نخستین 200 خط.
مترجم: Negar FD
-صبح به خیر عسلم! -اوه تاد ببند چادرو!
-باعث شدی نور بیاد تو! -چه خبر... پرودنس!
چندین روزه ک این تو موندی!
لطفا بهم نگو که داری دیوونه میشی
من جوونتر از اونم که مجبور باشم
زنم رو تو زیرشیروونی قایم کنم.
نه، اینطور نیست.
من و زیک یه بحث خیلی ناجور تو برنچواتر کردیم
و یه جورایی سعی داشتم باهاش چشم تو چشم نشم.
هی... تا زمانی که مشکل ربطی به من نداره...
برام مهم نیست.
یادم نمیاد این عکسو گرفته باشم
اوه نیاز نیست به اون نگاه کنی
-بیا بریم صبحونه بخوریم -نه، این چیه
انگار یه سوراخ سیاه کوچیکه
با دوتا برآمدگی سفید بزرگ دو طرفش...
تاد! این کونته؟
ببخشید، باشه؟
تو علفا رفته بودم دستشوئی
و نگران بودم کنه رو کونم باشه
این تنها راهی بود که میتونستم اون پشتو ببینم
-چی... چیکار داری میکنی؟ -چندش
پرودنس متاسفم
نمیخواستم... اوه پسر
آره! شهر کنهها! اونم رو کونم!
جمعیت: زیاد!
سلام پرودنس، کم پیدایی!
اوه من؟ فقط استراحت میکردم...
احمق
سلام پرودنس
سلام! سلام...
-سلام زیک! -استراحت میکردم!
-چی؟ -هیچی.
خب بگذریم... من...
خیلی ممنونم که
تو برنچواتر احساساتت رو باهام درمیون گذاشتی.
واقعا ممنونم، ولی هیچوقت نمیتونیم با هم باشیم.
اینجوری نیست که بتونم طلاق بگیرم
تا ابد تبدیل به ننگ جامعه میشم
تو هم نمیخوای همه به عنوان کشیش خونه خراب کن بشناسنت.
پس فکر میکنم به نفع هردومونه که
بیخیال من بشی.
آره، نه البته که درست میگی.
مشخصا به نفع همهست.
پس میتونیم مثل قبل دوست باشیم
-بدون حاشیه؟ -بدون حاشیه.
هیچکس جم نخوره! این یه سرقت مسلحانهست!
زودباش!
خودم ردیفش میکنم.
قبل از خوردن قهوهی صبحم خیلی بی اعصابم.
تبریک میگم
شما همگی خفت شدین توسط...
-گنگ تریگ! -تریگ!
سلام عزیزم! منم، بنی!
-بابا؟ -پشمام.
واقعا چه تفاهمیه که
اینجوری اینجا همو دیدیم...
بیا، پدر پیرت رو بغل کن!
من فکر کردم مردی
آره، خب، سورپرایز!
بچهها! بنیه!
بنی!
سلام بچهها
-خیلی خوبه که میبینمت -سلام
عجب! گنگ قدیمی دوباره جمع شدن...
ببخشید، تو که ناراحت نیستی راجع به قضیه...
قضیهی" شلیک به پشتم و پشت سر گذاشتنم تا بمیرم" ؟
نه... مشکلی نیست.
میفهمم چرا اینکارو کردی.
-میفهمی...؟ -البته!
یعنی... یه آدم کمتر تا مجبور نشی طلارو باهاش شریک شی.
به این میگن کسب و کار هوشمندانه.
میدونم از سر خصومت نبود.
-درسته، خصومتی نبود. -هی بنی
پناهگاه جدیدمون ازینجا خیلی دور نیست
باید بیای یه سر بزنی
اوه، مطمئن نیستم بچهها...
نه مطمئنم بنی خیلی سرش شلوغه، پس...
راستش خوشحال میشم بیام!
خیلی دلم برات تنگ شده بود، خوب میشه باز حرف بزنیم!
آره
-چرا باید مشکلی داشته باشم؟ -آره
وقت گذروندن با پدری که سعی کردم بکشمش...
هی همگی، من میرم با دخترم وقت بگذرونم.
شماها مشکلی ندارین؟
داریم!
مشکلی ندارن...
چرا اصلا پرسید؟
الان چیکار کنیم؟ همهچیز رو بردن!
سلام رفقا!
سلام! عجب!
مثل اینکه شما رفقا
به یه مشکلی بر خوردین.
آره، راهزنا خفتمون کردن.
آه این خیلی بده برادران و خواهرانم...
بیاید به این بیچارهها کمک کنیم.
چقدر برادر و خواهر!
ما نونان هستیم
من پیامبر، جدیدایا هستم.
خدا باهام صحبت کرد و ازم خواست
مردمانم رو به سمت غرب ببرم
تا از دشمنیهای مذهبی فرار کنیم.
این ادعای بزرگیه
که خدا مستقیما باهات صحبت کرده...
ببخشید یه لحظه بمون، خدا زنگ میزنه...
بله؟ خدا؟ سلام؟
آره الان پیش یه سری آدمم...
الان داری با خدا حرف میزنی؟
میشه لطفا بهش بگی من از طرفدارای پروپاقرصشم؟
بگو کشیش ایزیکیل براون سلام میرسونه!
خدایا، کشیش ایزیکیل براون سلام میرسونه!
-خدا میگه سلام. -چه خوب!
اوکی خدا، بای بای.
خیلی متاسفم
-چه حرفیه -هی شما رفقا مشکلی ندارین
که واگنهاتون رو درست کنیم و ذخایرتون رو پر کنیم؟
مطمئنی...؟ آخه خیلی لطف بزرگیه.
شوخی میکنی؟ شماها به ما لطف میکنین!
نونانها چیزی رو بیشتر از
کمک به دیگران دوست ندارن.
میشه لطفا؟
اوه یعنی... آره آره آره
-البته، بفرمایید -شنیدین نونانها؟
نشونشون بدین چطور تشکر میکنیم.
ممنونم!
باشه
من فدرا هستم.
فکر میکنم شما...
رهبر روحانی گروه باشین؟
خب مطمئن نیستم بتونم اسم خودم رو بزارم رهبر
چون اکثر اوقات مردم یا نادیدهم میگیرن یا مسخرهم میکنن.
خب، به نظر من خیلی جذابید.
شاید امروز اونقدرم روز بدی نباشه.
خب، این لونهی جدیدمونه...
ایول تریگ... این خیلی خفنه.
خب، زیر نظارت و رهبری من...
گنگ بهتر از همیشهست.
تو هر آماری نفر اولیم...
دزدی، قتل، انفجار قطار...
چه خوب
ولی برای سلیقهی من آفتابی که میاد تو
یه کمی زیادیه.
یعنی، مگه لونهی راهزنا نباید
ترسناکتر از این باشه؟
خب تحقیقات نشون داده که راهزنا
در محیطهای پرنور بهتر نتیجه میگیرن.
در ضمن، مثل لونهی قبلی دیگه
اشتباهی به هم شلیک نمیکنیم.
اوه خب خوبه فکر کنم.
اوه خدای من
-با گنجا چیکار کردی؟ -مرتبشون کردم.
اینجوری پیدا کردن چیزی که دنبالشی راحتتره!
نه نه نه نه نه
کلا هدف نگهداری گنج رو یادت رفته!
باید تو یه گوشهی شلوغ روی هم ریخته باشن
ترجیحا با یه اسکلت بالاش
-با یاقوت به جای چشماش -بابا
خوشحالم که میخوای باز ارتباط برقرار کنیم
ولی این گنگ دیگه مال منه
کارارو به روش من انجام میدیم.
و اگر نمیتونی بهش احترام بزاری، میتونی که بری.
نه باشه میفهمم، تو رئیسی.
زیپ لبامو میکشم و کلیدش رو میندازم دور
-باشه -و به کلیدش شلیک میکنم
و زیر زمین یه جای ناشناخته خاکش میکنم.
هی رفقا ببینین چی بیرون پیدا کردم
سر و گوش آب میداد...
دینگوس! اینجا چیکار میکنی؟
دنبال تو بودم دیگه عوضی!
نمیدونستم داشتی میکشوندیم سمت لونهی راهزنا!
ببخشید، شما دوتا رفیقی چیزی هستین؟
ما؟
نه، دشمنای ابدی هستیم.
آره، همو درک میکنیم
ولی با اینحال خیلی دوست داریم همو بکشیم.
حالا که حرفش شد... گنگ!
وقت اعدامه!
خیلیخب
همین الان چی گفتیم؟
فراموش کردم، تو رئیسی.
تو بگو
گنگ... وقت اعدامه!
-آره -اوکی، بزن بریم.
چیه؟ خیلی خوب بود کدو حلوایی من!
من فکر کردم خوبه.
جدی میگم، این واقعا عالیه.
نمیتونیم به اندازه کافی ازتون تشکر کنیم.
اوه واقعا افتخار میدین
و امیدوارم ناراحت نشین ولی خیلی لباستون رو دوست دارم.
اوه ممنونم، رنگ بهشته.
تقریبا وقت دعا کردنم رسیده...
ولی، بعد میبینمت؟
البته!
مرد، این نونانها خل و چلن...
یکیشون واقعا هی سعی داره موهامو شونه کنه
راستش، من فکر میکنم واقعا آدمای خوبین.
و خوشحال میشی که بدونی به نصیحتت گوش کردم
و بعدا قراره با یکیشون برم سر قرار.
عجب! صبرکن، این عالیه!
No comments yet. Be the first to leave one.