نخستین 200 خط.
از آنجایی که بهار همچنان بهطور شگفتانگیزی گرم بود،
و با توجه به اینکه همهچیز در مزرعه هنوز بهخوبی پیش میرفت،
وقت آن رسیده بود که به یکی از کارهای مورد علاقهام در سال برسم.
اوه، عاشق انجام دادن این کارم. من واقعاً عاشق این روزم.
جی-داگ!
رها کردن گاوها به داخل زمینها،
بعد از حبس شدنشان در زمستان.
- بیاید، بیاید بیرون. - هاپ.
شما آزادید!
و امسال، رها کردن گاوها نویدبخش لحظاتی شادتر از همیشه بود.
رها کردن گوسالهها باید جالب باشه. تا حالا این کار رو انجام ندادیم.
نه، نه وقتی که اونقدر کوچیک بودن.
نه، ما هیچوقت یه گوساله رو توی زمین رها نکردیم. اونا قراره خیلی خوشحال باشن.
لیسا، اگه اونجا بایستی... دقیقاً، دروازه رو اینطوری نگه دار، آره؟
و بعد میتونی اینطوری بینش رو بگیری و تبدیل به یه حصار بشی.
- باشه. - تنها کاری که باید بکنی اینه که نوسان داشته باشی.
بزرگترین نگرانی من "اندگیم" هست.
آخرین باری که در موردش صحبت کردیم،
هم چارلی و هم کالب میگفتن،
"اوه، خب، اون کارش رو انجام داده، ما میفروشیمش یا میخوریمش."
اصلاً همچین چیزی ممکن نیست.
برو، برو، برو!
ما قرار نیست تو رو بخوریم، اندگیم، نگرانش نباش،
یا تو رو بفروشیم.
برو، برو. بلند شو.
برو. برو! بزن بریم!
بزن بریم! بیاید بیرون.
همهشون بیرون اومدن!
این واقعاً بهشته.
"چی، این تمام زمین بازی ماست؟"
نگاه کن چطور میرن!
خب، فکر کردم درختها در امتداد...
اگه منفجر بشه، باید بریم ماه.
آره، دقیقاً.
در جای دیگر، گوسفندهای "ایزیکر" برای یکبار هم که شده،
به اسمشون عمل کردن،
و بدون هیچ دردسری برهها رو به دنیا آوردن.
یعنی، چند تا بره الان داریم؟ شصت...
او، به نظر ۶۰ هزارتا میاد.
فکر کنم تا الان شصت و شش تا بره داریم.
ما کلی بره داریم.
اما فقط دوتاشون رو از دست دادیم، که حیرتانگیزه.
اینا مثل فر خودتمیزشون توی گوسفندها هستن.
آره.
اونا فوقالعادهان.
تمام نکتهاش اینه، اون سر مثلثی شکل،
که بره بتونه راحتتر از...
واژنش...
بیرون بلغزه.
"مجرای تولد".
اوه، سلام، یه چیزی داره میاد بیرون.
آره، الان یه چیزی داره میاد بیرون. بفرما.
- یه چیز براق اونجاست. - آره، درسته. باید یه بره باشه.
خب، که قرار نیست خوکچه باشه، مگه نه؟
- بیخیال، فشار بده. - آره.
یه سر به شکل تابلرون داری، باید خیلی نرم بیاد بیرون.
اوه نه، اومد بیرون! اومد بیرون! اومد بیرون!
واقعاً اومد بیرون!
اوه نه، یکی دیگه هم داره میاد، نگاه کن.
- اینم دومی. - اوه، آره، میبینم.
- وای. - داره تکون میخوره.
آره.
خب، اون الان دوتا رو به دنیا آورد.
بسیار خب، اون حالا باید بلند بشه
تا سینهاش رو به نوزادان تازهمتولدشدهاش ارائه بده.
- خوبه؟ - دوتا اومدن بیرون.
خیلی خب.
فکر کنم گیر کرده، نه؟
نه، اون میخواد... نگاه کن، داره سعی میکنه...
آره، اون گیر کرده. میخوای بری کمکش کنی؟
فقط برو و هلش بده بلند شه، رفیق.
خب، پس تمام برههایی که به دنیا اومدن ما مجبور نبودیم در هیچکدومشون دخالت کنیم.
اولین باری که تصمیم گرفتم نگاهی بندازم اون نیاز به کمک داشت.
ولی قطعاً کمک نیاز داشت چون اون...
آره، بلند نمیشد.
اوه نه، اون اینجاست، و...
- اوه! نه، اون بلند شد. این جواب داد. - اون زرد رنگه.
یکم مضطرب به نظر میاد.
- مگه زرد بودن نشونه استرس نیست؟ - آره، استرس. این آدرنالینه.
اولی پرواز کرد و بیرون اومد و دومی یکم عقب موند.
اوه، فقط حدود سه دقیقه.
- واقعاً؟ - آره.
خب. نگاه کن چقدر آسونه، میبینی؟
- میبینی؟ - تو از این گوسفندها خوشت میاد، نه؟
این سبک برهزایی منه، برهزایی از راه دور.
اما زایمان برهها در مقایسه با آنچه در سوله حلزونها میگذشت،
هیچ بود.
که بهطور واقعی تبدیل شده بود
به صحنهای از یک فیلم پورن دهه ۱۹۷۰.
آن فعالیتهای جنسی آنقدر پربار بود
که لیسا حالا هزاران حلزون تازهمتولدشده داشت
که در باغی که او در یکی از تونلهای پلاستیکی ایجاد کرده بود، زندگی میکردند.
اونا باورنکردنی هستن.
فقط همین، مثل اون تخم سفید و ناگهان شاخک داری، صدف داری.
شماها فوقالعادهاید.
خوب رشد کردید. بهزیبایی رشد کردید.
در همین حال، بیرون در زمینها،
کالب داشت مقداری کوددهی با نرخ متغیر انجام میداد
و با اشتیاق غش میکرد
در مورد سیستمهای جدید مدیریت محصول با تکنولوژی پیشرفتهمون.
به من میگه که دارم ۱۴۰ کیلوگرم در هکتار میپاشم.
کلش رو برام تنظیم میکنه،
و هر وقت لازم باشه، دستگاه رو باز و بسته میکنه.
این فوقالعادهست.
و به لطف شگفتیهای مرکز کنترل ماموریت من،
میتونستم از راحتی صندلی دفترم، بهش دستور بدم.
من دارم کشاورزی میکنم،
به همون روشی که اون آدمها در هیوستون، در آپولو ۱۳، فضانورد بودن
وقتی مینشستن و فضانوردها رو در حال کار تماشا میکردن.
پس، این هم از اون.
این در اصل داشبورد تراکتور اونه
که روی یکی از مانیتورهای من ظاهر شده.
اینجاست که اون قرار داره،
در حالی که کود نیتروژن رو پخش میکنه.
ام...
پرواز آپولو کالب، اینجا کنترل هیوستون است.
سلام، رفیق.
اینطوری که فضانوردها صحبت نمیکنن.
خب، طبق نشانگر اینجا، تو رو روی ۱۴۰ کیلو در هکتار دارم.
چی، تو وارد سیستم تراکتور من شدی؟
حتماً شدم.
میبینم که با سرعت ۱۲ کیلومتر بر ساعت میرونی.
آره، دارم با سرعت ۱۲ میرم چون این زمین همونیه که تو شخم زدی.
همونی که گند زدی توش، یادت میاد؟
اینجوری با رئیس مرکز کنترل ماموریت صحبت نمیکنن.
من اد هریس هستم.
باید احترام بگذاری.
پوزش میطلبم، قربان. تمام.
لازم نیست بگی "پوزش میطلبم، قربان".
من رو "فلایت" (Flight) صدا کن.
اینجوری اون مردی رو صدا میکنن
که در آپولو ۱۳ با جلیقه سفید مینشینه.
پوزش میطلبم، "فلایت". تمام.
و لازم نیست بگی "تمام".
اصلاح مسیر در حدود ۲۰ ثانیه دیگه،
یعنی دو صفر ثانیه دیگه انجام میشه.
اصلاح مسیر در حدود...
لعنتی، من عاشق این دستگاهم.
جیم لاول هیچوقت همچین حرفی نزد.
راستی، میدونی به چی پی بردم؟
من واقعاً عاشق این مدل کشاورزیام: تو اونجا توی دفتر نشستی،
من این بیرون دارم کارها رو انجام میدم،
و تو اصلاً دیده نمیشی.
این سعادته!
یادش رفته این سمتِ کودپاشش رو روشن کنه، ببین.
لطفاً بهم نگو که باز هم یادش میره.
ببین، یه طرفش داره ۱۵۰ تا میپاشه؛ اون یکی طرف هیچی نمیپاشه.
شاید بخوای سمت چپ کودپاشت رو روشن کنی.
نه، سمت چپم روشنه. همین الان میخواستم روشنش کنم.
منظورت سمت راسته.
خوبه که بهت یادآوری کردم.
رفیق، داری از روی خطی میرونی که قبلاً از روش رد شدی.
میدونم، احمقِ عوضی.
خدایا!
ممنونم، "فلایت". تمام.
بفرما، میبینی، الان داره دستش میاد.
متأسفانه، در مزرعه با تکنولوژی پیشرفتهمون،
یه دستگاه جا مونده بود.
به لطف لیست بیپایانِ نقصهای فنیاش
و همراه با ورود «اگبات» (AgBot)،
لامبورگینی سبز، هفتهها بود که حتی یک دور هم نچرخیده بود.
بنابراین، تصمیم گرفتم بفروشمش.
ما حدود ۲۶۰ تا تراکتور داریم، ماشینآلات...
- ۲۶۰ تا؟ - آره، ۲۶۰ تا.
که این یعنی باید توسط یک حراجگذار کشاورزی قیمتگذاری میشد.
همونطور که میبینید، یه هیولای باشکوهه.
چند ساعت کار کرده؟
خب، ۳۱۵۰ ساعت کارکرد خریدمش.
و فکر کنم الان رسیده به ۳۳۰۰.
پس میدونی، یه نمونه با کارکرد خیلی کمه.
- بله. - ام...
- مسیریاب (Sat nav). - مسیریاب.
لاستیکهای ترلبورگ.
کولر هم که مشخصه.
و اگه بخوای بری داخل و یه نگاهی بندازی ببینی چیزی...
ام، چی میتونی در موردش بهم بگی؟
هر چی بخوای بهت میگم.
- میتونم روشنش کنم؟ - آره، آره.
نرم. قدرتمند.
یه... ام.
- چند تا چراغ روی پنل روشنه. - آره، ولی جزئی هستن.
هشدار سرویس.
آره، یه هشدار کوچیکه که گاهی اوقات پیش میاد.
"توزیعکنندهها در دسترس نیستند".
کدوم توزیعکنندهها؟
خب، این یکی جدیده. هشدار موتور، سطح مایع خنککننده.
الان دیگه خیلی داره بوق میزنه.
ممکنه فقط یه سیم شل باشه و خرجش ۱۵ پنس باشه.
خب، خیلی مایلم بدونم به نظرت
چقدر برامون فروش میره.
راستش رو بخوای، فروش این راحتترین کار دنیا نیست.
ام، ولی من قیمتی در محدوده ۵۰ تا ۶۰ هزار تا رو پیشبینی میکنم.
خیلی کمتر از قیمتی که خریدمش.
چرا خیلی کمتر از قیمتیه که براش پرداخت کردم؟
ام، چقدر براش دادی؟
- هشتاد تا. - اوه، متوجهام.
و فکر میکردم اون قیمت مفته.
- واقعاً؟ - بله.
ام... میتونیم یه ذره بیشتر بگیریم
ولی فکر کنم بهتره روی یه سطح معقول تنظیمش کنیم.
No comments yet. Be the first to leave one.