نخستین 200 خط.
زندگی میتونه جای خیلی تنهایی باشه،
اما گاهی یه غریبه کامل
حس آشنایی میده.
میدونی، اونها... باعث میشن به گذشته فکر کنی...
گاهی به اون گذشتهای که سعی کردی ازش فرار کنی.
یه بار از کسی شنیدم...
فرار کردن از گذشته، روبرو نشدن با مشکلات...
اون مسابقهایه که نمیتونی ببری.
مهم نیست چقدر سریع حرکت کنی،
چقدر دور بشی، کجا بری...
اون هیولاها همیشه پیدات میکنن.
اما تو هیچوقت واقعاً نمیدونی چقدر قوی هستی،
تا وقتی که مقابله کنی.
اسکاتـی بکر بود
با آهنگ جدیدش، "بابای کانتری".
اوه، آخ!
مطمئن شید همه شما بچههای خفن
اون بیرون مراقب خودتون باشید. صداش شبیه چیزیه
که ممکنه شب از توی جنگل بیاد بیرون.
انگار امسال زودتر از موعد هالووین شده! اوه، آخ!
نفر بعدی، دیانا جین و کتی هاسکین با کار جدیدشون،
"نمیتونی دو بار برگردی خونه."
فقط ۹۴.۱ کینگ کانتری!
من رادهاوس بیلیام.
اینجا سیگار کشیدن ممنوعه.
قبلاً اینجا بودی؟
از چند جهت.
اون چی بود؟
متأسفم.
من اهل اینجام.
در واقع اینجا بزرگ شدم.
کل شهر به فنا رفته.
فقط میبینم مردم دارن میرن، هیچوقت برنمیگردن.
پس چی تو رو این همه راه برگردوند اینجا؟
زندگی.
ها! درکت میکنم.
خوش اومدی به خونه.
انتظار زیادی نداشته باش، اما هنوز یه کم زندگی توش باقی مونده.
از همین میترسم.
وقتی بچه بودم،
به من میگفتن به هر قیمتی از جنگل دوری کنم.
انگار یه چیزی اون تو بود که میخواست منو بگیره.
ما داستان میبافتیم
دربارهی اینکه ممکنه اونجا چی پیدا کنیم...
چی داشت ما رو تماشا میکرد.
نکته جالب اینه که...
من هر چقدر که میتونستم
وقتم رو میگذروندم
توی اون جنگلها...
تا از همون آدمهایی فرار کنم که بهم میگفتن اونجا نرم.
تنها چیزی که میخواستم این بود که از این شهر برم...
و پشت سرم رو نگاه نکنم.
اما حالا؟
برگشتن به خونه؟
این دیگه چه معنی میده؟
اما باعث میشه فکر کنم.
آیا این مکان که تغییر کرده؟
یا شاید...
من تغییر کردم؟
چی؟
آره. این دخترشه.
آره، دارم دنبالش میگردم، ولی اینجارو ببین چه داغونه.
هیچی پیدا نمیکنم.
میدونم اون عقب مونده، و من دارم تلاش میکنم.
من فقط...
باشه.
خب، میتونم یه کم... وقت بیشتری داشته باشم؟
منظورم اینه که اگه...
نه... نه. این...
نه.
آره، میفهمم، ولی، نه، اینطوری نیست...
میدونی چیه؟! به جهنم!
اوه!
به به! ببین کی اینجاست!
اگه من تو سس غوطهور شم و تو نمایشگاه بفروشن!
لوک وولف؟!
حدس بزنم. یه آبجو؟
هی، سمی. سفر طولانی بود.
در واقع، منم یه شات میتونم بگیرم؟
لعنتی، سم. خوشحالم میبینمت.
سلام. واقعاً چطوری؟
میدونی که من همیشه هستم تا حرف بزنیم.
خب...
میدونی منو کجا پیدا کنی.
خواهرتو دیدی؟
ده سال شده که برگشتم اینجا.
بارها همیشه منو مجذوب خودشون کردن.
انگار به محض اینکه وارد میشی...
اشباح گذشته بلافاصله شروع میکنن به تسخیرت.
اما در عین حال ازت استقبال هم میکنن.
باید ببینیم کدوم اشباح از من استقبال میکنن...
...و کدومها نه.
انتخابت با خودته. درسته؟
بسیار خب! بزن بریم مست کنیم!
دارن. ببین.
عجب شانسی آوردم.
وای. فکر کردم اون که اومد تو بود.
آره.
هیچوقت فکر نمیکردم پاشو دوباره تو این جعبهی آشغال بذاره.
وایسا. مگه چند سال پیش اون کتک مفصلی بهت نزده بود؟
اون، اه... اون رژه کریسمس؟
آره! همون بود!
نه بابا. یه شانس آورد.
اوه. آره. درسته. آره.
حتماً.
میدونی چیه؟ آره.
بریم یه گپی با اون پسر طلایی محلی مورد علاقهمون بزنیم.
نه. رفیق. عنشد. ما واسه این کارا پیر شدیم... گندش بزنن.
و تو هم میری. باشه.
به به! به به!
اگه اون پسر خوشتیپ برنگشته
و با حضورش به همه افتخار نده.
هی سامی، میتونم، اه...
یه نوشیدنی دیگه بگیرم؟ و یه دونه دابل، لطفاً؟
آره سامی، واسه منم یکی بیار.
و حسابش رو بذار رو حساب اون.
به سلامتی دوستان قدیمی، درسته؟
رفیق، من با این قضیه حال نمیکنم.
بذار بریم از اینجا.
نه.
من دارم مشروبمو میخورم.
به سلامتی سامی.
بهترین پیشخدمت لعنتی این اطراف!
اُه! آخ!
کاش اون سینههای خوشگل داشتن، امشب گرمم میکردن.
داداش، جدی؟! بیا بریم، لعنتی.
میدونی چیه؟
یکی دیگه، سینهخوشگله.
ببخشید؟! همینه!
دوباره خودت رو محروم کردی!
شب دوم پشت سر هم! خدا به دادم برسه.
بهش نگو اینطوری.
یه ذره احترام بذار.
اوه اوه اوه! این تویی!
فکر کردم منو یادت رفته.
اوه.
فهمیدم قضیه چیه.
نمیتونی با سطح خودت حرف بزنی، درسته؟
نمیتونی قبول کنی از همون جایی اومدی که من اومدم؟
چون این باعث میشه تو هم سطح خودت باشی؟
مضحک.
فکر کردم رفتن خارج از کشور باید یه کم سرسختترت میکرد!
بسیار خب. کارت تمومه.
لوک، من این بلاهت رو میبرم خونه.
متأسفم. بیا بریم، رفیق.
- آره! تو همینجایی! - بیا بریم، رفیق!
یادت باشه!
حتی اون احمق خودت هم گیر افتاده!
چه غلطی کردی، لعنتی؟! بیا بریم!
مرد!
چه کوفتیه، مرد؟! نکشیش!
بیا عقب، وگرنه تو رو هم نابود میکنم!
لوک. میخوام یه حرفی باهات بزنم.
جایی نیست که دلت بخواد اونجا باشی.
هر چیز زیبایی یا...
در یک چشم به هم زدن ناپدید میشه...
یا اصلاً از اول وجود نداشته.
فقط یه توهمه.
یه خیال واهی.
چیزی که آرزو میکنی واقعاً اونجا باشه.
چیزی که آرزو میکنی داشته باشیش.
و بعد واقعیت جا میفته.
و تنها چیزی که برات میمونه یه بازتابه
از چیزیه که درونته.
و سوال اینه که...
آیا جاییه که من هستم...
یا کی هستم که ازش خوشم نمیاد؟
پاهات رو از روی میزم بردار.
واقعاً بلد نیستی یه کم باکلاس وارد شی، مگه نه؟
میتونستی فقط زنگ بزنی و بگی:
"سلام. بریم قهوه بخوریم. یه مدتی گذشته."
به جای اینکه من دستگیرت کنم
چون تقریباً اون بدبختو کشتی.
منظورم اینه که، لعنتی.
کاش واقعاً این کارو میکردم.
باعث میشد یه عالمه وقت و اعصابم ذخیره بشه.
خوششانسی که اونقدر احمقه که شکایت نمیکنه.
کی برگشتی؟
دیشب.
واقعاً باید عصبی بودنت رو کنترل کنی.
هنوزم داری میخوری، میبینم.
اینجا هیچوقت عوض نمیشه، مگه نه؟
مثل یه طعم تلخ مونده توی دهنت
حتی بعد از این همه مدت.
میدونم واقعاً از اینجا خوشت نمیاد.
جهنم، هیچکس اینجا رو دوست نداره.
و اولین فرصتی که گیر آوردی، رفتی.
اما آدمای خوبی اینجا هستن، لوک.
خانوادهت اهل اینجان. دیدیشون؟
فکر میکنی؟
باید خواهرت رو ببینی.
دلتنگته. فکر کنم تنها میشه.
آره. ممنون بابت نصیحت.
ببین مرد، هر چقدرم این بحث سرگرمکننده باشه، من جای رفتن دارم.
پس...
مشکلت چیه؟ هان؟
مشکلت چیه، لوک؟
عصبانی هستی؟ مثل بقیه باهاش کنار بیا.
باور کنی یا نه، آدمایی اون بیرون هستن
که برات مهمن.
No comments yet. Be the first to leave one.