نخستین 200 خط.
این مستند در سال 2017 دیجیتالی و اصلاح شده است.
بیش از 300 میلیون سال قبل...
این جزیره از دریای «سیلورین» پدیدار آمد.
سنگ بستر آن دارای فسیلِ مرجانهای باستانی، صدف و...
سایر گونههای آبزی ناشناخته است.
درابتدا، نام اصلی جزیرۀ «فارو»، «فاروئه» بود. به معنای:
«جزیرهای که شخصی به آن سفر میکند.»
یا «جزیرهای برای مسافران.»
نظریههای متفاوتی دربارۀ ریشۀ اصلی نام این جزیره وجود دارد.
در زمانهای قدیم این جزیره، شاهراهی بود که...
کشتیهای بازرگانی را به دریای بالیتک متصل میکرد.
شاید فارو پناهگاهی برای افرادی بوده که درجاهای دیگر کمتر از آنها استقبال میشد.
درحالحاضر، 673 نفر ساکنِ جزیرۀ فارو هستند.
50 سال گذشته جمعیت این جزیره، تقریباً دوبرابر بیشتر بود.
ما زندگی بعضی از ساکنین این جزیره را مستند کردهایم.
همچنین میخواهیم شرایط سالهای پیشین این جزیره را که...
بهتدریج درحال نابودی است، لمس بکنیم.
«مستند فارو ـ 1979»
«تقدیم به ساکنین فارو»
چندین سال پیش، وقتی «ریچارد اُستمان» در روزنامهای خواند...
که یک شرکت بزرگ سیمان، درخواستِ...
اعطای امتیاز برای بهرهبرداری و استخراج انحصاری...
شنهای سواحل «سالوریو» و «ساندرسند» را کرده است، دچار سردرد شدیدی شد.
این سردرد، جرقۀ نوشتن شعری قابلتوجه را...
در ذهن او روشن کرد.
جالب اینکه، «ریچارد»، پیش از این نه شعری نوشته بود و نه شعری خوانده بود.
او، از آن زمان تا هنگام مرگش بیش از 500 شعر نوشت.
"رُزی را دزدیدم، رزی وحشی از فارو.
رزی که میروید در سواحل فارو.
جستوجو کردم تاریخ را در شن.
شنی که دیگران خیالِ بُردنش را داشتند.
سخنانی شنیدهام از نیاکانم:
بیحرمت نکنید شنی را که خدا به فارو اعطا کرده.
چراکه اگر چنین کنید، طبیعت جزیره مطرودمان خواهد کرد.
و ما در مکان دیگری گمارده خواهیم شد."
هرآنچه از دریا بستانید...
دریا آنرا پس خواهد گرفت.
اگر شنهای «سالوریو» را میبردند...
دریا طلب آن شن رو میکرد و آنرا از جایی مثل «آلهالا» پس میگرفت.
زمینی که حفر شده بود...
باید دوباره پُر میشد.
میخوای بری توی شهر «ویزبه» زندگی بکنی؟
آره. اینجا برای معلمهای پیشدبستانی کار نیست.
من خیلی کار نکردم.
بچهدار شدم و مجبور شدم ترکتحصیل بکنم.
- از فارو خوشت میاد؟ - آره.
آره، مخصوصاً تابستونها.
- یعنی زمستونهاشُ دوست نداری؟ - نه، خیلی کسلکننده میشه.
- چرا از جزیرۀ فارو خوشت میاد؟ - جای قشنگیه.
- میخوام بیام اینجا زندگی بکنم. - چرا؟
اینجا هیچ شغلی نیست. لازم نیست کار بکنم.
وقتی من بچه بودم، شرایط اینجا خیلی فرق داشت.
آدم احساس میکرد هیچ وسیلۀ تفریحی یا بازی نیست.
حالا که برگشتم میبینم چقدر جای قشنگ و آرامشبخشیه.
.الان فرق میکنه
قصد دارم بزودی برگردم به خشکی.
توی فارو میمونی یا میری؟
.نمیدونم
توی یه اداره کار میکنم و...
شغل من اینه که فهرستی از تمام...
مشتریهایی که اینجا توی «گوتلاند» داریم، درست بکنم.
- میخوای بمونی؟ - نه.
چرا؟ چرا نمیمونی؟
اینجا هیچکاری نیست انجام بدم.
هیچ شغلی نیست.
میخواستم برم.
وقتی 15 سالهام بود...
آرزوی رفتن به «استکهلم» رو داشتم.
- برنامۀ تو چیه؟ - نمیدونم.
یکسال توی کالج «فورشوند» رشتۀ اقتصاد خوندم.
6 یا 7 سال توی شرکت «کنسوم» کار کردم.
بعد دوباره برگشتم اینجا، سر مزرعه و زمین.
فکر نمیکنم بمونم.
اینجا هیچ تفریحی نیست. هیچکاری واسه انجامدادن نیست.
زندگی شبانهاش چطوره؟
هیچی. هیچی نیست.
وسایلم رو جمع کردم و رفتم. نه شغلی داشتم، نه چیزی.
ولی اینجا بدون هیچ مشکلی کار پیدا کردم.
نمیتونم از اینجا برم.
وقتی توی یه جزیره بزرگ بشی، دلت میخواد همیشه نزدیک دریا باشی.
اینکه برم جایی و دریا نباشه، برام عجیبه.
اینجا هیچ مشکلی نداره.
برای من که هیچ ضرری نداشته.
اتفاقاً خیلی خوبه آدم یاد بگیره توی شلوغی و ازدحام زندگی بکنه.
ولی اینجا، مکان ایدهآلی برای بزرگشدن بچهها نیست.
هزینههای زندگی خیلی بالاست. حداقل من اینطور فکر میکنم.
رفتن به دریا و نگاهکردن به دریا به آدم، حس رهایی میده.
احساس آزادی میکنی.
- اینجا نیا. - خیلی لیزه.
مراقب باش!
پشت سرته.
فقط پشتسرش راه برو.
از تابستون و نور خورشید لذت میبرم.
کاش میتونستم بیام. ولی نمیتونم.
بعدش با «آنتون» آشنا شدم.
چند سالهات بود؟
فکر میکنم 18 سالهام بود.
وقتی 19 ساله شدم، عروسی کردیم.
من توی اون مزرعه به دنیا اومدم. اون مزرعه خیلیوقته مال خانوادهست.
از قرن هفدهام.
- خواهر و برادر نداری؟ - دوتا دارم.
خواهرم «الن» از همه بزرگتره.
عروسی که کرد، از اینجا رفت.
من از مزرعه مراقبت میکنم. برادرم «اریک» هم کسبوکار خودش رو داره.
اولش همین نزدیکیها کار میکرد. بعدش ناخدای کشتی شد.
مساحت این مزرعه چقدره؟
من 21 جریب زمین دارم که مال خودمه.
چند رأس دام داری؟
ششتا گاو داریم و چندتا گوساله.
زمینها رو اجاره هم میدم...
حدود 40 جریب زمین هم نزدیک کلیسا دارم.
روی 13 قطعه زمین، در 13 مکان مختلف، کار میکنم.
بنظرت ارزشش رو داره؟
خب، هر آدمی باید یه کاری بکنه...
حالا یا اینکار یا یه کار دیگه.
یاد گرفتم چطور از گاوها نگهداری بکنم.
البته، بدشانسیهایی هم داشتم. ضرر کردم.
باید یه چیزهایی رو ازدست بدی تا یه چیزهایی بدست بیاری.
بعضیوقتها گاوها مریض میشدن و مجبور میشدم خلاصشون بکنم.
هزینۀ حملونقل از اینجا خیلی بالاست.
جوونهایی که اینجا هستن، نمیخوان کشاورز و مزرعهدار بشن.
قدیمها، همه یه اسب و یه گاو داشتن.
توی اوقات فراغتشون، به مزرعهاشون میرسیدن و
یه شغل دوم هم داشتن.
اما امروزه، همه میخوان بعد از کار، استراحت بکنن و مرخصی بگیرن.
...آتیشسوزی
چطور اتفاق افتاد؟
همسایهامون، «آینار»...
بعد از ناهار اومد خونهامون و...
گفت داره از سقف خونهاتون، دود بلند میشه.
طبقمعمول هرروز، داشتیم قهوه و چایی میخوردیم.
خب...
فقط تونستیم بچهها رو برداریم و با عجله بیاییم بیرون.
«آنتون» رفت طبقۀ بالا تا آتیش رو خاموش بکنه.
اما همهجا شعلهور شده بود و کاری از دستمون برنیومد.
آتشنشانها چی؟ نیومدن؟
بعدش اومدن.
کشتی اجازۀ عبور به ماشین آتیشنشانی نمیداد. اونا هم نتونستن بهموقع برسن.
ادارۀ آتشنشانی فارو هیچ کمکی نکرد.
از شهر هم هیچ کمکی نفرستادن.
پلیس گفت یه جرقه باعث آتیشسوزی شده.
سقف خونهمون سفالی بود و زیرش هم توفالکوبی شده بود.
کلی پرنده اونجا آشیونه ساخته بودن.
به ما گفتن که آتیشسوزی از آشیونۀ یکی از پرندهها شروع شده.
اما بنظر من عجیب بود. آتیشسوزی از داخل خونه شروع شده بود.
از اتاق زیرشیروونی.
وقت قهوه بود و بچهها طبقۀ بالا بودن.
اونا هم هیچ صدایی نشنیده بودن.
یه ربع بعد، تمام خونه داشت توی آتیش میسوخت.
شما و بچههاتون کجا رفتین؟
چندماه خونۀ «بیریتماری» زندگی میکردیم.
بعد رفتیم به کلبهای که خارج از جزیره داشتیم.
تا 21اُم دسامبر اونجا موندیم.
اونجا نه آب داشت و نه برق.
اولش میتونستیم یهکاری بکنیم، اما بعد از مدتی...
اون قضیه هنوز آزارت میده.
نظر پدرت چی بود؟
برای اون خیلی سختتر بود.
چطور؟
بردیمش دکتر و براش یهعالمه دارو نوشتن.
دیگه خواب و آرامش نداشت. که بعد از اون ماجرا چیز عجیبی هم نیست.
وسایل خیلی زیادی داشتیم. همهشون قدیمی بودن. لنگهشون رو پیدا نمیکردیم.
یعنی نمیشد هیچی رو از خطر نابودی نجات بدین؟
نه، فقط چندتا صندلی مخصوص آشپزخونه برامون باقی موند.
شش تا صندلی.
خیلی عجیب بود. همهمون مات و مبهوت بودیم.
آدم نمیدونه باید چیکار بکنه.
همینطوره. واقعاً نمیتونی کاری بکنی.
رفتم طبقۀ بالا و چرخخیاطیمون که نصفش باقی موند رو دیدم.
همونجا ولش کردم.
پیش خودم خیال میکردم حتماً نصف دیگهاش رو هم پیدا میکنم.
بچهها چه عکسالعملی نشون دادن؟
وحشتناک بود. خیلی ناراحت و افسرده بودن.
دکترها برای اونا هم قرص تجویز کردن.
به «اولیاکارن» که 13 سالهاش بود، خیلی سختتر گذشت.
هرشب گریه میکرد.
بعد بیدار میشد و فریاد میزد که اونجا آتیش گرفته.
شما 9 تا بچه دارین. نگرانشون نیستین؟
نه.
وقتش رو ندارم.
بزرگتر که شدن...
به خواهروبرادرهای کوچیکترشون کمک میکردن.
ساعت 3 یا 4 صبح بیدار میشدن و پوشکشون رو عوض میکردن.
اینطوری بود که یاد گرفتن.
منم پیش خودم میگفتم چقدر خوب یاد گرفتن.
مادرشوهرتون و مادر خودتون با شما زندگی میکردن؟
آره.
اونا کمکتون نمیکردن؟
نه. مادرشوهرم میگفت: "خودت خواستی بچهدار بشی
حالا هم خودت باید ازشون مراقبت بکنی."
منم هیچوقت ازش کمک نخواستم.
مساحت این مزرعه چقدره؟
30 جریب زمین تمیز و بدون علفهرز.
100 جریب هم درختسان و زمینهای جنگلی بود.
بعداً چندین جریب زمین تبدیل به بوتهزار و تیغستان شد.
- چند رأس دام داری؟ - الان، 4 تا گاو دارم و...
برّه و خوک هم نگه میدارم.
«والتر برومان»، مالک و ادارهکنندۀ یه مزرعۀ خانوادگیه.
طبق معیارهای جزیرۀ فارو، یعنی یه مزرعۀ متوسط داره.
No comments yet. Be the first to leave one.