نخستین 200 خط.
حرفهایترین اپلیکیشن پخش آنلاین ایرانی «فیلامینگو» تقدیم میکند
ـ آنچه در «ردیاب» گذشت... ـ میدونم فکر میکنی
ـ من بابا رو از صخره پرت کردم. ـ اونجا دیدمت.
اون شب یه نفر دیگه هم توی جنگل بود.
مامان، اگه چیزی دربارهٔ بابا میدونی...
کولتر، بهخاطر همهمون، بیخیالش شو.
مردی که شب مرگ بابا
روی صخره دیدی اسمش اوتوعه.
مامان فرستاده بودش اون بالا.
تو پدرم رو از اون صخره پرت کردی؟
آره.
ـ چرا؟ ـ چون مادرت
ازم کمک خواست.
چه چیز اینقدر مهمی بود
که تا اینجا اومدی
ـ دربارهش حرف بزنی؟ ـ پدرم؛ اشتون شاو.
اینجا از این دانشگاهیها زیاد بودن.
بعد از اون حادثه همهشون با عجله فرار کردن.
هی، راسل. برادر موردعلاقهاتم.
فهمیدم بابا قبل از مرگش با کی کار میکرده.
سرنا یوکیچ.
بهم زنگ بزن.
والی؟
والی!
والی!
والی؟
کمک.
یکی کمک کنه!
باشه.
هی، گرفتمت.
فقط تکون نخور، باشه؟ ثابت بمون.
چی شده؟
ـ نمیتونم دستم رو تکون بدم. ـ دستت تکون نمیخوره؟
باشه، بذار نگاه کنم.
اینطوری چطوره؟
آره، شکسته. باشه، منو نگاه کن.
هی، هی، منو نگاه کن.
جای دیگهت چی؟
هیچ جای دیگهت درد میکنه؟
نمیدونم، فقط دستم.
فقط دستت. باشه.
خیلی خوب.
قبل از اینکه از اینجا بیرونت ببرم،
دستت رو ثابت میکنم، باشه؟
دروغ نمیگم، حس خوبی نداره،
ولی لازمه.
نباید شکستگی جابهجا بشه.
اینو تنت میکنم.
خب، با شمارش سه. آمادهای؟
یک، دو، سه. بریم.
خوبی؟ حالت خوبه؟
آره، خوبم.
آهسته و عمیق نفس بکش، باشه؟
نفست رو کنترل کن.
فقط روی اون تمرکز کن و بقیهش رو بسپر به من، باشه؟
ـ چند وقته دوچرخهسواری میکنی؟ ـ پنج سال.
پنج سال. باشه.
ظاهراً دوچرخهت
از اینجا سالم بیرون نمیاد، ولی خبر خوب اینه که...
خودت میای، باشه؟
با هم از پسش برمیایم. بگیر.
یهکم آب.
ـ بفرما. ـ ممنون.
حالا این کار رو میکنیم.
از اون تپه برمیگردیم بالا.
باشه.
باید بلندت کنیم روی پاهات، باشه؟
از پاهات و دست سالمت کمک بگیر.
ـ آمادهای؟ ـ آما...
آفرین.
همینه. همینه.
نفست رو جا بیار.
ـ خوبی؟ ـ آره.
ـ از پسش برمیایم، نه؟ ـ آره.
باشه، بریم.
دستت رو بنداز دورم.
ـ راه افتادیم. ـ باشه.
فکر کنم رسیدیم.
ممنون.
نمیدونم بدون تو
چه کار میکردم.
والی.
ـ ممنون. ـ حالش خوب میشه.
فقط دستش شکسته.
هی.
این هم قهرمان من.
تو اینجا چه کار میکنی؟ بیا بغلم.
گوشتها رو آوردم. میبینی؟
کباب بره با ادویهٔ مخصوص خودم.
گفتم تو هم چندتا دورچین آماده کنی.
آره، ولی زنگ نمیزنی؟
ـ یه خبری، پیامی، هیچی؟ ـ اونوقت غافلگیریش کجاست؟
البته خیلی راحت پیدات کردم.
خب، آره. رینی.
یه جنتلمن هیچوقت منبعش رو لو نمیده.
ـ هوم. ـ خب، اگه چندتا آبجو داری...
ـ دارم. ـ میتونیم بریم سراغ کبابها.
یهکم فلفل سیاه کامپوت کامبوجی هم آوردم،
پس حتماً آبجو لازم میشه.
عالیه.
اوه، آره.
بده بیاد.
ـ برای تو. ـ ممنون.
حالا...
واقعاً برای چی اومدی؟
چی؟ نمیتونم همینطوری سرزده بیام پیش برادرم و...
دکتر یوکیچ رو پیدا کردی، نه؟
جزئیات با هم جور درمیاد.
اسمش رو عوض کرده،
از اینترنت محو شده؛ احتمالاً دلیل خوبی هم داشته.
توی پروژهٔ کرونو استسیس آلاسکا با بابا کار میکرده.
یهسری اطلاعات دربارهٔ کاری که
میخواستن انجام بدن گیر آوردم، ولی بیشترش سانسور شده بود.
آره، چیزهای خیلی عجیبوغریبیه.
ـ پس کجاست؟ ـ زیاد از اینجا دور نیست.
هوم.
ـ باید باهاش حرف بزنم. ـ باشه، منم میام.
ولی اول باید یه توقف داشته باشیم؛ اکو ریج.
شاید آخرین باری باشه که خونه رو میبینیم.
شاید چندتا وسیله هم برداریم.
منظورت چیه؟
مامان میخواد خونه رو بفروشه.
خبر نداشتم.
چون شما دوتا با هم حرف نمیزنید.
راست میگی.
آره، باید باهاش حرف بزنم و حرفهای اون رو هم بشنوم.
خوبه که کدورتها رو کنار بذارید. ما که گذاشتیم.
ـ حالا هم نگاهمون کن. ـ درسته.
باشه. عطرش عالیه، مرد.
عاشقش میشی.
تو نمیای؟
نه، بهتره فقط خودتون دوتا باشید.
من یه دور آخر خونه رو نگاه میکنم.
هی، کولتر...
یه فرصت بهش بده، باشه؟
باشه.
کولتر.
مامان.
بیا، بشین.
بذار قهوه درست کنم.
سلام.
خیلی وقته.
خب، هنوز همهمون رو اینجا نگه داشتی
تا سعی کنیم بفهمیمت، حرومزاده.
شاید دقیقاً همین رو میخواستی.
نمیدونم.
مدام به خودم میگم مهم نیست.
شاید هم واقعاً توی یه شبیهسازی زندگی میکنیم.
ولی...
حالا اینجاییم.
هر جا هم بریم، باز برمیگردیم به همینجا.
مثل پژواک.
برای همینه اسمش رو گذاشتن اکو ریج؟
البته احتمالاً خودت میدونستی، نه؟
آره، ممنون.
من...
میدونم بابت اتفاقی که برای پدرت افتاد سرزنشم میکنی.
راسل گفت رفتی اوتو رو دیدی.
آره، رفتم.
بابت اینکه بهت دروغ گفتم متأسفم.
بابت تمام دردی که بهوجود آورد هم متأسفم،
ولی هر کاری کردم
برای محافظت از تو، راسل و دوری بود.
دربارهٔ مدتی که بابا در آلاسکا بود چی میتونی بهم بگی؟
آلاسکا.
میدونم پژوهشی که انجام میداد
ـ بودجهٔ دولتی داشت. ـ داشت.
و شاید...
شاید کاری میکرد که نباید میکرد.
اون تابستون آخر، وقتی از اونجا برگشت،
عوض شده بود.
آره.
فکر کنم همهمون یادمونه.
در خودش فرو رفته بود و از درون شکسته بود.
دیگه نمیخوابید.
میگفت دولت افتاده دنبالش.
ـ هیچوقت پرسیدی چرا؟ ـ منو
وارد اون بخش از زندگیش نمیکرد و اگه
زیادی سؤال میپرسیدم، فقط...
اوم...
عصبانی میشد.
میخوام یه چیزی رو بفهمی.
من سعی کردم از همهتون محافظت کنم.
ولی اون داشت بیشتر و بیشتر فرو میپاشید.
ارتباطش رو با واقعیت از دست داده بود.
مجبور بودم شما بچهها رو از اینجا ببرم.
بهت صدمه زد؟
اون...
نمیذاشت از اینجا بریم و...
مجبور بودم یه کاری بکنم.
به اوتو زنگ زدی.
نمیدونستم دیگه چه کار کنم، ولی...
من بهش نگفتم پدرت رو بکشه.
این حقیقته.
باورت میکنم.
میدونی، مدتها گذاشتی باور کنم
که راسل...
مسئول مرگ باباست.
چرا...
آدمهای قدرتمندی علیه پدرت بودن
No comments yet. Be the first to leave one.