نخستین 200 خط.
هرجایی رو که نگاه میکردم خواهر ماندی رو میدیدم
میدیدمش که توی گوشه های تاریک اتاقم وایساده
جرئت نمیکردم تا صبح از تختم بیرون بیام
چون میدونستم زیر تختم مخفی شده
منتظر فرصت مناسبه تا پاهامو بگیره
و منو بکشه زیر تخت
اگه در کمدم باز میبود
قسم میخورم وقتی خواب بودم داشت از داخلش نگاهم میکرد
اوه ،چقد قراره اینجا بچرخیم گبی؟
بذار عکساشو بگیره
به مامان قول دادم بذارم اشلی-کی
کاری که میخواستو بکنه
خب ،خواهرت میخواد باستان شناسی
- چیزی بشه؟ - آره
چیه ،داره دنبال استخون میگرده؟
تو باهاش میری مدرسه مایکل
نمیدونی علاقه مندیاش چیان؟
خدایی،من فقط تو کلاس روانشناسیش هستم
اوه جدی،واسه همین اینجایی؟
منظورم اینه که، فکر کنم من دوستشم
فقط نمیدونستم از کلیساهای قدیمی خوشش میاد
اون از عکاسی و تاریخ و چیزای احمقانه خوشش میاد
بعلاوه، تنها راهی که پدر مادرم اجازه میدادن
از خونهی مسافرتی استفاده کنیم این بود ک اونو با خودمون بیاریم
پس، چطوره شما دوتا باهاش کنار بیاین
پس، این چقد قراره طول بکشه
تو کل مسیر اشویل یه جاهایی رو برنامه ریزی کرده
پس چطوره ترمزا رو بکار بندازی
قراره یه مدتی طول بکشه
آم ،هی، من دوستشما
شاید بتونم سرعت قضیه رو بالا ببرم
چون من آماده ی جشن گرفتنم
یالا
ما امروز اینجا دورهم جمع شدیم
تا از این چیزی که بهش میگن زندگی عبور کنیم
آره ،از ازین آخر هفته چجوری عبور میکنیم؟
داری عکسمو خراب میکنی مایکل
و توام داری آخر هفته رو خراب میکنی طبق معمول
خب ،داستان اینجا چیه اش؟
- این یه کلیسای قدیمیه - میدونی
اگه قراره مارو توی این تور
آشغالدونی متروکهی کنار جادهایت بکشونی
حداقل کاری که میتونی بکنی اینه که یکم از تاریخچهش بهمون بگی
یعنی، از وقتی که من و خواهرت میرفتیم
کالج چندوقتی میگذره ولی هنوزم از یه درس جدید لذت میبرم
بعدا بهت یه درس خوب میدم
ببخشید آنتونی، خبری از ممه یا الکل
توی این داستان نیست پس تو خوشت نمیاد
میخوام بدونم جدی
اینجا کلیسای "اولد هورس کریک" هست
اینجا قبلا یه صومعه بوده و حدود 30 تا راهبه اینجا زندگی میکردن
تا وقتی که در سال 1945 یه آتیش سوزی مرموز اینجا رو سوزوند
آتیش سوزی مرموز؟
سال 1945، اون موقع همه برای چراغ از مشعل های کوفتی استفاده میکردن
رازش حل شد
همه ی راهبهها یا به صومعه های دیگه منتقل شدن
یا توی شهرای اطراف به کارهای مختلف مشغول شدن
ولی یه راهبه بود، خواهر ماندی
که توی یه زندان تو همین نزدیکی مشغول به کار شد
یادِ خواهر ماندی از تمام راهبه هایی
که اینجا زندگی میکردن موندگارتره
همیشه غرق راهبه ها بوده
مثل یه بیماری میمونه
خب،چی باعث شد خواهر ماندی در یادها بمونه؟
چون متهم به کشتن زندانی هایی بود
که توی زندان بودن و داشتن حکمشون رو میگذروندن
پس، عچب مادر بدی بوده
بو
زندانی ها التماس کردن که بهشون رحم کنه
هیچی
نصیبشون نشد
هی
میدونی ، زندانی که توش کار میکرد
زیاد ازینجا دور نیست
راستش، درست بین اون جنگله
همیشه دلم میخواست شخصا برم اونجا
و ببینم چه شکلیه
خب ، خیلی بد شد که باید برگردیم تو جاده پس نمیتونی
بریم
لعنتی
چیه
سوییچ دستم نیست
کجا گذاشتیش؟
اوه ،تو کونت
- چرا انقد عوضی بازی درمیاری - چیشده
آنتونی سوییچ رو گم کرده و درا هم قفلن
سوییچ رو گم نکردم
احتمالا انداختمشون توی کلیسا
میرم چک کنم
عالیه
باید وایمیستادیم وسط ناکجاآباد
که کارآگاه گجت کوچولومون بتونه تحقیقاتش رو انجام بده
منو سرزنش نکن چون دوس پسرت سوییچاش رو گم کرده
اوه ،پس باید کیو سرزنش کنم
راهبه هارو؟
- اوو ، راهبه های ترسناک - خفه شو
چرا انقد برات غیرممکنه که علاقمندی های نرمال داشته باشی
ما رسما این بیرون وسط ناکجاآبادیم
توی یه کلیسای خاکستر شده
که تو بتونی از این علاقه ی مسخرت به راهبه عکس بگیری
اوه آره،گبی
کاملا باید مثل تو باشم و غرق کیر باشم
شاید اگه بودی، الان انقد به من حسودی نمیکردی
- حسودی - آره.
ببین ،من میدونم ک بچه ی مورد علاقهی مامان بابام
ولی نمیتونی این تقصیرو گردن من بندازی
آره ،تو راست میگی
- هیچوقت هیچی تقصیر تو نیست - نه نیست
و الانه که آبغوره بگیری
هی
- بچه ها، چیزی نیست - چرا هست
دنبال سوییچ گشتم، پیدا نکردم
عالیه
خب حالا چی
خب میتونیم همین اطراف وایستیم
- و صبر کنیم تا کمک برسه - نه
من آنتن ندارم
لعنت بهش
ببین،میتونیم تا شهر بعدی پیاده بریم تا کمک بیاریم
یا حداقل از طوفان فرار کنیم
خب ،اینجا روشنایی داره میره
هوا داره رو به تاریکی میره
خب،اون شهری که زندان اونجاست ازینجا دوره؟
نه
میتونیم یه راه از وسط اون جنگل پیدا کنیم
میتونیم شب رو اونجا بمونیم و صبح کمک پیدا کنیم
پس همینجوری میخواین ماشینو ول کنین
و برین پیاده روی وسط جنگل
که یه زندان تسخیر شدهی متروکه رو پیدا کنین که توش پناه بگیرین
بنظر ایده ی عالی ای میاد
یه دقیقه صبر کن یه زندان تسخیر شده
کسی نگفت تسخیر شدست
خیلخب ،اگه میخوایم انجامش بدیم بریم تو کارش
اینجاست
اوه ،عجب! آه، همینه آره؟
آره ،یالا
وایستین ،اصلا از کجا میدونیم که میتونیم بریم داخل؟
میخواد بارون بیاد
آره ،باید بریم داخل
هی ،شاید بهتر باشه برگردیم توی ماشین
فقط محض اینکه یوقت کسی وایسته ببینه. حالمون خوبه یا نه
اوه آره ،بیاین بریم توی ماشین مخفی شیم چون اونجا امنه
هی ،کون لقت حاجی
- آم ،آره سلام - یالا
مشکلت چیه مسخره
وای
آره
باشه .
سر خواهر ساندی چه بلایی اومد؟
ماندی
ماندی؟
منظورت چیه
خب، تو گفتی
اون ظاهرا یه مشت زندانی رو کشته، پس،
چه اتفاقی براش افتاد؟
خب ،همونطور که داشتم توی کلیسا میگفتم
اون مظنون به کشتن زندانی های این زندان بود
همونطور که تعداد قربانی های بیشتری پیدا میشد
بازرس فهمید یه مشکلی هست یعنی، جدا از
خودکشی های گاه و بیگاه
دعوای بین زندانیا
تعداد مرگ هایی که داشت اتفاق میفتاد دیگه خیلی زیادی بود
بازرس به خواهر ماندی مشکوک شد
ولی قبل ازینکه بشه بطور رسمی
برای بازجویی ببرنش، ناپدید شد
همینجوری
ناپدید شد؟
آره.
بدون هیچ ردی غیبش زد
صحیح.
یعنی، بلخره، اینجا باید بخاطر اخبار بد
درش تخته میشد
دولت سرمایه گذاریش رو قطع کرد
و هیچکس دلش نمیخواست بطور خصوصی توی یه زندان تحقیقات انجام بده
بنابراین اینجا بسته شد
و هیچکس دیگه چیزی از خواهر ماندی نشنید
و همگی به خوبی و خدشی زندگی کردند
بعدی .
میدونی ،بعضی از مردم معتقدن بعد ازینکه زندان تعطیل شد
اون برگشته اینجا تا سال های آخر زندگیش رو بگذرونه
بعضیا فکر میکنن هنوز توی این سالنا پرسه میزنه
و دنبال اینه که کسایی رو که لایقشن مجازات کنه
ها.
اینجا بودن خیلی عجیبه
یعنی، وقتی همه ی اتفاقاتی که اینجا افتاده رو میدونیم
راستش اینجا بودن واقعا دیوونگیه
منظورم اینه که، میتونین حسش کنین؟
چی رو حس کنیم
حضورش منظورم خواهر ماندیه
اون اینجا بوده
اینجا جاییه که زندگی میکرده
آره.
آره.
من میتونم حسش کنم، این
هردوتاس
- چی؟ - هیسس.
هردوتاس
چیه ، چی میگی
هردوتای این تخما! ها ها!
- خیلی احمقانه ست - تو خیلی کندذهنی
No comments yet. Be the first to leave one.