر کردم تو به یه دوست نیاز داری.
اون به یه دوست نیاز داره.
چی؟ دوست؟
با این چیز؟
این میتونه برای هردوتون مفید باشه.
- خیلی وقته پایین زندگی میکنه؟ - زندگی دیگهای رو نمیشناخته.
میتونی سلام کنی؟
- جیمز. - من... اسمم پینوکیوئه.
- ما دوستیم؟ - شاید. باید ببینیم.
جیمز
لازم نیست به کسی چیزی دربارهش بگی، فهمیدی؟
آفرین.
به کشتی من نمیرسی، کاپیتان جیمز.
باید از روی تختهم راه بری!
فهمیدی؟
نوبت توئه.
منم؟
آره.
و حالا...
رفیق!
این دیگه چیه؟!
هیچی. عروسک پدربزرگمه.
این یکی هم دربارهٔ زیستشناسیه.
زیستشناسی چیه؟
توضیح میده پسرها چه فرقی با تو دارن.
اندامها و اینجور چیزها.
دیگه چه فرقی با هم داریم؟
دندون، چشم، مو، پوست.
یعنی تفاوتهامون خیلی زیاده.
میخوام مثل تو باشم.
نه، باور کن همچین چیزی نمیخوای.
تو خیلی باحالتری.
این چیه؟
وقتی گله در دشتهای ساحلی حرکت میکند،
خطر در کمین نشسته است.
اما وقتی یک شکارچی ظاهر میشود،
گله از اعضای خودش محافظت میکند.
'گله از اعضای خودش محافظت میکنه!'
شما گلهٔ منید.
بااینحال، گاهی...
بزرگترین خطر
در خود گروه پنهان است.
جیمز
- چرا؟ - نمیتونی.
میخوام با جیمز باشم.
اون فردا میره مدرسه. مردم باهات بدرفتاری میکنن.
چون آلت تناسلی ندارم؟
نه.
نمیدونم در جوابش چی بگم.
دنیا هنوز برای تو آماده نیست. فعلاً.
صد کیلوگرم.
- خب، رفیق من. - عضلههای محکم داره؛ فقط قایم شدن.
باید... رژیم بگیره.
- اون به کمک نیاز داره. - کی کمکش میکنه؟
با رژیم من آسونه؛ پنج پوند وزن کم میکنه.
- چطوری؟ - دست راستش رو قطع میکنم.
شیطون!
سرم...
عزیزم، بیا نزدیکتر.
ساق پام درد میکنه.
میتونی حرف بزنی؟
کی دیگه میتونه حقیقتی رو که اون قایم کرده، برات فاش کنه؟
تو... چی هستی؟
من مادر درختیِ توام.
ژپتو بدنهامون رو تراشید، اما...
- من ذهنت رو شکل میدم. - اونجا گیر کردی؟
مثل تو.
- من گیر نکردم. - نخ دیده نمیشه، ولی...
- تو هنوز عروسک خیمهشببازیِ اونی. - من عروسک نیستم!
من درست مثل جیمزم.
من یه پسر واقعیام.
آره، دماغت لوَت میده.
خالق میگه تو واقعی هستی.
اما مثل جیمز بهت نگاه نمیکنه.
تو میخوای بغلت کنه، نه اینکه قایمت کنه.
پس بیا نزدیکتر تا یواشکی بهت بگم چطور... واقعی بشی.
پوست، خون، دندون و مو لازم داری.
- بردار و تنت کن! - اَه، چندشه! عمراً!
پس توی قفس بمون، عروسک.
همونطور که جیمز زیر نور خورشید قدم میزنه.
اگه اشتباه میکنم...
ثابتش کن.
پینوکیو؟
آها، اینجایی.
این کیه؟
اینها بهترین دوستهامن.
بهترین دوستها؟
آره، یعنی...
دوستای همیشگی.
کسی که ازش محافظت میکنی و به قولهایی که بهش دادی وفادار میمونی و از این جور چیزها.
ما بهترین دوستای همیم؟
بیا دست بده. اول باید یه کاری کنیم تا همهچی رسمی بشه.
یه دستدادن فوقمحرمانه.
اول از دو طرف به دست هم میزنیم. همین.
بعدش...
اینجوری...
آفرین، همینه.
درست حدس زدم.
فردا هم میری مدرسه؟
آره، تو هم باهام میای.
ولی اول یه قولی بهم بده.
هر اتفاقی افتاد، جلوی مردم تکون نخور.
فقط وانمود کن عروسکی، باشه؟
چراغ!
- چرا اینجوری بسته بودنت؟ - بابا میگه برای محافظت از منه.
اوه، دادلی داره میاد. زودتر قایم شو.
آی!
- وای، چه سنگینی! - اینطور نیست.
No comments yet. Be the first to leave one.